بدجوری احساس عدم امنیت دارم، نمیدونم چرا؟ نمیدونم از کِی؟ فقط میدونم که همش حس میکنم اگه دیروقت تو خیابون برم یه بلایی سرم میاد، به محض اینکه تو ماشین میشینم باید در ماشین رو قفل کنم چون میترسم. همش به امید هم میگم اینکار رو بکنه ولی گوش نمیکنه
همش حس میکنم خطر دور و برمه. پارسال با هم رفته بودیم جنگل نور، خلوت بود، جرأت نداشتم از ماشین پیاده بشم، میترسیدم یکی بیاد جلوی ماشینو بگیره و هزار جور از این اتفاقاتی که همه در موردشون شنیدیم برامون پیش بیاد ( اون پسر و دختره رو یادتونه تو جنگل لویزان؟ ) مگه من میتونم این چیزها رو فراموش کنم؟ نمیدونم فقط من اینطوریم یا این یه حس مشترکه که به خاطر عدم امنیت جامعه بوجود اومده و برای همه هست؟ بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه همش بخوام اینطوری باشم و اجازه بدم ترس بهم غلبه کنه که نه تنها از چیزی لذت نمیبرم چه بسا دیوونه هم بشم!
البته قبول دارم که هر اتفاقی بخواد بیفته میفته و به خواستن و نخواستن من کاری نداره ولی خب معتقدم که تا جایی که میشه باید پیشگیری کرد.
وا چرا همه یهو پینگ کردن؟
اگه بدونین دیروز چه خطری از سرم گذشت! یه کتری برقی از همکار محترم ( مریم خانوم جون ) گرفتم که تو ماه مبارک رمضون، منِ معتاد به چای، سردرد نگیرم. با هزار ژانگولر بازی آبش کردم و کنار سه شاخه ای که رو میزم بود گذاشتم و زدمش به برق و با چند تا پرونده استتارش کردم، همین که داشت جوش میومد دستم خورد به یکی از پرونده ها و کتری کج شد و آب ریخت روی سه شاخه! منم هول شده بودم و نمیتونستم هم کسی رو صدا کنم، بدو بدو سه شاخه رو از برق کشیدم و اومدم دونه دونه دو شاخه ها رو ازش در بیارم که یهو احساس لرزش بهم دست داد و فهمیدم که به به اونی که از برق کشیدم کامپوتر بوده نه سه شاخه! خلاصه که پدر خودم و جد و آبادم درومد تا بلاخره موفق شدم سه شاخه رو از برق بکشم و میزم رو که دریاچه آب شده بود رو پاک کنم! سه شاخه رو هم از پنجره آویزون کردم بیرون تا خشک بشه!!!!
مامان اینا امروز صبح عازم ترکیه شدند که بعد هم برن قبرس. با تمام وجودم دعا میکنم بهشون خوش بگذره. حق همه آدما مخصوصاْ پدر مادرهاس که دیگه یه موقعی بازنشسته بشن و یه کمی هم به خودشون برسن، برن بگردن و جاهای دیدنی رو ببینن. آخه تو این جامعه بلبشوی ما پدر و مادرا فقط و فقط کار میکنن تا آینده بچه هاشونو تأمین کنن! یهو وقتی به خودشون میان میبینن که پیر شدن و حال گشتن ندارن. خلاصه که من همش بهشون میگم برین تا جایی که میتونین بگردین و کیف کنین، بسه دیگه اینقدر به ماها فکر نکنین. یه کم به خودتون فکر بکنین.... خلاصه که راهی شدن....
حالا، از امشب مشغول بچه داری میشم و میام تعریف میکنم که این یه جفت برادر با یه فروند شوهر چه به روزگار من آوردن، البته اگه از اونا بپرسین میگن این تویی که پدر ماها رو در میاری ![]()
دیگه اینکه چقدر بده از آدم کاری رو بخوان که بلد نیست و تخصصش رو نداره! دیشب از استرس گزارش امروز خوابم نبرد ( البته برد ها ولی تا صبح در تلاش بودم! )
ساعت 8 : وااااااااااای چه بارونی داره میاد، چه صدایی، چه هوایی، جای همه کسایی که نیستن خالی. دیشب تا صبح بارون و رعد و برق و تگرگ بود و هی ما رو از خواب پروند ولی کیف داد. اصولاً من عاشق اتفاقات متفاوت ( البته فقط از نوع دوست داشتنیش ) هستم، الانم عاشق این بارون و این هوا هستم چون تو تهران خیلی کم پیش میاد هوا اینطوری باشه. خلاصه که دارم کیف میکنم.
منو بگو که سایبون گذاشتم زیر شیشه ماشین!!!! ![]()
میبینین وقتی بارون میاد چقدر هوا خوشبو میشه؟
ساعت ۱۱: هی ابر میشه، رعد و برق میزنه، بارون میاد بعد ظرف ۲ ثانیه ابرا میرن و آفتاب میشه بعد از مدتی دوباره از اول! آسمون خل شده به جان خودم
خب اینم از پست هواشناسی امروز!
پریشب از کلاس میومدیم، ساعت ۹ شب بود، خسته و گرسنه. تصمیم گرفتیم غذا رو بیرون بخوریم! ولی چشمتون روز بد نبینه، رفتیم سوپر استار تعطیل بود، رفتیم استار برگر تعطیل بود، بوف تعطیل بود، بانی چاو تعطیل بود، پستو تعطیل بود!!!! تا ساعت ۱۰:۴۵ بلاخره رفتیم یه پیتزایی در پیت مزخرف که آشغال داد به خوردمون! حالا چرا تعطیل بود؟ چون چه معنی داره غذای بیرون بخوری؟ برو عزاداری بکن!
چقدر ماشین بدون ضبط بی سر و صداس، تازه میفهمیم چقدر در و پیکر ماشینمون صدا میده!!!!!
بلاگ رولینگ شماها هم خرابه؟ یا فقط مال منه که پینگ شده ها رو نشون نمیده؟
خب، به میمنت و مبارکی سه شنبه شب، شیشه ماشینمونو شکوندن و ضبط عزیزمون رو که با دقت و وسواس زیاد خریده بودیم دزدیدن! لازم به ذکره که ماشین تو پارکینگ خونه که ۳ طبقه هم زیر زمینه و هیچگونه راهی هم به بیرون نداره پارک شده بوده. البته به غیر از ماشین ما، ضبط ماشین ۴ تای دیگه از همسایه ها رو هم دزدیده بودن! ولله آدم ماشین رو تو پارکینگ خونه اش هم میذاره امنیت نداره! خلاصه که صبح یکی از همسایه ها زنگ زد که تشریف بیارین و ماشین بی شیشه و بی ضبطتون رو تحویل بگیرین! از ساعت ۷ صبح تا عصری درگیر کلانتری و ۱۱۰ و بیمه و غیره بودیم.
جالبترین قسمتش اینه که روز بعدش از ۱۱۰ و کلانتری زنگ زدن و پیگیری کردن ببینن پلیس عملکردش چطور بوده، ظرف چند دقیقه اومده؟ کارشو درست انجام داده؟ ار کارشون راضی بودین؟ ما هم این ریختی شده بودیم
وااااااااااااااااای نمیدونین چقدر دوست داشتم امروز نمیومدم سر کار ،با تعطیلی فردا یه استراحت طولانی، شایدم یه مسافرت دبش، آی میچسبید.....
مامان اینا چهارشنبه عازم ترکیه و قبرس و اون طرفان و بچه داری من شروع خواهد شد
( کاش اون شکلک در حال مو کندن یاهو اینجا بود!!! )
نمیدونم چرا گاهی وقتا انتخاب کردن واسم از خوردن زهر مار سختتره، نمیتونم تصمیم بگیرم. از کِی اینقدر ترسو شدم؟ منی که اونقدر جرات داشتم که پا به پای بچه های محل از دیوار راست بالا میرفتم چه بلایی سرم اومده؟ چرا نمیتونم ریسک کنم؟ چرا؟ چون به اونچه که دارم قانعم؟ نه! نیستم، ولی خیلی ترسو شدم، همش میترسم اینی که دارم، آرامشم به خطر بیفته، منی که به سختی به دستش آوردم. ولی اینو هم میدونم که آدمای موفق معمولاْ ریسک پذیریشون خیلی بالا بوده،هزار جور فکر و خیال به سرشون راه نمیدادن. نمیگم کلّه خر بازی در آوردن خوبه ولی ترسو نبودن و یه کم جرات داشتن خیلی خوبه ولله. نمیدونم شرایط زندگی اینطوریمون کرده یا من یه مشکلی،چیزی دارم. شما باورتون نمیشه که برای یه تصمیم ( البته نه چندان کوچیک ) از خواب و خوراک و زندگی میفتم. یه چرای گنده همیشه دنبالمه مخصوصاْ وقتی که مغزم داغ میکنه.
بلفی جونم امیدوارم همه چیز بر وفق مراد پیش بره و این چند روز آخر رو با هتولی تو دلیت حال کنی![]()
دیبا خانومی نوبت تو هم داره میشه ها ![]()
فرانکلین جونم خوشم میاد پرقدرت ظاهر شدی![]()
دختر خوبِ عزیزم، خوشحالم که به نتیجه رسیدیدم![]()
چقدر بده که دو نفر توی خونه ۶۶ متری برای وقت مطالعه شون دو تا سلیقه و عادت متفاوت داشته باشن داشته باشن!!! من به سکوت محض نیاز دارم و امید به ونگ ونگ تلویزیون. من باید پشت میز بشینم و بخونم، امید باید لم بده جلوی تلویزیون، ما هم که بجز یه میز نهارخوری هیچ میز به درد بخور دیگه ای که بشه روش یه عالم ورق و دفتر دستک پهن کرد نداریم، تو اطاق خواب هم که تلویزیون نداریم!!! این میشه که به ۱۰ دقیقه نرسیده یک کدوم کتاب دفتر رو جمع میکنیم و به یه کار دیگه میپردازیم!!!
اصلاْ من عاشق سکوتم و امید عاشق سر و صدا، به محض اینکه میرسه خونه اولین کاری که میکنه روشن کردن تلویزیونه و من اولین کاری که به محض بیرون رفتن امید میکنم خاموش کردن این جعبه اسرار آمیزه!!! تفاهم یعنی این دیگه![]()
دیدین بعد افطار خیابونا چطور میشن؟ خلوت، عین جمعه، عین عید! آی کیف داره ۱۰ دقیقه ای برسی خونه، آی کیف داره...
دوستان عزیز، ببخشید که این چند وقته نه رو مود کامنت گذاری بودم و نه وبلاگ نویسی، جبران میکنم
جونم براتون بگه که من و امید، عین تفاهم کامل جفتی تشریف بردیم ماموریت، امید رفت شمال و من رفتم جنوب. هر دو با هم راه افتادیم و هر دو با هم برگشتیم!!!! وقتی اونجا بودم همش فکر میکردم که من و امید چقدر زیاد از هم فاصله داریم، اون تو شمالی ترین نقطه و من در جنوبی ترین نقطه ایران! خب اینم یه تجربه بود دیگه...
شما میدونستین که تو جنوب ایران هم برنجکاری هست؟ یه جا توی جاده دیدم بوی شمال میاد پرسیدم گفتن که بععععععععععععله اینجا شالیزاره!!!!
خرما خریدم، ۳ جور. آخه من عاشق خارک و بقیه خرماهایی که اسمشونو نمیدونم هستم...
اگه بدونین چقدر افسوس خوردم که دوربینم همراهم نبود... چه منظره های قشنگی بین راه بود. نخلستانهای قشنگ، درختای جور واجور. حالا دیگه مطمئنم که دلم میخواد قشم رو ببینم.
راستی، اخبار ساعت ۶ خوزستان به زبون عربیه نه فارسی!
راننده ای که اومده بود فرودگاه دنبالم گفت خانوم شناسنامه ات رو هم همراهت آوردی؟ گفتم، نه چطور؟ گفت چرا آوردی، همونکه به چشمته شناسنامته دیگه![]()
من زیاد ماهی خور نیستم ولی شب، تو هتل، یه ماهی شوریده کامل رو بلعیدم
جاتون خالی خیلی خوشمزه بود، عمراْ اگه من درست کنم این مزه ای بشه!
مثل اینکه دیشب موقع در آوردن موبایل از توی جیب کیفم، کیف کوچیکی که توش کارت شرکت و کلیدهای اتاقم توی شرکت رو میذاشتم، افتاده بوده. صبح که اومدم شرکت و هر چی جیب و سوراخ توی کیفم بود رو گشتم و ماشین رو زیر و رو کردم و پیداش نکردم، فهمیدم که گم شده. خیلی ناراحت بودم چون گم شدنش به جهنم، یه عالم باید برم توضیح واضحات بدم به این امور اداری، اونا هم هی ناز کنن و ادا اطوار و کرشمه بیان که واااااااااااااااااااااااااای مگه میشه؟ واااااااااااااااااااااااااااااااای چرا آخه، وااااااااااااااااااای ۱۰۰ سال باید صبر کنی و از این حرفا، اینشه که زور داره. خلاصه سرتون رو درد نیارم، یه آدم خیّرِ شیر پاک خورده، کیف جانِ دردسر ساز منو پیدا کرده و از رو اسم شرکت، تلفونمونو در آورده و زنگ زده، خیلی خوشحال شدم. خلاصه بدانید و آگاه باشید که هنوز آدمایی پیدا میشن که دلشون واسه هم بسوزه.
تو پاگرد ما، ۳ تا آپارتمان چسبیده به هم هست، که اونا هم زن و شوهرهای جوونن که عروسیهامون هم تقریباْ با هم بود! حالا پریشب دیدم همسایه سمت راستی، بستی به دست، رفتن خونه همسایه سمت چپی، بعدشم هر هر و کر کر خنده! حالا من، هم حسودیم شده و هم، احساس دور زده شدگی دارم و هی به امید میگم، امیییییییییییییییییییید، اینا کی با هم دوست شدن؟ دیشب هم که اومدیم خونه دیدم کفشای سمت راستی دم خونه سمت چپیه!!!! قبلنا فکر میکردم روابط عمومیم خیلی قویه حالا میبینم مال بقیه قویتره!!! البته بگما، وقتی دیشب دیدم که بازم پیش همن فهمیدم که نه سن و سالشون به ما میخوره و نه گروه خونیشون، آخه آدم با کسی که خیلی نمیشناستش که اینقدر زود خودمونی نمیشه و هی هر شب هر شب نمیره پیشش..... موضوع حسودی رو جدی نگفتم چون من زیاد خوشم نمیاد با همسایه صمیمی باشم مگر اینکه خیلی بشناسمش ولی کارشون خیلی برام جالبه.
البته بگما همسایه سمت راستی یه بار برای ما یه بشقاب خوشگل سالاد نمیدونم چی چی فرستاد و منم به جاش دو تا لیوان ذرت مکزیکی درست کردم و گذاشتم تو بشقابشون و پس دادم، به نظر شما این یه نخ بوده و ما ندیدیمش؟
پ.ن: یادم رفت بگم که فردا میرم ماموریت و چهارشنبه برمیگردم. تا اونوقت مواظب خودتون باشین دوست جونام![]()
خدا میدونه که من چقدر از مدرسه بدم میومده و میاد البته، همیشه فقط و فقط دو سه روز اولشو دوست داشتم که برم دفتر کتاب و لوازم تحریر بخرم و بچه ها رو ببینم وگرنه اصلاْ همیشه از مدرسه متنفر بودم، برعکس دانشگاه که خیلی دوستش داشتم. الانم وقتی فکرشو میکنم میبینم که دلم واسه دانشگاه تنگ شده ولی برای مدرسه اصلا و ابدا!!! ( خدا نکنه بچه ام به خودم بره وگرنه بدبخت دو عالم میشم ) خلاصه که اومدم فقط بگم که دلم واسه بچه مدرسه ایا کبابه ....
موقع انتخاب رشته واسه دانشگاه هم هر چی مامانم گفت بزن تربیت معلم، گفتم عمراْ، اصلاْ راه نداره. من از محیط مدرسه کلاْ بدم میاد! چه شانسی هم داشتم، سال اول دانشگاه تمام کلاسهامون تو یه مدرسه برگزار شد!!! البته بگما، معلما رو خیلی دوست دارم ولی خودم از پسش بر نمیومدم.
آهای مامانهایی که بچه مدرسه ای دارین، تو رو خدا یه کم درکشون کنین، روزایی که درس سخت ندارن اگه گفتن نمیخوان برن مدرسه یا خودشونو الکی به مریضی زدن، بذارین بمونن خونه و کیف کنن...
همین...
