آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ایهالناس، یکی منو از شر این اینترنت خونه خراب کن خلاص کنه، اصلاْ میخوام برم درخواست بدم اینترنتم رو از سه ساعت در روز به نیم ساعت کاهش بدن، آخه دارم از کتف درد میمیرم، درد میکنه و میسوزه. همچین پشت کامپوتر ننشسته درد شروع میشه، باور کنین انقدر سیخ نشستم و تکیه دادم به صندلی مُردم ولی فایده نداره! ۳ ساعت از ۸ ساعت کاری رو که به خاطر اینترنت پشت کامپیوترم، بقیه اش رو هم به خاطر کارهای دیگه و یه نموره هم بازی! اصلاْ باید بگم این میزم رو ببرن چون اصلاْ پشتش نمیشینم!
دلم برای زبان آلمانی لک زده، دلم واسه مرکز فرهنگی تنگ شده، کاش میشد دوباره برم
. به نظر شما آدم میتونه دو تا زبون رو با هم بخونه؟
دیبا خانومی، قدم نو رسیده مبارک
دلم برات تنگ شده بود![]()
نیکی جان، دستت درد نکنه که بلاخره تونستم بعد از چندین و چند ماه یه سر به سایتهای بی دلیل فیلتر شده بزنم
وااااااااااااااااااای چه دختری، وااااااااااااااااااای چه زرنگه، واااااااااااااااااااااااای شاخ غولو شکسته، چرا؟ چون هم کلاس نقاشی رفته و هم کلاس زبان، تازشم، هم کتفش درد میکرده و هم سرش، ولی خب دیگه قول داده بوده، باید میرفته ![]()
خب بلاخره این خجالت کشی از خود، باعث شد من هر دو تا کلاس رو برم...
چند وقتیه که وقتی پشت کامپیوتر میشینم کتفم درد میگره، خیلی هم زیاد، تمام سعی خودم رو هم میکنم که درست بشینم ها، ولی نمیدونم چرا بازم درد میگیره!
تام و کتی هم که بلاخره با هم عروسی کردن، اینم عکسشون:

اینم عکس بنفشه افریقائیم که جونمو گرفت تا بلاخره گل داد:

اینم عکس بامبوهای عزیزم:

یه عالم عکس دیگه هم هست که میذارم تو فوتوپیج!
چقدر روزای چهارشنبه رو دوست دارم، احساس میکنم آزاد میشم بس که هر روز صبح ساعت ۶:۱۰ وقتی این موبایل کوفتی زنگ میزنه عذاب میکشم تا بیدار بشم. ولی خب میبینم هر جای دنیا که باشی همینه، باید صبح زود بیدار بشی و بری سر کار، کار کنی تا عصر بعد بدویی بری خونه و بشور بساب کنی و غصه بخوری که ای وای دیر شد برم بخوابم که صبح بتونم بیدار بشم....ولی چهارشنبه ها اینطور نیست دلم میخواد تا نصفه شب بیدار باشم چون میدونم فردا صبحش صدای زجر آور موبایل رو نمیشنوم، عین بچه کوچولوها تو دلم قند آب میکنن روزای چهارشنبه!
اسباب کشی دارم! میرم یه خونه کوچیکتر ولی جای بهتر! تو این یه سالی و خورده ای که اینجا زندگی کردم به این نتیجه رسیدم که محله خوب نعمتیه که من تقریباْ ازش دور بودم! در ضمن توی این خونه به مامان اینا نزدیکتر میشم و این خودش خیلی خوبه. از همه مهمتر اینه که صبحها میتونم نیم ساعت بیشتر بخوابم
( حالا با خودتون فکر میکنین اینقدر میگم خواب خواب، روزای تعطیل تا چند میخوابم؟ تا ۷، ۷:۳۰ و نه بیشتر! ، میبینین چقدر قانعم؟ )
دوستان عزیز، میشه لطفاْ یکی برام دعوتنامه پرشین گیگ بفرسته؟ پرشین گیگ لازم شدم!
امروز کباب کوبیده داریم ![]()
![]()
پ.ن: من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم.... من امروز به کلاس نقاشی میروم....
المیرا خانوم تنبل، ۱۰۰۰ بار این جمله تکرار کن که حتماْ بری کلاس نقاشی، یهو ساعت ۱۵:۳۱ هوس نکنی بری خونه مامان اینا و چایی بخوری
شنبه براتون میگم که المیرا خانوم تنبل موفق شد یا المیرا خانوم زرنگ!
دیشب MBC2 فیلم panic room رو پخش میکرد که به علت اینکه درگیر جمع کردن لباسای تابستونی و آوردن لباسهای زمستونی بودم یادم رفت و از دست دادمش، من اصولاْ فیلمهای جودی فاستر رو دوست دارم، ازش خیلی خوشم میاد. آی که دیروز شجاع شدم و دلم و زدم به دریا و یه عالم لباس گذاشتم تو کیسه که بدم بیرون ( ساناز خانوم توجه توجه ) ولله وقتی آدم جاش کم باشه و فقط یه کمد کوچیکِ مشترک داشته باشه باید کمتر به احساساتش توجه کنه و دست به ریختن دورش خوب باشه ( یعنی میشه ناخود آگاه!!! ) این لباسای زمستونی هم که ماشالله، هم حجیمن و هم وزین!
یه کم درد دل ( اگه حالشو ندارین نخونین ):
چرا من اینقدر مودی هستم؟ بعضی وقتا دیگه خسته میشم از دست خودم، انقدر کارای مختلف شروع کردم و نصفه ول کردم که دیگه از خودم خجالت میکشم یه کار جدید شروع کنم، از همه چیز زود خسته میشم و دلمو زود میزنه! کاش یه قرصی چیزی بود ( حتی اگه آمپولش هم بود میزدم ) که آدم یه کم پشتکار دار میشد!
بعضی ها که اینطورین دیگه خودشونو میشناسن و دنبال کار جدید نمیرن و غصه هم نمیخورن ولی من هم میخوام پیشرفت کنم و هم حالشو ندارم و غصه هم میخورم، اینه که اعصابم به هم میریزه و بعدشم خدا به داد بقیه برسه. بعضی وقتا فکر میکنم من اصلاْ تکلیفم با خودم مشخص نیست، نمیدونم چی میخوام، برای همینه که هی گیج گیجی میخورم و از این شاخه به اون شاخه میپرم!
عاشق تنوعم، دلم میخواد همه چیز رو تجربه کنم و بعد که دیدم چطوریه ولش کنم و برم یه کار جالبتر انجام بدم
دیدین بعضی وقتا آدم اصلاْ حال کار کردن نداره؟ دیروز من و امید اینطوری بودیم، من که همش دلم میخواست لم بدم و چایی بخورم ( از هر چی بگذرم از چایی نمیتونم بگذرم! ) و فیلم ببینم و از خونه بیرون نرم! در راستای تحقق آرزوها، من و امید دیشب ۳ تا فیلم پشت سر هم دیدیم! ( بهترینش هم فیلم Gangs of New York بود که خیلی جالب بود برام ) شام هم چیپس و پنیر خوردیم، راحتِ راحت ( هر چند که چند وقته تصمیم گرفتیم غذای سالم بخوریم ولی خب دیشب استثنا بود! ) خلاصه همچین به خودمون استراحت دادیم که بیا و ببین، البته فکر کنم به خاطر بدو بدو های هفته گذشته بود. تقریباْ هر روز رفتیم به زندایی امید سر زدیم، یه عالمه هم که مجلس بود و همشونو از اول تا آخر رفتیم، خلاصه که خیلی عروس خوبی بودم براشون، همه جا حضور فعال داشتم!
من از همینجا به همه دنیا اعلام میکنم که بابا قسمت بدشانسی ما فول شده، به خدا، به پیر، به پیغمبر دیگه جا نداریم........... قبل از این جریان فوت دایی امید، رفتم خونه دیدم یه بوهای مشکوکی میاد! چراغ رو روشن کردم گفت تق و سوخت! رفتم چراغ آشپزخونه رو روشن کردم دیدم چقدر نورانیه، انگار ۱۰ تا لامپ ۲۰۰ روشن کرده بودم، در یخچال رو باز کردم دیدم خاموشه، فریزر رو باز کردم دیدم واویلا، هر چی توش داشتم آب شده. بدو بدو زنگ زدم به بابا که فکر کنم برقامون اتصالی کرده، خلاصه برق کش آوردیم و دیدیم برق خونه دو فاز شده و زده همه زندگیمو سوزونده! چند ساعت طول کشید تا بلاخره فاز خونه ما رو وصل کرد به نول همسایه و برقامون عادی شد. رفتم شمارش تلفات کردم دیدیم ماشین لباس شویی، مکروویو، جارو شارژی، پلوپز، ۵ تا لامپ کم مصرف ( ولی پر هزینه )، رسیور و تلفنمون سوخته، تنها شانسم این بود که برای یخچال ترانس گذاشته بودیم و ترانسه سوخته بود، تلویزیون هم سلام صلواتی سالم مونده بود. خلاصه که هزینه برداشتیم شدیییییییییید ( برادرم میگه شماها دیگه جزء اقشار آسیب پذیر جامعه حساب میشین ). حالا چرا اینطوری شده؟ فقط هم خونه ما؟ نگو اداره برق گور به گور شده اومده کنتور همسایه رو به علت بدهی باز کرده و برق ما اینطوری شده! به شرکت برق هم که خبر دادیم نفهمیدیم کی اومدن و کنتوره رو گذاشتن سر جاش و برق ما دیگه درست شده بود! امید یه شکایت نامه نوشته و دیروز هم کلی از کار بیکار شده ولی به نتیجه ای نرسید. آخه هزینه اش کم نیست، فقط ماشین لباسشویی هشتاد هزار تومن گرفت تا بُردش رو عوض کنه! بقیه رو هنوز ندادیم درست کنن!
فقط کم مونده تو خیابون راه بریم یه پیانو بیفته رو سرمون!!!!!!!!!!!!!!!!!
واقعاْ امیدوارم روزی برسه که دوای درد اینجور بیماریها هم پیدا بشه و دیگه هیچ خونواده ای داغدار نشه...
این سرطان چجور کوفتیه که میفته به جون آدم و ظرف چند روز آدم رو از پا در میاره؟ همچین رشدی داره باور نکردنی. جوون و پیر هم نمیشناسه، هیچ کاریش هم نمیشه کرد. یکسال پیش برای دایی امید تشخیص سرطان دادن، که گفتند خوش خیمه و با چد جلسه شیمی درمانی خوب میشه که شد و البته همش هم تحت نظر بود تا دو هفته پیش که با درد پهلو با پای خودش میره بیمارستان ( ماشینش هنوز تو بیمارستانه )، رفتن همانا و برنگشتن همان! آزمایش کردند دیدن به به سرطان چه کرده با وجودش، گفتن دوباره شیمی درمانی بشه که دیدن دیگه هیچ کاری نمیشه براش کرد و ظرف چند روز ریه هاشو مبتلا کرد و ۵شنبه شب فوت شد، با ۴۵ سال سن و یه زن ۳۸ ساله و دو تا دختر جوون! نمیدونین چقدر دردناک بود، مامان امید تا لحظه آخر تو آی سی یو بود، پیشش. البته خودش خیلی راحت شد ولی آخه چرا؟
متنفرم ازت سرطان...
اینم شد زندگی؟ امروز صبح زود امید رفت ماموریت، سه شنبه شب برمیگرده، چهارشنبه صبح ( ساعت ۵ ) من میرم ماموریت و ۱۱ شب برمیگردم ( ایندفعه میرم اصفهان برای شرکت در یک سمینار یا به عبارتی سمیناهار!!! ). میدونم خیلی لوس بازیه ولی توی سه روز کامل ما فقط ۲ ساعت همو ببینیم؟ من نمیدونم این خانومایی که خیلی فعالن و همش از این شهر به اون شهر میرن دلشون تنگ نمیشه؟ ( حالم به هم خورد از این لوس و ننر بازیم ولی خب چه کنم، احساسم همینه که گفتم و غرم میاد شدید! )
راستی دوستان عزیز؟ شما ورژن بتا ی یاهو رو فعال کردین؟ من که خیلی دوسش دارم، کار کردن باهاش خیلی راحتتر از قبل شده!
جدیداْ خیلی سایتها بیخود و بی جهت برام فیلتر شدن! متنفرم از این وضعیت، فلیکر برام باز بود و من چه کیفی میکردم ولی الان بسته شده، مثلاْ فلیکر چی داره توش که فیلتر شده؟
- میگما، مثل اینکه حالم اصلاْ خوب نیست که اینهمه دری وری نوشتم! شرمنده
چه حالی داد هیأت دولت به ایران نشینان! عید افتاد سه شنبه و هیأت دولت عزیز هم گفت ای بابا سه شنبه که تعطیل شد، چهارشنبه و پنجشنبه رو هم تعطیل کنیم و بریم حالشو ببریم!
آی تعطیلات مزخرفی بود، آی مزخرف بود که نگو و نپرس! برادر بزرگه که همون شب بار و بندیلشو بست و رفت شمال، منم خیلی دوست داشتم برم ولی ۵شنبه مهمونی دایی کوچیکه امید بود که خیلی به گردن ما حق داشت و نمیشد مهمونیشو نرفت (همینجوریش ۱۵ نفر از مهموناش بدون خبر قبلی رفته بودن مسافرت و حیوونی خیلی ناراحت شد). خلاصه که من و امید و برادر کوچیکه زدیم تو سر و کله هم و هیچ جا هم که نداشتیم بریم، بارون هم که میومد و هوا هم که ابری بود و منم حوصله ام سر رفته بود و زدم به سیم آخر و غرغر!!!! حیوونیا چی کشیدن!
مامان اینا هم که دیروز صبح اومدن، من و امید هم عینهو گیجا یکساعت و نیم زودتر رفتیم فرودگاه! ولی آی کیف کردم از سوغاتیم، آی کیف کردم. یه کوله پشتی خوشگل، یه جفت کفش، یه کت خوشگل و یه عالم سوپ آماده رشته دار!!! جای همگی خالی دیشب یکیشو زدیم تو رگ![]()
امروز صبح هم با هزار و یک بدبختی از خواب بیدار شدیم و گیج گیجی خوردیم و دنبال وسایلمون گشتیم تا بلاخره راه افتادیم، حالا از در داریم میایم بیرون یهو نگام به ناخونام افتاد دیدم به به ۱۰ عدد ناخون بیل صورتی جیگر! بدو رفتم استون بردارم که نگو درش شل بوده و همش پریده! همین الان، پیش پای شما رفتم استون خردیم تا سر ناهار مامور حفاظت از اسلام تو رستوران بهم گیر نده و آبرومو ببره روز اولی!!!!!!!!!!!!!!!
خب اینم از این و همین دیگه برم یکی بزنم تو سر خودم، ۱۰۰ تا تو سر کارهای عقب افتاده جیگر و دلبرم
