تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

راستش پریروز میخواستم بگم آخرین برف سال ۸۵ رو دیدم که چه خوب شد نگفتم وگرنه دیروز صبح با دیدن بارش برف به اون حجم واقعاْ احساس سوزش میکردم!!! خلاصه که بسی هیجان زده شدیم دیروز صبح!!!

یکی جلوی رشد بیرویه سبزه های منو بگیره، خودتون مشاهده کنین که توی ۲ روز چه رشد سرسام آوری داشتن، اینجور پیش بره فکر کنم تا ۱۳ جنگل خواهم داشت:


امیدوارم که سال ۸۶ سال پر برکت و پر از شادی و سلامتی برای همه شما باشه، امیدوارم که امسال دیگه به تمام آرزوهای ریز و درشتتون برسین، سر تحویل سال همه همدیگه رو دعا کنین، شاید مستجاب شد، هرچند که فکر میکنم ترافیک دعا در اون لحظه خیلی زیاده و ممکنه مثل اس ام اس اصلاْ به دست خدا نرسه ولی خب ما کارمون رو میکنیم بقیه اش با خود خدا

از فتوحاتم در سال ۸۵ هیچی ننویسم سنگینتره

از همه دوستان عزیزم که نتونستم ( به علت اتمام ساعت اینترنت ) به وبلاگهاشون برم و سال نو روتبریک بگم معذرت میخوام، به یاد همتون بودم به خدا

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:17 | لینک  | 

دیگه داره تموم میشه، فقط ۴ روز مونده، هیچ سالی به این تنبلی و کرختی نبودم، امسال دیگه نوبرشو آوردم ( به قول شبنم آس رو کردم ! ) هیچ دلیل و توجیهی هم براش ندارم، هیچ سالی هم اینقدر بی برنامه نبودم، اصلاْ نمیدونم عید کجا هستم و چه میکنم، تصمیم داشتم ۲ روز تهران باشم و بعدش با مامان اینا برم شمال که برای امید تو هفته دوم یه کلاس گذاشتن و باید حتماْ تهران باشه! از تهرانِ خلوتِ بی بخار هم حسابی بدم میاد، چه معنی داره آدم هر جا میخواد بره ۱۰ دقیقه ای برسه؟ ( ترافیک باشه میگیم چرا، نباشه هم میگیم چرا، عجب موجوداتی هستیم ما!!! ) این از غر غر ...

ما آخرین مسافرت امسالمون رو هم رفتیم، کجا؟ دماوند! تا حالا نرفته بودم و به طور کل ازش خوشم اومد، ۵ شنبه عصر رفتیم و جمعه عصر هم برگشتیم، خوش گذشت فقط یه کم سردتر از تصور من بود، یعنی هم تگرگ اومد و هم برف و هم بارون، همه چیز تموم بود کلاْ. هیچ خبری از بهار و جوونه و برگ جدید و گل نبود! ( جالبه که از تو شهر دماوند کوه دماوند معلوم نبود! ) اینم چند تا عکس:

   

اینم از سبزه های یکی بود یکی نبودِ عزیز من:

 

از بغل پرپشت ترن عزیزانم:

اصلاْ هم حوصله ندارم فکر کنم امسال چیکار کردم و سال دیگه چه باید بکنم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:37 | لینک  | 

تا دیروز نوشتنم نمیومد، دیروز که نوشتنم میومد دقیقاْ راس ساعت ۱۰ که اینترنتم باز میشه رئیس عزیز صدام کرد و یه کاری داد بهم که دقیقاْ راس ساعت ۴ بهش تحویل دادم!!!! اینجوریه دیگه...

جونم براتون بگه که دیدین به مرحمت و لطف تکنولوژی ازدواجهای اینترنتی چقدر زیاد شده؟ به خوب و بدش اصلاْ کار ندارم چون به هر حال عشق و عاشقیه دیگه... هفته پیش تو بیمارستان نشسته بودم منتظر نوبت، خواسته و ناخواسته ( بیشتر خواسته ) مکالمه بین دو تا منشی رو شنیدم:

  • کِی میرسه؟
  • امشب، الان تو هواپیماس 
  •  با کی میاد؟
  •  با عمو یا باباش...
  •  حالا قرارتون چیه؟
  •  عید میرم باهاش و اونجا عروسی میگیریم، خیلی هیجان دارم آخه عروسیاشون خیلی جالبه!
  • یعنی باید ساری بپوشی؟
  • آره، خیلی هم دوست دارم، مراسماشون ( ؟! ) خیلی جالبه.... ( اینجا شروع میکنه با آب و تاب راجع به مراسماشون  توضیح دادن، البته با افتخار و پز دادن شدید) !!!
  • خب تو شهرتون همه چی هست؟
  • آره بابا، گفته همه چی هست، تازه اونجا مردم به گاو خیلی اهمیت میدن، خیلی دوست دارم برم ببینم!
  • چجوری باهاش آشنا شدی؟
  • تو اینترنت!!!

نمیدونین با چه آب و تابی تعریف میکرد، اونیکی هم با حسرت نگاه میکرد و سوال میپرسید! تو دلم گفتم خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه، امیدوارم وقتی رفت و همه چیز رو دید و کنجکاویش برطرف شد همچنان عاشقانه راجع به خونه جدیدش صحبت کنه...


اینم منم، آره؟ :

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:30 | لینک  | 

خب ما بلاخره ماشین ظرفشویی دار شدیم، دست گیسو جون درد نکنه، حالا چرا گیسو؟ چون با کامنتی که برام گذاشت یک جرقه تو ذهن من زد! برام نوشته بود که گازش رو برداشته و به جاش ماشین ظرفشویی گذاشته بعد یه گاز رو میزی خریده و گذاشته رو ظرفشویی، یعنی به جای ظرفشویی رو میزی گاز رومیزی خریده. منم دیدم که از اولشم گازم رومیزی بوده و زیرش کابینت، پس منم کابینت زیرش رو برداشتم و جاش اینو گذاشتم:

ایندزیت، مدل IDL71

( قیافه tinypic چه خوشگل شده )

در راستای این عملیات انتحاری به امید میگم میخواستم برای کادوی عید و کادوی تولدت ( تولدش تو فروردینه و منم دو تا یکیش میکنم ) گوشی موبایل مورد علاقه ات ( که همچین ارزون هم نیست ) بخرم ولی الان صندوق ذخیره ارزی - ریالی مون خالی شده و نمیتونم! میگه اصلا و ابدا خودتو ناراحت نکن چون همینکه من الان میتونم با خیال راحت هر چی ظرف دلم میخواد کثیف کنم از صد تا گوشی موبایل برام با ارزشتره!!! ( بچه چقدر تحت فشار بوده! )


The Departed عزیز رو دیدم، محشره حتماً ببینینش، من که میخکوبش شدم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:36 | لینک  | 

کافیه ما چیزی رو بخوایم، باور کنین تخمشو ملخ میخوره، یعنی چی؟ یعنی ظرف سه سوت نیست و نابود و کمیاب میشه! دیروز ما تمام شریعتی رو کشتیم گفتند نیست، توی سه راه امین حضور هم آشنا داشتیم اونجا هم نبود! حالا قراره تا آخر هفته بیارن!!! سر تلویزیون خریدن هم همین برنامه بود، اونی که میخواستیم تا هفته پیشش زیاد بود عدل همون موقعی که ما میخواستیم بخریمش ناپدید شد!

من خودم ماشین ظرفشویی رو بسیار بسیار کاربردی و لازم میدونم، مخصوصاْ که مامانم هم داره ( البته ۱۲ نفرشو ) و مثمر ثمر بودنشو کاملاْ حس کردم، تا الان هم در برابر خرید مدل رومیزیش ایستادگی کردم و همش میگفتم وقتی رفتیم یه جای بزرگتر بزرگش رو میخریم که نرفتیم و معلوم هم نیست که کی بریم! اینه که به خرید رومیزیش رضایت دادم چون ۲ تا از دوستامون همین مدل و همین سایز رو دارن و میبینم که از هیچی بهتره! حالا چند سال دیگه که رفتیم جای بزرگتر یه بزرگش رو میخریم

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:22 | لینک  | 

۲ سال پیش در چنین روزی گفتم من وبلاگ مینویسم و نوشتم، هر چند که فکر نمیکردم نوشتن رو ادامه بدم ولی خب ادامه دادم. وبلاگم رو دوست دارم، مثل تمام اموال منقول و غیر منقولم!

امروز ۱۲ اسفنده و دقیقاْ ۱۲ روز که یکی از گزارشام دیرکرد داره و ۲ روزه که اونیکی گزارشم دیرش شده، در نتیجه، شرمنده که تلگرافی نوشتم. یعنی اگه تولد وبلاگ بیچاره ام نبود همین ۴ تا کلمه رو هم نمینوشتم.

خانوم حنا جان، آخه چه بلایی سر وبلاگت اومده؟

پ.ن: کی ماشین ظرفشویی رومیزی ۸ نفره مجیک داره؟ هر کی داره نظرش چیه لطفاْ؟

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:39 | لینک  | 

دیشب حدودای ساعت ۱۰ من در حال نقاشی بودم و امید هم تبدیل به یک قاتل جنایتکار شده بود و داشت هر چی آدم میدید میکشت، کجا؟ خب معلومه توی بازی hit man ! (میگم این چه بازیی ایه که همش توش وحشی بازی و بکش بکشه؟ میگه تو این چیزا رو متوجه نمیشی!!!!!!!!!! ) یهو دلم خواست فیلم ببینم بهش گفتم بیا بریم volver رو ببینیم قبول کرد خلاصه یه یه ساعتی گذشته بود که یهو از جاش پرید که ای وای من فردا باید برم ماموریت و باید برم حموم و ریش بزنم! گفتم خب پس من نقاشیمو ادامه میدم تو هم برو زودی کاراتو بکن تا بقیه فیلم رو ببینیم! جونم براتون بگه که تا برگشتیم سر فیلم ساعت شده بود ۱۱:۳۰ دراز کِشان شروع کردیم به دیدن فیلم، یه مدتی گذشت یهو دیدم داره آهنگ میزنه و تیتراژ میاد، نگاه کردم به امید دیدم بعله جفتی به محض شروع شدن فیلم خوابمون برده بود و با اتمام فیلم بیدار شده بودیم، حالا هِر هِر هِر داریم میخندیم به فیلم دیدنمون! البته بماند که فیلم زبون اصلی بود با زیر نویس انگلیسی ( اونا هم نامردی نمیکردن و انقدر تند حرف میزدن که به خوندن زیر نویس هم نمیرسیدیم چه برسه به دیدن صحنه های فیلم! ). حالا یه شب هم باید بشینیم و ته فیلم رو ببینیم! اصولاْ این فیلمای زبون اصلی پدر آدمو در میارن، ۲ بار باید فیلم رو ببینی یه بار زیرنویسش رو بخونی یه بار هم خود فیلم رو ببینی!

قابل توجه دوستای عزیزی که در مورد طرز تهیه فیلمها سوال کرده بودن:

راستش امید یه دوست فیلمباز داره که آرشیوش به شدت کامله، ما فیلمها رو از اون میگیریم.

اینم عکس بنفشه جان بنده که دارم میکشمش، البته حالا حالاها کار داره تا شکل بنفشه بشه:

از وبلاگ گیسوی عزیز، ماجرای تولد نوزاد نارس ۵.۵ ماهه که زنده مونده، بهتر بگم زنده نگه داشتنش رو بخونین

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:44 | لینک  | 

درگیریهای ذهنی من همچنان وجود داره و من به شدت تبدیل به یک انسان متفکر شدم! قبلاْ هم بودما ولی الان بیشتر. باید یه مدتی شرایط این برنامه جدید رو پیاده سازی کنم ببینم آیا واقعاْ قابل انجام هست یا نه، بعد اگه دیدم مشکلی نداره کار جدید رو گسترده ترش میکنم و کم کم از شرکت در میام. منتها عقل آدم حکم میکنه که بیگدار به آب نزنه!

تو خونه هم هر موقع بیکار باشم نقاشی میکنم، الان دارم یه تابلو کوچیک بنفشه میکشم.

از هفته گذشته تا الان هم یه عالم فیلم دیدیم:

  • lake house
  •  break up
  • nothing hill
  • blood diamond
  • match point
  • he loves me, he loves me not
  • talk to her

از همه قشنگترشون lake house بود که من بسیار بسیار دوسش دارم. ریتم نرم و لطیفی داشت. خلاصه که خیلی قشنگ بود.

match point هم از اون مدل فیلمهائیه که عمراْ بتونی آخرشو حدس بزنی، به شدت متعجب میمونی وقتی تموم میشه.

بدجوری هم نوشتنم نمیاد، همیشه تو ماه اسفند ذوق زدگی مزمن داشتم ولی فعلاْ که خبری ازش نیست، چراشو نمیدونم!

راستی شماها میتونین وبلاگ آلوچه خانوم رو باز کنین؟ من چند روزه نمیتونم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:27 | لینک  | 

راستش چند وقته که بدجوری ذهنم درگیر شده، نمیدونم چکار باید بکنم، درسته که من همیشه تغییر رو دوست داشتم ولی وقتی پای یه تغییر بزرگ میاد وسط بدجوری جا میزنم. البته جا که نمیزنم فقط نمیتونم تصمیم قاطع بگیرم، حالا موضوع چیه؟ کار!!!

موضوع کارمه، من ۵ ساله دارم کار میکنم ولی از روز اولش دچار خوددرگیری بودم. من اصلاْ از کارمندی خوشم نمیاد، دوست ندارم جواب پس بدم، البته میدونم کاری وجود نداره که کاملاْ مستقل باشه چون به هر حال کار یعنی ارتباط با مردم، تا وقتی که ارتباط وجود نداشته باشه کار، معنای واقعی خودشو نداره.

من از اینکه هر روز ساعت ۶ بیدار بشم و ۶ عصر برسم خونه متنفرم، از اینکه ۵ روز هفته موظفم جایی باشم که اسمش شرکته بدم میاد، دلم میخواد روزام مال خودم باشه. البته شاید چون کارم رو دوست ندارم این فشار رو احساس میکنم، البته بگم که از بیکاری هم خوشم نمیادها، اصلاْ دوست ندارم همش جلوی تلویزیون ولو باشم و بیکار و بی عار توی پاساژا و خیابونا ول بچرخم. دوست دارم کاری رو انجام بدم که هم راضیم کنه و هم وقتم رو پر کنه و هم یه درامدی داشته باشه. من اصولاْ آدم فنی ای نیستم، احساس میکنم از وقتی افتادم توی اینکار بدجور روحیه ام کسل شده و صبر و تحمل و طاقتم خیلی کم شده.

دلم میخواد یه کار کوچیک برای خودم داشته باشم، مثل ناتالی دلم میخواد یه کتابفروشی داشته باشم، عین مگ رایان تو فیلم you've got a mail . دلم میخواد یه گالری کوچولو داشته باشم، عکاسی و نقاشی کنم و نمایشگاه بذارم. خلاصه که بدجوری ذهنم مشغوله! از یه طرف خب کارمندی خوبیای خودش رو هم داره مثلاْ حقوق ثابت و بازنشستگی ولی شغل آزاد نه حقوق ثابت داره و نه بازنشستگی! و البته خیلی احتمالش زیاده که کار موفق از آب در نیاد.

از یه طرف دیگه اسم و رسم این شرکت ما بدجوری اغوا کننده هستش.

همش با خودم میگم اونایی موفقن که ریسک میکنن و نمیترسن. الان این تقویمی که جلومه نوشته: "چیزی را مانند شک و دودل مانع ترقی نمی بینم" حضرت علی

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:19 | لینک  |