تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

ما که نزده میرقصیدیم حالا DVD دار شدیم چه خواهیم کرد. جریان خریدش هم اینه که امید دیروز قرار بود یه عالم تو خونه کار کنه و تمام نصب کردنی هایی که احتیاج به دریل داشتند رو تموم کنه اعم از پرده، البته چوب پرده، لوستر، آینه توالت و حمام و بقیه متعلقاتش و از همه مهمتر نصب ماشین لباسشویی! این بود که برای اینکه ذوق کنه و با انرژی بیشتر به کارهای مربوط به خونه رسیدگی کنه، ۵شنبه رفت و برای خودش جلو جلو جایزه خرید که خوشحال بشه  خرید DVD همان و هر شب تا ساعت ۱ و ۲ فیلم دیدن همان!!!! ولی خدائیش دیروز خیلی زحمت کشید، مثل اینکه جایزه جنسش خیلی خوب بود! حالا قرار شده با بر و بچر هفته ای یه بار بساط فیلم بینون راه بندازیم....

یکشنبه ساعت ۹ شب جلسه هیات مدیره ساختمونه و ما هم برای اولین بار شرکت خواهیم کرد، خدا به دادمون برسه!!!

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:42 | لینک  | 

خدائیش کتاب کجا و فیلم کجا؟ دیشب رمز داوینچی رو دیدم ولی اصلاْ مثل کتابش نبود، میدونین اصولاْ من کتابی رو بخونم بعد فیلمش رو ببینم اصلاْ از فیلمه خوشم نمیاد چون همش منتظرم اون چیزی رو خودم با خوندن کتا تو ذهنم ایجاد کردم باشه که نیست! تازه خیلی از صحنه ها و حرفها هم حذف میشه و من اصلاْ از این موضوع خوشم نمیاد حالا خدا رو شکر که قبل از خوندن کتاب میدونستم "لنگدون" تام هنکسه و تمام کتاب رو با صورت اون جلو رفتم وگرنه یه آدمی رو برای خودم تصور میکردم که با دیدن هنرپیشه فیلم میخورد تو ذوقم، درست مثل بلایی که تو فیلم " مرغان شاخسار طرب " سرم اومد! اصلاْ وقتی مگی ( اگه درست یادم باشه ) و اون کشیشه ( که اسمش یادم نیست ) رو دیدم شوکه شدم!!!

تازشم چند شب پیشا فیلم Amelie رو دیدم و دیشب فهمیدم هنرپیشه زن فیلم رمز داوینچی همون "املی" خانوم خودمونه ( Audrey Tautou ) و کلی از دیدنش خوشحال شدم چون به نظرم قشنگ بازی میکنه.

فیلمBesieged رو هم دیدم، خیلی خیلی فیلم قشنگی بود به نظرم، شدیداْ دوستش داشتم. خلاصه اش رو بخونین و اگه دوست داشتین ببینین. هنرپیشه زن فیلم هم Thandie Newton هست که تو Mission Impossible 2  بازی کرده.

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:49 | لینک  | 

از وقتی که کامپیوتر جان از حالت نفتی بودن خارج شده دوباره حس فیلم دیدن در من زنده شده، آخه من عاشق فیلم دیدنم، اونم توی کامپیوتر که گوشی بذارم تو گوشم و برم تو فیلم. اصلاْ فیلم دیدن دسته جمعی رو دوست ندارم چون هی یه چیزایی پیش میاد که حواس آدمو پرت میکنه، یا یکی وسطای فیلم هی کامنت میده یا تلفن زنگ میزنه یا یکی خسته میشه بلند میشه راه میره، اونیکی یه جای فیلمو نمیفهمه و فیلم رو pause میکنه، خلاصه اعصاب روان آدم بهم میریزه. چند شب پیشا از یکی از دوستامون یه عالم فیلم گرفتم بشینم ببینم نمیشه، هر موقع یاد فیلم رمز داوینچی میفتم که کنار کامپیوتر داره خاک میخوره دلم میهخواد همون لحظه مرخصی بگیرم و برم ببینمش ولی حیف....

جمعه صبح بلاخره برای پذیرایی پرده سفارش دادم ( حکایت حسنیه دیگه ) آخه منِ تنبلِ کارمند اصلاْ حوصله رانندگی توی ترافیک وحشتناک خیابونای تهران رو ندارم! برای همین روز جمعه از همون یه دونه پرده فروشی که باز بود پرده خریدم!

همسایه عزیزتر از جان هم از روز ۵شنبه به اینور رؤیت نشده و امیدوارم همین روند تا وقتی که ما تو اون خونه هستیم ادامه پیدا کنه...

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 12:16 | لینک  | 

بلاخره ۵شنبه رسید و ۲ تا کارگر اومدن برای نصب یه سقف کوچولو برای حیاط خلوت ( فکر کنم حدوداْ ۱.۵*۲ باشه )، کارگرا شروع کردن به کار و نصب اسکلت فلزی سقف یهو دیدیم همون خانوم با شخصیتِ مسخره ( معرف حضورتون هستند که! ) از بالای پله ها به بابای من میگه چیکار میکنین، من به شما اجازه ندادم اینو بزنین! مگه من نگفتم صدای بارون آرامش منو بهم میزنه؟ بابام هم گفت خانوم محترم، این یه سقف کوچیک موقتیه و آرامش شما رو بهم نمیزنه اونم گفت نخیر من راضی نیستم، بابام هم دیگه عصبانی شد ولی با خونسردی گفت خب راضی نباشین، اونم گفت همسایه ها هم راضی نیستن، بابام گفت خب نباشن، اصلاْ من دلم میخواد اینو اینجا نصب کنم، اونم گفت پس شما برای خودت دردسر درست میکنی! و رفت. تازه پوشش سقف رو گذاشته بودن که دیدم زنگ میزنن، آیفن رو برداشتم یه آقایی گفت پلیس ۱۱۰ هستم لطفاْ بیاین دم در! بابام رفت و برای پلیسه ماجرا رو شرح داد، اونم انگار زنه رو موجود وحشی و خطرناکی شناخته بود چون به شدت سعی داشت در بره، گفت مسائل مربوط به ساخت و ساز به ما مربوط نمیشه و باید زنگ بزنین شهرداری وقتی دید زنه اصلاْ راضی نمیشه از بابام خواهش کرد که تا وقتی شهرداری نیومده دست نگهداریم ( حالا کار ما تقریباْ تموم بود و فقط یه پیچ مونده بود ) پلیس که رفت بابام به کارگره گفت برو اون یه پیچ رو ببند، یهو دیدیم باز سر و کله خانومه پیدا شد که ای وااااای مگه قرار نبود کار نکنین من الان دوباره زنگ میزنم به ۱۱۰ و دیگه بابام عصبانی شد و گفت هر کاری دلت میخواد بکن فقط از جلوی چشمم برو اونور چون تو اومدی داری توی خونه منو نگاه میکنی و مزاحم منی! زنه رفت ولی ۱۰ دقیقه نشده بود که از شهرداری اومدن! منم رفتم دم در و از آقایون خواستم که بیان تو ولی محل سگ به زنه نذاشتم و در رو بستم و گذاشتمش پشت در، اونم دوید و رفت تو پله ها که حیاط خلوتمون از اونجا معلومه! خلاصه تا آقاهه سقف رو دید گفت مشکل همین یه ذره س؟ یعنی این خانوم واسه همین یه ذره اینهمه داد و قال راه انداخته؟ گفتیم آره ولله ما از خیر پوشوندن کل حیاط خلوت گذشتیم و همین یه ذره رو سقف زدیم! اونم گفت اگه همینقدره هیچ ایرادی نداره!!!!!!!!!!!!!!! همچین پوزه زن دیوانه خل چل به زمین مالیده شد که کیف کردم!! 

خلاصه که ما کار خودمون رو کردیم ولی شما نمیدونین چه اعصابی از ما خورد شد، تمام بدن من میلرزید از عصبانیت! زنیکه دیوانه!!! انقدر بی انرژی بودم که از ساعت ۴ تا ۷ خوابیدم و به هیچ کاری هم نرسیدم!

حالا اگه این خانوم رو در حالت عادی ببینین فکر میکنین واااااااااای چه خانم باشخصیت و محترمیه ولی اگه بدنین چطوری حرف میزد؟ انگار که مالک همه ساختمونه و جالبه که مدیر ساختمون از ترس این خانوم اصلاْ موبایلش رو جواب نمیداد، باور کنین من فکر میکنم مشکل روحی روانی داره! خدا به داد من برسه از این به بعد!  

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:35 | لینک  | 

 

جونم براتون بگه که بلاخره بعد از هزار جور بالا پائین کردن امید جان دیشب تشریف بردن و کامپیوترِ خردین، البته داشتیم ها ولی از نوع نفتیش که هیچکدوم از بازیهای مورد علاقه امید جان رو اجرا نمیکرد، این بود که دیشب رفت و هووی به شدت مدل بالا، خوشگل، تر و تمیزِ منو آورد خونه و فکر کنم تا خود صبح داشت باهاش ور میرفت! منم که دیگه از دور خارج شد بودم و گرفتم خوابیدم! خلاصه اگه بدونین چه ذوقی داره، البته تو این مورد مثل همیم، منم وقتی یه چیز جدید میخرم کلی دلم قیلی ویلی میره و حالم خوبه، اصلاْ انرژیم چندین و چند برابر میشه! برای اینترنت ADSL هم ثبت نام کردیم تا دیگه از شر dial up راحت بشیم!

امیدوارم بتونم با این مشکل جدید یه جورایی کنار بیام چون مطمئنم حتی برای صحبت چند دقیقه ای با امید باید از هوو جان وقت قبلی بگیرم!

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:9 | لینک  | 

یه مجله ای دستم رسید که یه موضوعی رو یادم انداخته خنده دار!

اگه یادتون باشه تا همین چند سال پیش تمام مجلات خارجی سانسور میشد، اونم با ماژیک سیاه کلفت! بابای منم از شرکتشون مجله هایی مثل time، national geographic رو میاورد خونه، منِ فضولِ کنجکاو هم دور از چشم بابام میرفتم و با استون ماژیکها رو پاک میکردم و گاهی هم اون صفحه از مجله رو به گُه ( ببخشید ولی این بهترین و مناسبترین واژه برای کاریه که من میکردم ) میکشیدم، الان که فکر میکنم دلم واسه بابای بیچاره ام میسوزه، اصلاْ حتی به مغزم هم خطور نمیکرد که بابای بیچاره ام قراره مجله رو پس بده و اونا چه فکری راجع بهش میکنن!


دلم برای پدر و مادر آرین کوچولو کبابه، امیدوارم خداوند یکی از معجزاتش رو برای این کوچولو خرج کنه که حیوونی خیلی گناه داره. آرین کوچولو به خاطر اسهال و استفراغ شدید تو کما رفته و حالش خیلی بده. براش دعا کنین

خبرهای موثق رو میتونین از وبلاگ فرانکلین و کوکا لایت بخونین

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:39 | لینک  | 

خیلی خوشحالم، ۵شنبه با چند تا از بر و بچز وبلاگ نویس قرار داشتیم، کسایی که خیلی خیلی دوست داشتم ببینمشون، کسایی که مدتهای زیادیه وبلاگهاشون رو میخونم و همیشه دوست داشتم ببینم چه شکلین، بلاخره این اتفاق افتاد، به همت شری عزیزم ( مرسی شری جون، هوار تا ). جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت، هیجان داشت خفه ام میکرد، وقتی که از پله های جام جم میرفتم بالا تا به کافی شاپ مورد علاقه ام برسم همش فکر میکردم با چجور آدمهایی رو به رو خواهم شد؟ همش فکر میکردم چجوری میتونم بشناسمشون؟ آخه قرار بود همه با اسم رمز " نازپندار " ( دخملک خوشگل غایب در قرارِ خاتونک جون ) دور هم جمع بشیم و وقتی همه حاضر شدن دونه دونه همدیگه رو حدس بزنیم! کار فوق العاده سختی بود، من که فقط فرانکلین رو تشخیص دادم و شری که البته خودش خودش رو لو داد! بقیه رو غلط غلوط گفتم! خلاصه که مُردیم از هیجان!!!!

بچه ها جون، دوستتون دارم، از قبلنا خیلی بیشتر.

دستهای شرکت کنندگان در این قرار هیجان انگیز ( مرسی شایا جون بابت عکسها ):

دوستان عزیزم


حالا از خودم بگم:

۵شنبه صبح زود باربری اومد و وسایل رو برد ( اصلاْ به این راحتی که میگم نبود ها! ) و تلنبار کرد توی خونه جدید! مامان این توی خونه جدید بودن و من و امید همچنان توی خونه قدیم داشتیم به امور مربوط به حمالی و کلفتی میپرداختیم! ساعت ۳:۳۰ رفتیم خونه جدید و با زحمت بسیار وسایل رو گذاشتیم جاهایی که فکر میکردیم مناسبه تا خونه یه کم از اون حالت بازار شامی در اومد. یه چیزی که خیلی خوشحالم کرد این بود که ما یه کتابخونه داشتیم گنده! خیلی خیلی گنده و فکر میکردیم به هیچ وجه توی اطاق خواب جا نمیشه ولی شد، شما نمیدونین من چقدر خوشحال شدم چون قدر یه کتابخونه عمومی کتاب توش داشتیم و اگه اون جا نمیشد نمیدونستم کتابا رو باید چکار کنم!

خلاصه ساعت شد ۴:۱۵ حالا ماها ( بر و بچز ) ساعت ۵ توی کافی شاپ جام جم قرار داشتیم، بدو بدو حاضر شدم، حالا دنبال هر چی میگردم پیدا نمیکنم، نه کیف، نه یه دونه از لوازم آرایشم، نه شلوار درست و حسابی! موبایلم هم باطری نداشت! خدا رو شکر که مامانم کیفش رو آورده بود که توش ۲ تا مداد چشم باشه! موبایل مامان جان رو برداشتم و آژانس گرفتم و رفتم، ۵:۱۰ رسیدم، بقیه اش رو هم که اون بالا نوشتم. بعد از قرار هم فرانکلین جونی منو تا خونه آورد ( مرسی دوستم ).

خیلی حرف زدم ببخشید

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:46 | لینک  | 

قبول دارین که دوری و فاصله محبت رو کم میکنه؟ من کاملاْ به این قضیه اعتقاد پیدا کردم... من از بچگی از خانواده پدرم دور بودم، هر چند سال یکبار شاید میدیدمشون، آخه اونا همگی مشهد هستن، دختر عمه، پسر عمه برای من خیلی تعریف شده نیست، یعنی اصلاْ احساس نزدیکی ندارم باهاشون. گاهی وقتا بابام میگه عمه ات مریضه و تنهاس، بهش زنگ بزن! برای من خیلی عجیبه، آخه زنگ بزنم چی بگم؟ بگم عمه ای که در طول زندگیم چند بار، اونم خیلی کوتاه دیدمت، سلام، زنگ زدم حالت رو بپرسم؟ نمیدونم، شاید من آدم بی احساسی هستم!

خونه تقریباْ خالی شده، هنوز نتونستیم وسایل بزرگمون رو ببریم، هر دفعه که فکر کردیم که دیگه این آخرین باریه که میریم و خرده ریزها رو میاریم، دفعه بعدش رفتیم و با ۲ تا جعبه برگشتیم! خونه جدید هم که تا خرخره پر از جعبه و کارتون و کیسه هستش، خدا میدونه وقتی بخوان وسایل بزرگ رو بیارن من باید اونا رو کجا بچپونم، همش دعا میکنم که ۵شنبه هوا خوب باشه چون میخوام همه رو ببرم تو حیاط خلوت بذارم!

کند پیش رفتن کارهامون هم به خاطر اینه که هر دو میایم سر کار و حاضر هم نیستسم مرخصی های نازنینمون رو به خاطر اسباب کشی از دست بدیم!

مریم جونم نقطه، مولکول، اتم، هسته، هر چی که اسمشو میذاری مبارک، امیدوارم به سلامتی و مبارکی باشه، امیدوارم تمام این راه ۹ ماهه رو در کمال سلامت، با هم طی کنین، ما هم تو شرکت مواظبت هستیم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:44 | لینک  | 

همه جا رو شکل کیسه و کارتون و جعبه میبینم، دیروز و پریروز شاید ۵۰ بار رفتم خونه قبلی اومدم خونه جدید، خدا رو شکر که خونه فقط ۶۵ متر بود و من اینهمه آت و آشغال دور خودم جمع کردم، هر جا هر سوراخی بوده من براش یه چیزی طراحی کردم و گذاشتم اونجا! خلاصه که فیلمی داشتیم این دو روزه، یه عالم از وسایلی که گم کرده بودم رو پیدا کردم، نمونه اش کلاه امید! بیچاره هی میگفت تو خونه هستش مَنِ مَنِ کله گنده میگفتم نه!!!!!! حتماْ خونه مامانت اینا جا گذاشتی، اگه بدونین کجا چپونده بودمش!!!! حالا هم خوشحال بودم که پیدا شده و هم خجالت میکشیدم بگم کجا بوده! بی سر و صدا و بدون حرف اضافه گذاشتمش تو کشو!

حالا هنوز یه عالم کار مونده، هنوز وسایل بزرگم رو نبردم که اگر خدا بخواد فردا میبرم که دیگه واسه ۵شنبه کار نداشته باشم، همه تلاش و بدو بدوم هم برای همین بود ( سر و جانم فدای دوست! )

به شدت کیف کردم با برف پریروز

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:31 | لینک  | 

به این لینک سر بزنین، خیلی جالبه و خیلی دردناک، یه فیلم مستنده راجع به ۲ج ن س ی های ایران.

لینک رو از وبلاگ ژرمنستان  برداشتم.

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:25 | لینک  | 

کریسمس مبارک اسکروچ! ولله به خدا دست خودم نیست، هر وقت میخوام بگم کریسمس مبارک، اسکروچِ آخرش هم خود به خود میاد، خیلی زحمت کشیدم و جلوی خودمو گرفتم تا تو تیتر ننویسم اسکروچ. ولی خب خدائیش کریسمس بدن اسکروچ مگه کریسمس میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وا ویلا که از دیروز تا حالا هی چیز میز میاد تو ذهنم ( در مورد بازی )، اصلاْ دست خودم نیست، همش دارم به خودم فکر میکنم و چیزهای جدید کشف میکنم، خدا خیر بده باعث و بانیشو، مدتها بود که اینقدر در مورد خودم فکر نکرده بودم و به بحث خودشناسی نپرداخته بودم! یکی از مهمترین چیزهایی که ذهنم رو بدجوری درگیر خودش کرد این بود:

من هیچوقتِ هیچوقت در مورد خودم بخشش ندارم، نمیدونم چرا نمیتونم خودم رو ببخشم، حتی در مزخرفترین موارد! به عبارتی همیشه به خودم بدهکارم!


خونمون رو اجاره دادیم، پونزدهم دی باید خونه رو تحویل بدیم و من کلی کار دارم! نمیدونم چرا اینهمه دلم واسه خونمون تنگ شده ( هنوز نرفته! ) کلی زحمت کشیدیم و خوشگلش کردیم! میخوام به دختره بگم تو رو خدا مواظب کابینتامون باش، آخه شما نمیدونین که با چه دقتی انتخابشون کردم!

درسته که این خانومه مزخرف نذاشت ما اون حیاط خلوت رو کامل بپوشونیم ولی نصفه که میتونیم!!!! حرف هم بزنه میزنم تو دهنش! عوضش کلی جا داریم که همه گلدونامو که تو تراس گذاشته بودم بذارم تو نصفه ای که بازه! تازه با امید تصمیم گرفتیم که تو جعبه سبزی هم بکاریم، تا چشمش در بیاد وقتی از اون بالا نگاه میکنه!

 

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 9:50 | لینک  | 

وااااااااااای که چه هیجان زده شدم، آخه تا وبلاگم رو باز کردم دیدم فرانکلین منو به یه بازی دعوت کرده، حالا منم از همه جا بیخبر! ( آخه دیروز اینترنت شرکت مرده بود، البته مثل اینکه از ۱۰ به بعد که وقت اینترنت من بود ). خلاصه که منم الان باید بازی کنم:

بعد از ۱۵ دقیقه: خیلی کار سختیه چون به هر چی فکر میکنم میبینم قبلاْ نوشتمشون!

  1. الان بزرگترین فکر من اینه که برم یا نرم، هم دلم میخواد برم و هم به شدت بچه ننه هستم و دلم برای خونواده ام تنگ میشه
  2. دلم یه نی نی میخواد که زبونشو بفهمم، اونم البته زبون منو بفهمه و on و off هم داشته باشه!
  3. متولد زمستونم ولی به شدت سرمایی هستم!
  4. از دورغ متنفرم، از زیر آب زنی حالم به هم میخوره
  5. تکلیفم با خودم مشخص نیست و گاهی وقتا به شدت ببخشیدا ولی گُه گیجه میگیرم!

چه جالب ۵ تا رو نوشتم، حالا باید ۵ نفر رو دعوت کنم، مریم، مونا، نلی،رامونا و بلا رو دعوت کردم.

مرسی فرانکلین جان که منو هم بازی دادین

"خاستگاه بازی یلدا"

 


ما اصلاْ شب یلدای خوبی نداشتیم، چرا؟ چون من و امید سرما خورده بودیم، امید خیلی شدیدتر از من، طوری که امید از ساعت ۹ شب خوابید تا ۱۰ صبح، همش هم تب داشت و بدن درد! خدا رو شکر الان بهتره ولی خب اگه حرف گوش کنه و غذا بخوره دیگه خوب خوب میشه

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:27 | لینک  |