تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

گلاب قمصر کاشان به روی ماه همتون که امروز بنده، خیلی خیلی ببخشیدا، ( جکه رو که یادتونه؟ )نمیدونم ...وزیده پیچیده، پیچیده ...وزیده، ...وزش پیچیده، پیچش ...وزیده، خلاصه که همونم، چرا؟ چون تا چند ساعت دیگه امتحان Primavera یِ گور به گور نشده رو دارم! الان قاطی کردم اساسی، یه پروژه داده بهمون ۱۰۰۰ تا گزارش ازش خواسته، خیلیاش رو هم درس نداده، به اندازه یه بسته کامل ورق A4 پرینت گرفتم، دیشب به امید نشون دادم ۱۰۰ تا غلط از توش در آورده! حالا امروز باید بشینم همشونو درست کنم! و شاید مجبور بشم خیلیاشو دوباره پرینت بگیرم، منشیمون فکر کنم خفم کنه دیگه!!! حالا خدا کنه امتحانم خوب بشه چون آبروریزیش بدتره، نه که از طرف شرکت رفتم، استرسم خیلی زیاده!

میخوایم با امید بریم کلاس زبان، شما جای مختلط خوب سراغ دارین؟


فرانکلین جونِ عزیزم، آخه تو غار دنبال چی میگردی که حاضر نیستی ازش در بیای؟ بیا دیگه، دلم برات تنگ شده

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 7:15 | لینک  | 

جونم براتون بگه از مهمونی، مهمونی که چه عرض کنم، عروسی! خیییییییییییلی خوش گذشت جاتون خالی ولی وای براتون بگم از عروس! اول از همه که رفتیم آرایشگاه ( بردمش ستاره ها، آرایشگاه عروسی خودم ) رفته به زنه میگه، خانوم، عروسی دوممه آرایشم کن!!!!! زنه این ریختی شده بود هاج و واج مونده بود که مگه کسی عروسی دومش باشه میاد اعلام میکنه، من توضیح دادم که منظورش چیه، شانس آوردم نذاشتم الهام آرایشش کنه چون بلاخره آرایش عروس زیاد و غلیظه و الهام هم همیشه عروس آرایش میکنه. خلاصه که انواع و اقسام هم بلا سر آرایشگر فلک زده آورد و هی گفت اینو پاک کن، اونو کمرنگ کن که فکر کنم سارا موهاشو میکند اگه یه ۱۰ دقیقه بیشتر ملودی اون تو می بود. خلاصه که بلاخره حاضر شد و رفتم کمکش کردم که لباسش رو هم تنش کنه و بلاخره رفتم خونه که کارای خودمم بکنم. دیگه تو خونه منو زده بودند رو دور تند، بدو بدو رفتم حموم و هل هل همه کارا رو کردم، سشوارم رو هم داده بودم ملودی، موهامم نتونستم درست کنم، شانس آوردم موهام کوتاهه و زیاد ضایع نشد. مهمونی تو یه باغ تو کرج بود، وقتی رسیدیم و وارد باغ شدیم من فکر کردم اشتباهی اومدیم تو پارک، انقدر که این باغ بزرگ و خوشگل بود ولی حیف که نتونستم عکس بندازم. خلاصه که انقدر رقصیدیم و راه رفتیم و شلوغ کردیم که شب، شب که چه عرض کنم، ۳ صبح! موقع برگشت تو ماشین خواب خواب بودم ولی چه خوابی، تو خواب و بیداری مواظب امید هم بودم که خوابش نبره!!!!!!!!!!!!

بگم از چمدونای ملودی که ۴ تا چمدون دیگه اش هم اومد البته همه اش با هم که نه، روزی یکی! ولی تمام توی چمدونا خیس آب یعنی لباسا همه خیس خیس، تمام لوازم فلزی زنگ زده، لباسا به هم رنگ داده. خلاصه که داغون داغون...از همه دردناکتر یه کیف خوشگله که واسه من سوغاتی آورده که اولش سبز آبی بوده ولی الان سبز آبی قهوه ایه!!!!

انگشت بیچاره منم خیلی بهتره ولی خیلی حساس شده و با یه فشار کوچیک درد میگیره.

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 7:30 | لینک  | 

من امروز صبح طی یک عملیات محیر العقول انگشت سبابه دست چپم رو قیچی کردم!!!!!!!!!!! آخه شما باورتون میشه؟ الان انگشتم تا مونده، منم که ترسووووووووووووو حاضر نیستم صافش کنم. از چسب زخم هم متنفرم، در نتیجه دست چپم بطور کل فلجه! چون تکونش که میدم زخمش باز میشه و من چندشم میشه. اگه بدونین چقدر خون میاد، نه، میومد  صبح دلم برای خودم کباب شده بود، آخه خواب خواب بودم. خیر سرم اومدم پاکت شیر رو باز کنم اینطوری شد، همون بهتر که من اصلاْ صبحانه نخورم، میترسم دفعه دیگه رگمو بزنم!

دیروز مرخصی گرفتم و به یاد قدیما رفتم دنبال ملودی جونم و د برو که رفتیم، البته همش دنبال کارهای ملودی بودیم ولی خب با هم بودیم و گشتیم و وِر زدیم و حسابی از خجالت غیبتهای ۶ ساله درومدیم! ۵شنبه هم پدرشوهرش براشون یه مهمونی حسابی تو باغ گرفته که ما هم دعوتیم، یه جورایی معارفه ملودی هست به خونوادشون چون عروسی ملودی اینا توی امریکا بود و حتی پدر و مادر شوهرش هم نتونسته بودن برن. شانس ملودی از ۶ تا چمدونشون فقط یکیش اومده که اونم لباسی توشه که واسه مهمونی خریده ولی بیچاره حمید حتی یه جفت جوراب هم نداره!!!!!!!!!

با اجازه همگی یکشنبه هم امتحان Ptimavera دارم و اندازه نخود هم بلد نیستم، امید جونم مخلصتم...

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 8:15 | لینک  | 

دوست جونِ بیچاره من هنوز به چمدوناش دسترسی پیدا نکرده، هیچکدوم از چمدوناشون از لندن نرسیده!!!!!!!!!!! دلیل قانع کننده ای هم وجود نداره. امروز دیگه مجبور شد بره یه سری لوازم ضروریش رو بخره.

دُرین خانوم قلمبه رو هم بلاخره دیدم، آخه تا رسید ایران تشریف برد مسافرت و جمعه شب برگشت! اگه بدونین چقدر مامانی و گوگولی شده، فقط یه نموره خشنه و کم میخنده، مامانش میگه دختر باید خودشو بگیره  


هیچی اندازه گزارش هفتگی دادن سخت و مزخرف نیست، اونم وقتی که باید از اینور و اونور اطلاعات جمع کنی، بعضیا هم که خیلی راحت ( راحتتر از اونی که فکر کنی ) میگن گزارش نداریم!!! انگار نه انگار که تو مسئولی!

همین دیگه..... تا بعد

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 12:31 | لینک  | 

خب اینم از رسیدن ملودی جونم، درسته که تو فرودگاه یه خرده معطل شدیم ولی می ارزید. آدم به خاطر دوستش خیلی کارا میکنه، خواب که دیگه هیچی... با بریتیش میومد، قرار بود ۶:۲۰ برسه ولی ۷:۳۵ نشست! هیچکدوم از چمدوناشون هم نیومد. همه تو لندن موند! حالا تصور کنین دوست بیچاره من با لباسهای چروکِ مسافرت رفت میون جمعیت فامیل شوهری که تا حالا ندیده! امیدوارم بهش خوش بگذره ولی خب شرایط سختی داشت، فکر کنم نصف فامیل شوهرش اومده بودن استقبال! بیچاره بین یه عالم آدم پیر و جوون که اصلاْ نمیشناخت گیر کرده بود و نمیدونست کی به کیه!

منم اومدم سر کار تا ببینم کی دوباره میتونم ببینمش! دلم براش خیلی تنگ شده بود. یه عالم خاطره با هم داریم، روزهای دانشگاه، یللی تللی هامون، تلفنهای طولانی، دعواهای گاه و بیگاه...وای که چه دورانی داشتیم.... چه دوره زمونه ای شده، همه از هم دور افتادیم!

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 9:47 | لینک  | 

خدایا شکرت به خاطر تمام چیزهایی که دارم و همه اون چیزهایی که ندارم...

*********************

امروز شهر و شرکت و کلاْ زندگی تعطیله، چرا؟ چون دیروز تعطیل بوده و فردا هم تعطیله، امروز رو اگه کسی مرخصی میگرفت یه تعطیلی توپ از آب در میومد که من نگرفتم!

شنبه دوست جونم، ملودی بعد از ۶ سال از امریکا میاد و من دارم از خوشحالی بال در میارم ( بدونین که فقط red bull نیست که به شما بال میده!!!! )

*********************

دیروز رفتیم پسر دائی امید رو که ۱۰ روزه به دنیا اومده دیدیم، ای خدا، نمیدونین چقدر ناز و ملوس و خوشگل و لطیف بود، دماغش انداره یه نخود بود. واقعاْ هیچ چیز به لطافت پوست نوزاد نیست....

دُرّین خانوم قلمبه هم اومده ایران!!!! ولی هنوز ندیدمش، وقتی دیدمش جای همتون میچلونمش!

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 8:20 | لینک  | 

عکسها رو گذاشتم تو FotoPage دوست داشتین ببینینشون،

 اینم لینکش:

liebe's FotoPage

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 8:53 | لینک  | 

سلام به همه،

دلم واسه اینجا و شماها تنگ شده بود. از فردای روزی که آخرین پست رو گذاشتم اینترنت شرکت خراب شد و به عبارتی رفت تو تعطیلات. این شد که نتونستم بنویسم، جاتون خالی ۴شنبه رو هم مرخصی گرفتم و با بر و بچز رفتیم دو هزار، واااااااااااااااااای که نمیدونین چقدر قشنگ بود و چقدر کیف کردیم، جای همگی خالی، اون بالای کوه از ظهر به بعد مه میشد، طوری که ویلا تو مه فرو میرفت، گاهی هم ابرا پائینتر از ما میرفتن. خلاصه که طبیعت فوق العاده، هوا عالی.... باورم نمیشد که اینقدر اون بالا خنک باشه که مجبور بودیم تو سایه با ژاکت باشم....

با عکس هم که خودمو خفه کردم، ۱۰۰۰ تا عکس از ابرا و جک و جونورا انداختم. حالا میذارمشون تو Fotopage. امروز که نمیشه چون ۲ تا گزارش باید بنویسم در حد بین المللی!

اومدم گزارش بدم که حالم خوبه و تنبل هم نشدم، فقط زمان کم دارم.

راستی دیشب توی جاده یه سمند دقیقاْ ۲ تا ماشین جلوتر از ما از یه پل بلند افتاد پائین، میگفتن ۲ تا پسر جوون توش بودن، ما جزء اولین ماشینایی بودیم که وایستادیم و اون صحنه وحشتناک رو دیدیم، ماشین کامل چپ شده بود، دیگه مردم رفتن پائین و درشون آوردن، میگفتن زنده بودن. موبایل هم که قربونش برم آنتن نداشت و ما راه افتادیم که به اولین پلیسی که دیدیم خبر بدیم. خیلی صحنه وحشتناکی بود، تا خود تهران دپرس بودم، همش میگفتم بیچاره خونواده هاشون.... خدا کنه کمربند بسته باشن که ضربه مغزی نشده باشن... واقعاْ بعضیا بد میرن

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:5 | لینک  | 

خب به سلامتی و میمنت و مبارکی بنده تشریف آوردم بلاگفا، امیدوارم بلاگفا پشیمونم نکنه چون خیلی بد میشه...

از وقتی دو وبلاگی شده بودم اصلاْ دست و دلم به نوشتن نمیومد، نمیدونم چرا. در صورتی که اصلاْ کار سختی نبود که بخوام دو تا وبلاگ رو آپ کنم ولی خب دیگه...

یه لینک گذاشتم به آرشیو وبلاگم تو پرشین بلاگ. همش نگران اونا بوده و هستم. دلم نمیخواد به هیچ عنوان اونا رو از دست بدم. هیچوقت عادت نداشتم بطور مداوم دفترچه خاطرات بنویسم ولی از وقتی وبلاگ مینویسم فکر میکنم اگه اینکار رو نکنم یا آرشیوم رو از دست بدم، بخشی از گذشته ام نابود خواهد شد!

دیگه آخرای کلاس Primavera هست و باید کم کم آماده بشم واسه امتحان . هیچوقت از امتحان خوشم نمیومده، اه اه اه

تازه از فردا هم کلاس excel َم ( مدل نوشتن جدید رو حال میکنین؟ اِکسِلَم!!!! )شروع میشه از ۴ تا ۷ شب، ۲ روز در هفته، به به چه شود!!!!

.................................................

من همچنان اسیر این Google Earth هستم، چه میکنه تکنولوژی

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:19 | لینک  | 

تا حالا با Google Earth کار کردین؟ خیلی باحاله, اولش که کره زمین رو نشون میده, بعدش کشور مورد نظرتونو میدین و یهو کره شروع میکنه به چرخیدین و میییییییییییییییره جلو و هی بزرگ و بزرگتر میشه تا برسه به کشور مقصد. دفعه اولی که من اینکار رو انجام دادم همچین هیجانزده شده بودم, انگار که دارم یه فیلم جاسوسی میبینم! خلاصه که خیلی کیف داد. سعی کردم خونمونو پیدا کنم ولی مگه میشد, خیلی عجیب غریب بود واسم. حالا الان یه کم واردتر شدم و یه جاهایی رو پیدا کردم, اولین جایی رو که پیدا کردم نمایشگاه بین المللی بود! انقدر میره نزدیک تا حتی ماشینا هم معلومن. خلاصه که تجربه جالبیه, حتماً امتحان کنین.

       

  

 

ه ه ه !!! همین الان فهمیدم که نقشه هاشون مال ۱۰۰۰ سال پیشه چون نزدیک خونمون ۲ ماه پیش یه میدون رو خراب کردن که  الان تو نقشه هست!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:6 | لینک  | 

دنیا رو جنگ برداشته، چرا؟ دلم میگیره وقتی اخبار همش از خون و خونریزی و جنگ میگه، دلم میگیره وقتی میبینم مردم بی گناه دارن میمیرن. خونواده ها داغدار میشن. یاد اون ۸ سال کذایی میفتم، بدم میاد از هر چی سیاسته، حالم به هم میخوره از آدمایی که معلوم نیست برای چی و با چه هدفی اینجوری زندگی رو برای آدما تلخ میکنن. چرا؟ چرا آدما باید اسباب بازی دست دولتها باشن؟ چرا جنگ؟ آژیر قرمز یادتونه؟ لحظه های هراس، دلهره اینکه نمیدونی تا ۱ ثانیه دیگه زنده ای یا نه؟ صدای ضد هوایی، سقوط بمب و موشک. خدایا چه دورانی رو گذروندیم، خدایا بلای جنگ رو از سر مردم دنیا رفع کن...

ببخشید پست امروزم تلخ بود، برای اینه که وقتی یادش میفتم تلخ میشم، عین زهر مار

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:9 | لینک  |