تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

آیا از دست همسایگان خود رنج میبرید؟ آیا صاحبخانه اذیتتان میکند؟ آیا از سرایدارتان متنفرید؟ در اینصورت کار خود را به ما بسپارید تا در اسرع وقت و با کمترین هزینه پدری از پدرِ پدر سوخته شان در آوریم که تا عمر دارند یادشان بماند! ...

نمونه کار:

داشتم از سر کار برمیگشتم خونه دیدم یه راهی رو دارن آسفالت میکنن و یه وانت داره میره و از توش یه شلنگ درومده و دست یه آقاییه که داره پشت وانت راه میره و یه مایع سیاه رنگی هم از شلنگ در میاد که توسط همون آقای محترم به سطح خیابون پاشیده میشه هی هم به من اشاره میکنه که بیا از این بغل برو، یه نگاهی به اطرافم کردم دیدم یه راه خاکی هست که دقیقاْ از جلوی وانت در میاد، البته اون راه خاکی سیاه رنگ بود ( این تیکه ماجرا رو برای امید نگفتم ! ) با خودم فکر کردم اگه از کنار وانت رو بشم اون مایع ساهرنگ به ماشین میچسبه پس بهتره از راه خاکی برم، خلاصه رفتم و از جلوی وانت درومدم، حالا هی میرم هی میبینم عین این فیلما از پشت ماشین سنگ پرت میشه بیرون، با خودم گفتم حتماْ همون خرده سنگهاس که به لاستیک چسبیده و الان داره درمیاد. رسیدم به خونه و رفتم تو پارکینگ، حالا پارکینگ ما ۳ طبق زیر زمینه، پیاده شدم و رسیدم به جلوی ماشین دیدم به به ۲ تا نوار سیاه رنگ کف پارکینگه که مستقیم میرسه به زیر لاستیک ماشین ما!!! نگاه کردم به لاستیک دیدم به ضخامت ۲-۳ سانت یک ماده سیاهرنگ ( که فکر میکردم آسفالته ) همراه با سنگ دور تا دور لاستیک چسبیده. اون دو تا نوار سیاهرنگ همانا رد لاستیک ما بود که به طرز کاملاْ هنرمندانه ای کف پارکینگ رو ببخشید ولی به گه کشیده بود تازه تکه های بزرگ سیاه رنگی هم تپه تپه کنار رد سیاهرنگ افتاده بود. یه لحظه یک فکر کردم که هر کی این رد رو دنبال کنه میفهمه کار کار ماس، یهو اون شیطون قرمز رنگی که روی شونه چپم نشسته بود گفت برای اینکه معلوم نشه کار تو بوده با ماشین برو تو همه پارکینگ خالی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم برو بابا دیوونه و پریدم پشت ماشین و از پارکینگ جیم زدم بیرون! ولی با اجازتون ۳ طبقه پارکینگ رو گلاب به روتون کردم رفت، وقتی امید اومد خونه و بردم شاهکارم رو نشونش دادم گفت تو به من میگی از رو آسفالت رد شدی، دختر تو از رو قیر خالص رد شدی. حیوونکی با کاردک افتاده بود به جون اون تپه قیرها! هنوز هم که هنوزه سرایدار شاهکار منو پاک نکرده و هر موقع میرم تو پارکینگ سقف رو نگاه میکنم تا دسته گلم رو نبینم.

خلاصه اگه خوشتون اومد یه ای میل بزنین در اسرع وقت خدمت پارکینگتون میرسم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:55 | لینک  | 

بارون که چه عرض کنم، سیل دیشب که راه افتاد دلم خواست برم زیرش وایسم، رفتم و وایستادم و ظرف سه سوت موش آبکشیده شدم و اومدم تو ولی کیف کردم...

در خواب بهاری فرو رفته ام.. میدونین خواب بهاری چیه؟ همینیه که من الان توشم، یعنی حال هیچ کاری ندارم و همش هم خوابم میاد، نوشتنم هم نمیاد، شرمنده

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:23 | لینک  | 

 

 

انقده خوشم میاد وقتی هوا گرمه ولی قطره های درشت بارون میخوره به سقف ماشین یهو یه سوراخی تو آسمون پیدا میشه و از همون سوراخی آفتاب میتابه، زرد پر رنگ، این یعنی بهار، یعنی همه چی با هم ابر، بارون، آفتاب و گرما! لذت بخش نیست؟؟؟ یه لحظه اش می ارزه به تمام خارش بینی و عطسه و سرفه و غیره

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:40 | لینک  | 

اول بگم که ۵شنبه تولد امید بود و منم چون از قبل میدونستم که چقدر عاشق گوشی سونی اریکسون k800i هستش با یه برنامه ریزی دقیق و حساب شده براش خریدمش! بدین شکل بود که امید طی یک عملیات سورپریزانه دچار گوشی موبایل عزیزش شد!!! به قول بابام شماها یه کم همو تحویل بگیرین!!! میگم آخه دلمون نمیومد با هم بریم یهو ۷۰۰ هزار تومن بدیم این بود که جدا جدا پوله رو دادیم کمتر دردمون بیاد!!!

میگن دنیا کوچیکه آدم باورش نمیشه مگه اینکه مثل دیروزِ من یهو سورپریز بشه، آقا شما کجا؟ اینجا کجا؟ بلاخره جلسه تشکیل شد یا نه؟ خلاصه که باور کنین دنیا کوچیکه دوستان

مقادیر زیادی تنبل شدم و نوشتنم نمیاد، دردم چیه نمیدونم

آقا همین پریروزا بود که به ناتال خانوم خودمون پز میدادیم که آلرژی بهاری یادش رفته سراغمون بیاد که از بعد از ظهر همون روز خارش چشمو بینی و عطسه و سرفه و بقیه علائم آلرژی پدیدار شد، ای گور به گور نشی سقِ سیاه، نمیدونستم چشمام شوره!

این خانوم ( کتاب خانوم ) چنان خواب و خوراک و روزگار رو ازم گرفته که از همه چیز افتادم، باور میکنین ۲ و ۳ نصفه شب میخوابم، اگه سرِ کار نمیومدم حتماْ شبها نمیخوابیدم تا تمومش کنم. اگه نخوندین بخونین که خیلی قشنگه ( البته اگه رمان تاریخی دوست دارین ). قابل توجه مامان غزل عزیز

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:29 | لینک  | 

 

واااای که چقدر دیروز روز سختی بود، بعد از اونهمه روز بخور و بخواب و تنبلی، موبایل که زنگ زد میخواستم خفش کنم، به هیچ وجه انگیزه ای برای شرکت اومدن نداشتم ولی مجبور بودم که بیام! امید رو که بیدار کردم با دست اشاره کرد ۵ دقیقه دیگه خلاصه منم گفتم آخ جون ۵ دقیقه دیگه بخوابم، نشون به اون نشونی که ۵ دقیقه شد ۱۵ دقیقه! بعدش که بیدار شدیم گفت وقتی بیدارم کردی داشتم ناوگان دشمن رو شکست میدادم!!!!!!!!!!!!!!!! امان از دست این فیلمای جنگی و از اون مهمتر بازیهای کامپیوتری اکشن!!!!

خلاصه بدینگونه روز اول کاری اینجانب با تاخیر ۱۵ دقیقه ای آغاز شد و البته مال حاج آقامون!

ما از روز دوم عید شمال بوووووووووووووووووووودیم تا هشتم ( جای همگی خالی مخصوصاْ ساناز خانومی که دلش شمال میخواد )، البته امید یه بار اومد تهران و برگشت، کلاسشون هم تشکیل نشد!!

فرانکلین جونم، مبارک باشه، امیدوارم به پای هم پیر شین مادر


پ.ن: تو fotopages عکسهای جدید گذاشتم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:28 | لینک  | 

عیدتون مبارک

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 9:7 | لینک  |