دیروز Oprah یه خانومی رو آورده بود که مدعی بود زبون نوزادان رو میفهمه ( یا کشف کرده ) برام خیلی جالب بود که میگفت تمام نوزادان دنیا وقتی به دنیا میان ۵ جور صدا از خودشون در میارن که هر کدوم یه معنی میده! این خانوم طی تحقیقات چندین و چند ساله به این نتیجه رسیده بود، این ۵ صدا اینا هستن:
-
NEH = hungry ( با التماس خونده بشه )
-
OWH = sleepy ( به حالت خمیازه خونده بشه )
-
HEH = discomfort ( اِچِ اول تشدید داره )
-
EAIR = lower gas ( با زور خونده بشه، در حد قرمز شده صورت! )
-
EH = burp
از چند تا نوزاد هم فیلم گرفته بود که دقیقآ همین صداها رو از خودشون در میاوردن! من بچه ندارم و دور و برم هم بچه نیست که اینا رو روشون امتحان کنم ولی خیلی دوست دارم ببینم واقعاْ کار میکنه یا نه! این زبون مال نوزادان ۰ تا ۳ ماهه
خونه خودمون رو اجاره ندادیم چون ترسیدیم آلاخون والاخون ( گفتنش راحتتر از نوشتنشه! ) بشیم، تا ببینیم با این خانوم خل مشنگ به کجا میرسیم، این خانوم خودش صاحبخونه هستش و من چقدر ازش بدم میاد![]()
خونه جدیده یه حیاط خلوت بزرگ داره که ما تصمیم گرفتیم بپوشونیمش تا بتونیم ازش استفاده کنیم، خلاصه گشتیم و گشتیم تا یه شرکتی رو پیدا کردیم که همه کارهاشو خودش انجام میداد و برای سقفش هم از پوششی با جنس پلی کربنات استفاده میکرد، خلاصه ما با مدیر ساختمون حرف زدیم و اونم گفت مشکلی نیست و نقشه طرح کشیده شد و ما هم خوشحال که یه اطاق حدوداْ ۱۲ متری برامون درست میشه! دیروز صبح مدیر ساختمون زنگ زد که همه واحدها موافقت کردن فقط یا خانومی که طبقه چهارم میشینه گفته نه من موافقت نمیکنم چون از صدای قطره های بارون که به این سقف میخوره اعصابم خورد میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیروز عصر مامانم رفته بوده در خونه خانومه که با هم حرف بزنن خانوم بی ادب به مامانم گفته خانوم من نه با شما حرف میزنم و نه با شما کاری دارم فقط قبول نمیکنم! آخه آدم چی باید به بعضیا بگه؟ چقدر مردم عقده ای هستن! آخه تو که طبقه چهارم میشینی چطوری صدای قطره های بارون میتونه اذیتت کنه؟ اصلاْ مگه تو تهران چقدر بارون میاد؟ جالب اینجاست که پنجره ای که به حیاط خلوت باز میشه پنجره اطاق خوابش نیست، مال آشپزخونه هستش!!!!!!!!!!! ما هم برای خونمون مستاجر پیدا شده و امروز میخواستیم قرارداد ببندیم! خلاصه که حالم گرفته شده!
دیشب این کانال MBC4 داشت عروسی آدمهای مشهور یا همون celebrities رو پخش میکرد، آدم مخش سوت میکشه، نگینهای چندین قیراطی، عروسیهای آنچنانی تو جاهای عجیب و غریب، هر جا که فکرشو بکنی، قربونش برم اکثراْ هم ۴، ۵ ماهه حامله بودن یا هم که بچه های قد و نیم قد داشتن، بعضی وقتا فکر میکنم چقدر تفاوت وجود داره، آدمها و فرهنگها چقدر متفاوتن! اینجا اگه کسی حامله باشه سر عروسیش، حتی اگه تو عقد حامله شده باشه بیا و ببین چه حرفهایی پشت سرشه! میدونین که!
ساعت ۵ دکتر وقت داشتم، با هزار بدبختی سر وقت خودمونو رسوندیم اونجا، حالا چرا با هزار بدبختی؟ چون مطب دکتر تو خیابون میرعماده یعنی تو طرح نیست و ما مدرس رو رفتیم پائین تا از خروجی تخت طاووس بریم تو میرعماد، نگو اون خروجی رو بستن و ما بلاجبار وارد طرح شدیم! حالا با هزار جنگولک بازی از بین چندین و چند پلیس که داشتن هی فِرت و فرت جریمه میکردن رد شدیم، خدا رو شکر که سر هر کوچه و چهار راه هم پلیس بود، خلاصه خودمونو رأس ۵ رسوندیم اونجا، کِی رفته باشم تو خوبه؟ هان؟ ۷!!!!!!!!! یعنی ۲ ساعت تموم نشسته بودیم و انتظار کشیدیم، یعنی دیگه وقتی رفتم پیش دکتر انقدر داغون بودم که هر چی میخواستم بپرسم یادم رفته بود! یعنی تنها چیزی که اهمیت ندارم وقت مردمه!
بعدش رفتیم پیتزا خوری یه جایی که پیتزاهاش فوق العاده خوشمزه هست، گفتم بهتون آدرس برم شاید شماها هم دلتون بخواد برید:
Sam Fastfood: امیر آباد شمالی، بالاتر از جلال آل احمد، مجتمع تجاری احسان، طبقه اول، واحد ۲۶
اگر رفتین پیتزا میکس مخصوصش رو حتماْ امتحان کنین.... با کارت دانشجویی تخفیف هم میده!
این عکس رو تو جنگل گرفتم، بامزس، نه؟


جای همگی خالییییییییی، خیلی خوش گذشت، توده بدجنس هم فقط بالش گرفت بهمون، اونم شب آخری ولی بقیه روزها آفتاب بود و گاهی کمی ابری ولی از بارون خبری نبود تا شب آخر!
تا خرخره عکس انداختم که دارم میذارم تو فوتوپیج ( چقدر دلم تنگه واسه فلیکر )، جنگل هم رفتیم که فوق العاده بود!
روز چهارشنبه، همه کارها انجام شد ولی خب هیچکدوم تمام و کمال نبود و از هیچکدوم بطور کامل رضایت ندارم ولی خب مهم اینه که به همشون رسیدم ( اناری که تو کلاس نقاشی کشیدم خیلی خوب از آب درومد ) موهام هم اِی بدک نبود. فقط وقتی رسیدم شمال فهمیدم که روسری ندارم ( البته بجز روسری مهمونی که اونم نازک و سرد بود )، شانس آوردم شال گردنم رو همراهم برده بودم! برای امید هم یادم رفته بود کاپشن بردارم! ![]()
![]()
پ.ن:
عکسها رو گذاشتم اینجا ![]()
خب، عرضم به حضورتون که بنده مجبور شدم امروز بیام شرکت، به دو دلیل:
-
شرکت شاهکار ما اگه چهارشنبه و شنبه پشت سر هم رو مرخصی بگیری به جای ۲ رو ۳ روز برات مرخصی حساب میکنه! و از اونجایی که من مرخصی به حد وفور دارم ( جون خودم ) ۳ روز برام خیلی زیاد بود!
-
یه گزارش مسخره ای که باید دهم میفرستادم ولی از صدقه سر بدقولی همکاران محترم تا آخر وقت اداری دیروز طول کشید رو باید اول صبح امروز میفرستادم!
ولی اگه بدونین دیشب چه شبی بود! شلوغ به تمام معنا! موهامو دیشب درست کردم ولی اگه شما قیافه منو وقتی صبح از خواب پا شدم میدیدین! به قول اون یه جفت برادر، کِرکِر خنده!!!! هر تکه مو به یه طرف! خلاصه دیدنی هستم من امشب![]()
جای همتون رو تو مهمونی و مسافرت خالی میکنم دوستان
پ.ن: ببینم، گلدونه برای شما هم فیلتره؟ واقعاْ برای من عجیبه همچین چیزی!
آخر هفته مسافریم ( ایندفعه با دوستان )، شنبه رو هم مرخصی گرفتم که دیگه همه کارا با عجله نباشه، امیدوارم توده جان تصمیم نگیره که مستقیم بیاد و رو کله ما بباره و باعث بشه همش تو خونه زندانی بشیم، دعا کنین![]()
جدیداْ دارم تمرین میکنم که با دست چپ موس و بگیرم چون فکر کنم این درد وحشتناک مال بد گرفتن موس باشه! البته خدائیش خیلی کار سختیه چون خیلی کم رو دست چپم کنترل دارم و گاهی شدیداْ عصبی میشم!
فقط شما برنامه امروز و فردا منو ببینین که چقدر قاراشمیشه (؟) الان که سر کارم، ۵ امید میاد دنبالم تا بریم برای تولد دوستش که فردا شبه کادو بخریم، بدو بدو باید بریم خونه چون قراره برای خونه مشتری بیارن، حموم برم و موهامو درست کنم، چرا؟ الان میگم، یه کم صبر کنین! وسایل مسافرت و مهمونی فردا شب رو آماده کنم و بذارم تو ماشین، شام هم که البته باید درست کنم و سعی کنم زود بخوابم. فردا صبح زود میام سر کار تا ۳:۳۰ بعدش میرم کلاس نقاشی تا ۶ بعدش امید میاد دنیالم تا بدو بدو بریم مهمونی، چرا؟ چون این یه سورپرایز پارتیه و ما باید خودمونو تا قبل از ۷ برسونیم اونجا! من بیچاره هم دیگه نمیرسم برم خونه و آماده بشم، باید همه وسایلم رو ببرم اونجا! فقط تصور کنین موهایی رو که شب قبل درست شده و چندین و چند ساعت زیر مقنعه بوده!!!!!!!!!!!!! لطفاْ برام آرزوی موفقیت کنین!
تازه از مهمونی هم میریم خونه دوستای دیگمون که میخوایم باهاشون بریم مسافرت تا ۵شنبه صبح زود حرکت کنیم!
نمایشگاه مبل رو که خیلی دوست داشتم برم هم نمیتونم برم
. نظرتون راجع به اینکه فردا صبح مرخصی بگیرم و برم نمایشگاه چیه؟![]()
امتحانی پینگ کردم دیدم شد، برای اینکه بهم نَگین مردم آزار!
شمال که بودیم در حین پیاده روی به درختهای پر از نارنگی برخورد کردیم، جاتون خالی یه عالم خوردیم و یه عالم هم تو جیبامون پر کردیم:
من و کفشهایم ( هر وقت این عکسو نگاه میکنم سرم گیج میره! )
اولین برف زمستانی درست و حسابی هم اومد و دل منو شاد کرد ولی نمیدونم این چه صیغه ایه که هر موقع دلم خواسته برف تا صبح بیاد و یه عالم بشینه، برعکس شده! دیشب با این امید خوابیدم که صبح که بلند میشم یه عالم برف نشسته ولی ساعت ۴ که از خواب پریدم و رفتم دم پنجره همچین تو ذوق خورد که نگو! حالا فقط چند سانت برف اومده! ولی همین چند سانت چنان دمار از روزگار شهر در آورد که بیا و ببین، دیشب ساعت ۱۱:۳۰ که ما تو همت بودیم مدرس و چمران چنان ترافیکی بود که نگو و نپرس، قفل!، دلم واسه اونایی که تو ترافیک موندن یه عالم سوخت! صبح هم که بازم ترافیک بود و همه یه عالم دیر رسیدن به محل کارشون.
دلم جوراب و دستکش بخاری دار میخواد، البته اگه دماغ بند بخاری دار هم بود خریداریم، چرا؟ چون الان چند هفته هست که یخبندونه تو نوک انگشتای پا و دستم و همچنین نوک دماغم!!!!!!!!!!
داشتیم میرفتیم بنزین بزنیم، یه مینی بوس قدیمی هم چند متر جلوتر از ما بود، بهو وایستاد و شروع کرد دنده عقب اومدن، ما هم وایستادیم و دِ به بوق زدن! هی ما بوق میزدیم هی اون میومد عقب انقدر اومد تا زاررررررررررررررررپ زد به ماشین ما، وقتی که خوب کاپوت رو له کرد وایستاد! بهش گفتیم مرد مومن چرا هر چی بوق میزنیم بازم میای عقب؟ گفت من اصلاْ دنده عقب نیومدم و شما زدی به ماشین من![]()
![]()
باورتون میشه؟ راست راست تو چشای ما نگاه کرد و گقت الا و لله که من عقب نیومدم! من اگه میخواستم عقب بیام خب آینه بغل رو نگاه میکردم!!!!!!! دیدیم ارزش نداره باهاش جر و بحث کنیم، آدمی که اینقدر بی حیا و بی آبرو باشه که به این راحتی دروغ بگه اصلاْ ارزش نداره وایستی فقط بهش گفتیم وایستا ببین کِی و از کجا میخوری! ماشین ۲۰۰۰۰۰ تومن خرج برداشت، البته شانس آوردیم بیمه ۱۷۰۰۰۰ تومنش رو میده! میبینین مردم چطورین؟
ببینم، همه با بلاگرولینگ مشکل دارین؟ توش که پینگ میکنم میگه: Success! Your ping has been recorded and your site has been added to the update list. ولی اثری از آثار پینگ نمیبینم!
پنجشنبه ظهر راه افتادیم رفتیم شمال و جمعه ظهر برگشتیم، انقدر این مسافرت کوتاه بهمون خوش گذشت که اصلاْ احساس خستگی نکردیم، نمیدونم، شاید خیلی بهش احتیاج داشتیم! یه عاااااااااااالم عکس انداختم و میذارم توی فوتوپیج!
فرانکلین عزیزم، نامزدیت مبارک دوستم، خیلی خیلی خوشحال شدم، امیدوارم سالهای سال با ف.جان با خوبی و خوشی زندگی کنی ( به قول رئیسم: " امیدوارم ۱۲ تا دختر، ۱۲ تا پسر حاصل این ازدواج باشه"
)
من برم عکسا رو بذارم تا شما ببینین
ساناز جان، یه عالم از عکسها به یاد تو بوده که دلت شمال میخواد.
برای دوستانی که لینک Chicken Invaders 3 رو میخواستن:
Chicken Invaders 3 اینجا میتونین دانلودش کنین، ولیییییییی بازی بصورت Demo هستش و هر ۵ دقیقه یه بار آدمو از بازی میندازه بیرون و میگه حالا دیگه بازی رو بخر ولی شما میتونید پنجره ها رو ببندید و دوباره برید تو بازی، خوبیش اینه که مرحله رو ذخیره میکنه و شما ادامه اش رو میرید! همینطوری من تا آخر بازی رفتم ![]()
چرا هر چی پینگ میکنم میگه شد ولی نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرعت انتقال اطلاعات توی شرکت ما زیر ۲ ثانیه هستش!
نمیدونم Chicken Invaders رو بازی کردین یا نه؟ یه بازی خیلی باحاله، عامل پخشش هم توی شرکت من بودم! دیروز همکارم بطور کاملاْ اتفاقی از توی یاهو، ورژن جدیدش رو پیدا کرد، دانلود کردن همانا و اپیدمی شدن توی شرکت همان! از دیروز ظهر تا الان و البته تا آخر امروز میتونم قسم بخورم که هیچ کار مهمی تو شرکت انجام نشده و همه در حال کشف مراحل بازی و اطلاع پیشرفت به هم و یافتن کرَک و غیره این بازی هستن! ( شانس آوردیم همه سران شرکت رفتن یه همایش و هیچکس نیست بیاد سزکشی و مچمون رو بگیره! خلاصه که شرکت مختله از دست این بازی جدید.![]()
برای همین گفتم سرعت انتقال اطلاعات توی شرکت ما زیر ۲ ثانیه هستش!

