به کی بگم که دلم بد جوری مسافرت میخواد؟ دلم دریا کنار میخواد ولی جور نمیشه، چرا؟
راستی Excel جان رو ۲۰ شدم و Primavera جان رو ۹۵!! چه خوش میگذره وقتی آدم نمره خوب بگیره![]()
دیشب عروسی دعوت داشتیم، تو یه باغ تو کرج، اون ته ته هاش! ساعت ۵:۳۰ رسیدیم خونه، ساعت ۶ دوستامون قرار بود بیان دنبالمون! نمیدونیم چطوری حاضر شدم، اصلاْ نمیدونستم باید کدوم کار رو انجام بدم؟ خلاصه که یه جورایی همه رو ماستمالیزاسیون کردم رفت، شانسی که آوردم این بود که دوستامون تو ترافیک گیر کردن و یه کم دیر اومدن و البته یه شانس بزرگترم هم این بود که موهام کوتاهه و زیاد دردسر نداره درست کردنش! خلاصه که بلاخره رفتیم! تو راه یه ماشین عروس دیدیم، یهو گفتم آخی بچه ها ماشین عروس رو ببینین، نکنه مهسا اینا باشن، توشو که نگاه کردیم دیدیم بععععععععععععله خود خودشونن! یه عالم ذوق کردیم و ازشون عکس انداختیم. عروس خیلی خوشگل شده بود، دست ستاره ها درد نکنه. میگما....من باید یه پورسانتی، چیزی از این ستاره ها بگیرم، نه؟
یه اتفاق جالب دیگه هم افتاد: کروکی داشتیم ولی گفتیم حالا که داریم با عروس میریم، بذار پشت سرشون راه بیفتیم و با اونا بریم، چشمتون روز بد نبینه، تمام کرج رو دور زدیم، راننده خنگولشون باغ رو گم کرده بود!!! اون بیچاره ها هم دیرشون شده بود! خلاصه که ما هر هر هر تو ماشین میخندیدیم و دنبال ماشین عروس میرفتیم! آخرشم ما جلو افتادیم و پرسون پرسون رفتیم تا رسیدیم و عروس داماد رو هم رسوندیم!
تا جایی که میتونستیم، زدیم و رقصیدیم و خوردیم، ساعت ۲ نصفه شب هم رسیدیم خونه ساعت ۶:۳۰ هم اومدیم سر کار، میتونین قیافه منو تصور کنین؟ گیییییییییییییییییییییج!!!!! تازه باید ۲ تا گزارش تحلیلی هم بدم! فکر میکنین چیز مالی از آب در بیاد؟؟؟؟ من که چشمم آب نمیخوره!
خب، دوست جونِ عزیز منم رفت سر خونه و زندگیش، ملودی رو میگم، رفت که دوباره زندگیها رو روال عادی بیفته، دیروز رو از ظهر به بعد مرخصی گرفتم و رفتم ملودی بینون، چون ساعت ۴ شوهرش میومد دنبالش که برن خونه اونا و امروز صبح زود هم از همونجا راهی بشن. دیگه چقدر با هم حرف زدیم و قول و قرار گذاشتیم و عر زدیم و هنوز نرفته دلمون واسه هم تنگ شد، بماند. نمیدونم این چه بغضیه که تو سینه آدم جمع میشه و راه گلوی آدمو میبنده و تا عر نزنی خالی نمیشه؟ خلاصه که بد کوفتیه...
امیدوارم به سلامت بره ولی زود به زود بیاد. واقعاْ خلاء وجودشو حس میکنم، با اینکه فرصت نشد زیاد همو ببینیم ولی خب همین حضورش و نزدیک بودنش دلگرمی میداد. حس اینکه هر وقت دلت میخواد گوشی رو برداری و زنگ بزنی و خودش برداره، که شب و روزش با تو یکیه، که وقتی میخوای زنگ بزنی ۱۰۰ بار با خودت حساب کتاب نکنی که الان کِیِ اوناس، خیلی شیرین بود... کاش میشد هیچکس مجبور نباشه از همه چیزایی که باهاش انس گرفته، بزرگ شده و باعث دلگرمیش میشه جدا بشه، ولی خب برای پیشرفت، برای بزرگ شدن و رشد کردن، گذشتن از خیلی چیزا لازمه....
ببخشید اگه جمله بندی هام غلط غلوطه، جملات هر جور که تو مغزم اومدن، همونطوری نوشتمشون و اصلاْ دوست ندارم صحیحشون کنم چون حسشونو برام از دست میدن!
دلم یه کوچولو گرفته، دوباره تنها شدم، خدا رو شکر که امید هست ولی خب وجود یه دوست صمیمی هم جنس همیشه تو زندگی آدم لازمه، مگه نه؟
- دوستای عزیزم، ممنون از اینهمه مهربونی، خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی اینهمه تبریک رو واسه سالگرد از شما گرفتم. مرسی
- سالگرد عروسی به لطف دوستان، بسیار گرم و لذتبخش جشن گرفته شد
- پازل جان به سلامتی تموم شد، حالا منتظر قاب شدنه
ملودی جان که واسه آدم هوش و حواس نمیذاره، این بالائیا رو یادم رفته بود بنویسم
چشم به هم گذاشتیم یه سال گذشت، باورش برامون سخته! یاورم نمیشه یکسال پیش همین موقع تو آرایشگاه بودم و داشتم آماده میشدم که شکل عروسا بشم، امروز سالگرد عروسیمونه، یک سال تموم تو خونه کوچولومون زندگی کردیم، با هم بودیم، روزای سخت داشتیم، روزهای خوب و شاد و راحت داشتیم، دعوا کردیم، آشتی کردیم مثل همه، مثل همه زوجها. ولی میتونم به جرات و با قدرت بگم که الان اوضاع خیلی بهتره، الان دیگه تقریبآ ( نه ۱۰۰٪، حدودای ۵۰٪ ) قِلِقای(؟) هم دستمون اومده، بازم دعوامون میشه، یهو ظرف جیک ثانیه اوضاعِ بینمون کن فیکون میشه ولی خب خیلی خیلی کمتر از گذشته ها.... پارسال، تا شب قبل از عروسی، تمام مدت قلبم تو دهنم میزد، عصبی و نگران بودم، همش اضطراب داشتم، از اینکه عروسی خوب برگزار نشه میترسیدم، از اینکه کمیته بریزه و باباها رو ببره وحشت داشتم ولی نمیدونم چی شد که وقتی صبح زود بلند شدم برم آرایشگاه، هیچگونه اضطراب، دلهره و ترسی نداشتم، باورش برام خیلی خیلی سخت بود، از یه روز عادی هم برام عادی تر بود! رفتم آرایشگاه حاضر شدم، طبق عادت دامادها، امید هم ۲ ساعت دیر اومد دنبالم، منم از گرسنگی با یکی دیگه از عروسا که خیلی هم شیطون و خوشگل بود پیتزا خریدیم و خوردیم. بعدشم که امید اومد دنبالم و رفتیم آتلیه و باغ برای عکس و فیلم، کارمون ساعت ۶ تموم شد و چون عقد نداشتیم یه عالم وقت اضافه داشتیم، گشنمونم شده بود بسکه زحمت کشیدیم تا خانوم و آقای عکاس و فیلمبردار رو راضی کنیم، این بود که تو راه برگشت به آتلیه، کیک و شیرکاکائو زدیم تو رگ، ولی چشمتون روز بد نبینه، به محض اینکه رسیدیم آتلیه فهمیدیم که دسته گل نازنینم نیست! کاشف به عمل اومد که جناب داماد وقتی زحمت میکشیده تا منو با اون لباس گنده و تور جا میداده تو ماشین، دسته گل رو میذاره رو سقف ماشین و بعدشم سوار میشه و دِ برو که رفتی! این دسته گل من هم جزء بامزه ترین خاطرات عروسیمونه.
خدا رو شکر میکنم که امید رو سر راهم قرار داد و باعث شد که اینهمه دوستش داشته باشم و در کنارش احساس خوشبختی و آرامش کنم. امیدوارم همه خوشبخت باشن...
اینم چند تا عکس سانسور شده از عروسیمون:

اینم یه عکس داغ داغ از پازل نصفه کاره ما:

اینجا هم همون بالایی ولی بزرگترشو میتونین ببینین...
امروز صبح با بابا رفته بودم بانک، حالا چندین و چند بار خود بابا رفته بود و اونا هم هی سر دونده بودنش بماند، هی میگفتن این کمه، اون کمه، این باید فلان جا مهر بشه، از این یکی باید کپی گرفته بشه و و و، ایندفعه دیگه مثلاْ همه چیز مرتب بود و قرار بود آخرین بار باشه که بابا گفت باهاش برم چون منو هم لازم داشت! رأس ساعت ۷:۳۰ اونجا بودیم که مثلاْ باز میکنن جزء اولینا باشیم و کارمون زودتر ردیف شه! خلاصه باز شد و رفتیم پشت باجه مورد نظر وایستادیم، حالا مسئول مورد نظر هم اونور باجه وایستاده ولی ۶ متر عقبتر، بغل میز یکی از همکاران محترمش و داره حرف میزنه، حالا از دور و با علم و اشاره سلام علیک کردیم که یعنی ما اینجائیم اونم دید ولی همچنان به صحبتش ادامه میداد جریان به همین شکل ادامه پیدا کرد تا ساعت ۸:۱۵. تو این فاصله هم ما بِر بِر یارو رو نگاه میکنیم، اونم بِر بِر ما رو!!! دیگه بابا قاطی کرد و رفت پیش رئیس شعبه که آخه این چه وضعیه، یکساعت و ربعه که ما پشت این باجه وایستادیم این آقا داره حرف میزنه با همکارش! خلاصه که رئیس شعبه اومد و بهشون دستور داد که کار ما رو راه بندازن، حرف بابای منم این بود که آخه مردک، تو که میبینی ما اینجا وایستادیم، کار داری؟ وقت نداری؟ بیا بگو ما بریم ۱ ساعت دیگه بیایم، وایستادی ما رو نگاه میکنی و اصلاْ عین خیالتم نیست؟ خلاصه که با زبون خوش و رفتار مودبانه و احترام هیچ کاری پیش نمیره، فقط زور!!! به قول بابا وقتی میخوان پول از آدم بگیرن همه هی دولا راست میشن جلوت ولی خدا نکنه بخوای وامی چیزی بگیری، باید ۱۰۰ جور تعهد و نامه و گواهی بیاری ( هم خودت، هم ضامنت و هم همه جد و آبادت) ، آیا بِدَن، آیا نَدَن! خلاصه که پرونده ما بلاخره تشکیل شد تا ببینیم بامبول بعدی چیه؟
خب اومدم بگم که امتحانم خیلی خوب شد. خیلی زیاد بود و وقت گیر ولی خب همشو کامل کامل انجام دادم. سوالاش خیلی ریز ریز و پر کار بود. البته برای کسانی که کمتر چارت و جدول کشیده بودن یه خرده سخت بود ولی من چون قبلاْ به خاطر نوع کارم با چارت و انواعش و تنظیماتش خیلی کار کرده بودم تونستم ردیفش کنم. دیدین وقتی از سر جلسه ای که امتحانش رو خیلی خوب دادین میاین بیرون چه حال خوبی دارین؟ منم خیلی حالم خوب بود و این شد که رفتم هایلند و یه کم خودم و خود هایلند رو خجالت دادم ( چرا اکثر ما خانوما خوشحالیمونو با خرید ثابت میکنیم؟ )
دیروز کلاْ روز خوبی بود. درسته که تا لحظه آخر داشتم جزوه و کتاب ورق میزدم و اصلاْ نفهمیدم کی شد ساعت ۴، ولی خیلی بهم خوش گذشت مخصوصاْ خبر قبولی علی که دیگه شاد شادم کرد. میخواستم براش از بی بی کیک بخرم و برم خونه مامان اینا ولی اینقدر خسته بودم که دیدم با این قیافه نرم بهتره! حالا امشب میرم و یه عالم میمونم تا جبران بشه...
دوستان و همراهان عزیز...................حالا میریم که داشته باشیم امتحان Excel امروز بعد از ظهر رو!!!
پازل عزیز سختتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم، نتیجه تمام زحمتهای چندین و چند ساعته من جایگزینی ماکزیمم ۱۰ قطعه بود!!!
تا ساعت ۵ چقدر مونده؟ من رفتم Excel بخونم!!! ای تنبل![]()
همین الان مامان زنگ زد و خبر داد که برادرم فوق لیسانس قبول شده، IT، اونم تهران، خییییییییییلی خوشحالم براش. امیدوارم همیشه موفق باشه یعنی امیدوارم همه همیشه موفق باشن. خوشحالم برای خودش و برای مامان و بابا
بگو آخه دختر، تو که جنبه نداری نکن از این غلطا دیگه... ! دیروز با امید رفتیم شهر کتاب، شهر کتاب رفتن همانا و کلی خرید کردن همان، حالا بگو چی خریدین؟ چی؟ ............ پازل؟ بعله، درست خوندیدن، پازل ۱۵۰۰ تکه!!! از همون لحظه اول که چشمم بهش افتاد عاشقش شدم، درست همزمان گفتیم وااااااای این چقدر قشنگه! ۲ بار رفتیم بیرون و برگشتیم تا بلاخره خریدیمش! اسمش ( my blue little horse ) هستش، اگه بدونین چقدر خوشگل و خوشرنگه....
حالا بگو چرا بی جنبه؟ آخه من خودمو میشناسم دیگه، دیشب تا ۲ نصفه شب داشتم دورشو میچیدم. عین کتاب خوندنم میمونه، تا تهشو در نیارم ول کن نیستم که!!!. دیشب دیگه چشمام نمیدید وگرنه نمیخوابیدم ( نا گفته نماند که از امید هم میترسیدم، اگه بیدار میشد و میدید بیدارم دعوام میکرد ) خلاصه که کارم درومده!!!
یه جفت مسواک Oral B باتری خور خریدیم که دیگه زحمت نکشیم دستامونو تکون بدیم موقع مسواک کردن!!!!!!!!! فعلاً که شده اسباب بازی ما، هر دو در حال مسواک کردن و تلویزیون دیدنیم هر شب ( عجب جمله ای )
امتحانم خیلی خوب شد ( فکر نمیکردم اینقدر زیاد بلد باشم! )، من اصلاْ از نحوه امتحان گرفتن استاد راضی نبودم، چرا؟ چون یه کامپوتر گذاشته اون جلو و دونه دونه صدا میکنه که بیاین پای کامپوتر و پروژه تونو ارائه بدیم، بعدشم که در مورد پروژه سوال میکرد، تا اینجای کار عالی و خوب، مشکلش اینجا بود جلوی همه از آدم سوال میکرد، سوالهاش هم چند تا مشخص شده بود که تقریباْ از همه همون سوالا رو میپرسید و تازه ایرادهاش رو هم برطرف میکرد، یعنی نفر آخر هم سوالا رو میدونست و هم جوابا رو!!!!!!!!!! من نفر دوم بودم و سوالا هنوز برای من جدید بود، از نفرای اول یه عالم سوال پرسد و option های لایه nام رو هم پرسید ولی از نفرای آخر دیگه حوصله اش تموم شد و سَنبَل(؟) کرد. خلاصه که تموم شد و رفت و راحت شدم. حالا دوشنبه امتحان excel دارم، زیاد نگران اون نیستم و مثل این یکی اضطراب ندارم!
دیشب دُرین خانومِ قلمبه خونمون بود، تا تونستم ازش عکس انداختم و فشارش دادم، آخه کی پای بچه ۳ ماهه صندل میکنه؟ من که مُردم واسه صندلاش!!!
امروز هم شرکت تق و لقه، چرا؟ چون دیروز تعطیل بود و فردا هم تعطیله و خیلیا امروز رو هم مرخصی گرفتن و یه ۵ روزی رفتن مسافرت، مثل اغلب رئیسا!. شرکت امید اینا امروز رو تعطیل کرده، برای همین امید تنهایی حوصله اش سر رفته و هی به من زنگ میزنه، چقدر عجیبه که مرد تو خونه باشه و زن بره سر کار!!!
خب من برم تا روده بزرگه، روزه کوچیکه تو نخورده یه چیزی بریزم تو این معده خالی