تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

 

میگن آب نطلبیده مراده، اگه گفتین مهمونی نطلبیده چیه؟ اونم نه مهمونی کوچولو ها! یه مهمونی بزرگ

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 13:41 | لینک  | 

دوستای عزیزم، راستش این لیوان اول از همه کادوی عید مامانم به بابام بود ولی چون بابام ازش استفاده نکرد توسط اینجانب به سرقت رفت!!!! ولی موقع خریدش من با مامانم بودم، لیوان رو از میلاد نور خریدیم ولی اصلا نمیتونم آدرس درست بدم چون یادم نیست چند طبقه رفتیم بالا!  البته اگه بازم برم حتماْ پیداش میکنم و میگم بهتون...

بابام اصولاْ چای سبز رو مثل چای سیاه دم میکنه، البته به روش خودش چون یه عالم چیز میز دیگه هم قاطیش میکنه ولی من فقط برگهاشو میندازم توی صافی لیوان که تو آبجوش غوطه وره و درشو میذارم تا دم بکشه، حدوداْ ۱۰ تا ۱۵ دقیقه...

اینم لینکیه که چند وقت پیشا بلفی عزیزم در مورد چای سبز تو وبلاگش گذاشته بود. از این لینک میتونین اطلاعات زیادی راجع به فواید چای سبز بدست بیارید...

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 12:4 | لینک  | 

 

دارین هیبت رو ؟؟؟؟؟

اینم توش:

اینم مقایسه با لیوان چای:

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:22 | لینک  | 

نظرتون در مورد طوفان دیشب چیه؟ کیف کردین یا ترسیدین؟ من که ولو بودم رو مبل و داشتم به یکی از بحثهای بسیار بسیار جالب برنامه دیدنی"به خانه بر میگردیم" گوش جان میسپردم که یهو دیدم درخت دم خونمون داره از جا کنده میشه! به همون یهویی هم یک هیجانی در دلم ایجاد شد و در حال کیف کردن بودم که دیدم ای داد و بیداد انگاری از بادِ معمولی یه نموره تند تره! و الاناس که شیشه رو خورد کنه بریزه پائین، بین ترس و کیف داشتم دست و پا میزدم که امید زنگ زد که وااااااااااای نمیدونی اینجا چه خبره ( آخه توی طبقات بالای یه ساختمون عظیمه که دور و برش هم خالیه! ) گفت یه کم که اوضاع آرومتر شد بیا دنبالم. یه کم گذشت دیدم بارون هم شروع شد! با خودم گفتم بذار زودتر برم دنبالش، آخه چه گناهی کرده اون بالا بمونه ( شما اینطوری بخونین ولی اصل موضوع این بود که داشتم از ترس میمردم ) خلاصه رفتم دنبالش حالا هی باد میاد و هی ماشین تکون تکون میخوره! رعد و برق هم که دیگه انگار تو سر من میزد ! رسیدم دم شرکتشون اس ام اس زدم که بدو بیا! اگه شما بدونین چه صحنه وحشتناکی بود، برقا قطع شده بود، رعد و برق هم که تند و تند میزد، باد هم که داشت ماشین رو میبرد! باور کنین در ماشین رو نمیتونستم باز کنم! حالا امید اومد و راه افتادیم، سر هر چهار راهی یه عالم  ترافیک بود، چرا؟ چون چراغهای راهنما همه از کار افتاده بودن و ملت شهید پرور و غیور هم همه تو شکم هم! یعنی فقط کافیه یه قطره بارون بیاد هنوز قطرهه به زمین نرسیده همه چیز از تعادل خارج میشه!!!!

امروز صبح رادیو میگفت اسم باد دیشب " تند وز " ( یا یه چیزی شبیه به این ) بوده!


امروز یکی از این لیوانای مخصوص چای سبز هست که صافی داره و در و این حرفا، آوردم که مثلاْ چای سبز به جای چای سیاه بخورم، این لیوان من که یه کم از لیوان آبجو خوری کوچیکتره موجبات شادی و خنده اهالی واحد، اعم از آبدارچی و همکار و رئیس رو فراهم آورده!!!! ( فردا عکسشو میذارم ببینین ) حالا هی من چای میخورم هی اینا به من میخندن! بذار شاد باشن طفلکیا

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 12:10 | لینک  | 

من یعنی قشنگ غلط بکنم دفعه دیگه هر گونه دوره، مهمونی، دید، بازدید و از این قبیل دور هم جمع شدنها رو در جمعه شب بپذیرم! دیشب تا دیروقت مهمونی بودیم، از ساعت ۱۰ به بعد که همه رو کشتم بس که خمیازه کشیدم، از ۱۱ به بعد هم چرت زدم تاااااااااااااااااا ۲ که خوابیدم! صبح هم که مُردم تا از خواب پا شدم، از خونه تا شرکت هم چرت زنان رانندگی کردم و الان هم که از سر درد دارم میمیرم، تا ۴:۳۰ حتماْ حتماْ تبدیل به جنازه ای خواهم شد!

امروز من برای شرکت نمونه یک کارمند فعال و کوشا هستم

بعد از یه هفته نوشتم اونم این دری وری ها رو، شرمنده اخلاق ورزشی همگان

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 13:43 | لینک  | 

امروز صبح بطور کاملاْ اتفاقی مسیرم رو عوض کردم و از نیایش رفتم، نرسیده به ولیعصر دیدم یه چیزایی تغییر کرده، خوب که نگاه کردم دیدم گلخونه عزیزم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!! نیست و نابود شده! به همراه بازار میوه کنارش، چرا آخه؟ چی میخوان جاش بسازن؟ من عاشق اون گلخونه بودم، حالا من از کجا گیاهی که مطمئن باشم سالمه بخرم؟ کجا برم کود خوب و خاک عالی بگیرم؟ خلاصه که امروز صبح بد جوری دلم گرفت...

دیشب به مانتوی کوتاه فیروزه ایه ( کوتاه که نیست یه کم بالای زانومه ) و اونیکی سفیده که کمربند داره و لبه هاش تور توریه رو با حسرت نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم یعنی من امسال تابستون نمیتونم اینا رو بپوشم؟ صندل خوشگلام که پاپیون صورتی دارن رو چطور؟ آخه اونا رو که اصلاْ نپوشیدم، چله زمستون از مالزی خریدم و با ذوق و شوق آوردم که تابستون بپوشم، با لاک صورتی! اسیریم دیگه اسیر!

پ.ن: مریم و مهسای عزیزم، خوشحالم که اینجا رو میخونین. بعد از امید شما اولین آشناهای من هستین که از وجود اینجا آگاه شدین، امیدوارم به زودی وبلاگهای شما رو بخونم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:34 | لینک  | 

دیدین به خاطر بارون زیادی که میاد همه جا سبز شده؟ عین شمال هر جا یه تپه خاک ریخته روش علف سبز شده، دیروز از حوالی فرحزاد رد میشدیم دیدم رنگ کوهها متمایل به سبز شدن. سبزشم خیلی خیلی خوشرنگه. من عاشق این بارونهای یهویی و شدیدم، اصلاْ انقدر هیجان زده میشم که نگو، احساس میکنم کلی افزایش انرزی پیدا میکنم!

امید بلاخره همون سه شنبه اومد ولی بیچاره انقدر خسته بود که ساعت ۸ به معنای واقعی خراب شد رو تخت و تا صبح خُرّ و پُف کرد ( الان اگه اینجا رو بخونه میگه چرا خالی میبندی من کِی خُرّ و پُف میکنم؟؟؟؟)

منتظر یه خبری هستیم، به عبارتی قراره تلفنی به ما بشه و اگه همه چیز درست پیش بره یه تغییر اساسی تو زندگیمون اتفاق میفته ( عین فالگیرا حرف زدم، نه؟ ) خودم خیلی بدم میاد که یه چیز نامفهوم اینجا بنویسم و شماها رو گیج کنم ولی بعضی وقتا آدم مجبور میشه، هم دوست داری تاریخ یادت بمونه و هم نمیتونی توضیح کافی بدی، خلاصه ببخشید

ای خداااااااااااااا، من از خرید کردن متنفرم، در حال حاضر هم هیچی واسه پوشیدن ندارم ولی حال ندارم برم خرید، چی میشد همه چیز اینترنتی بود؟ چی میشد سفارش میدادی میومد در خونه؟ چی میشد یکی دیگه میرفت واسه آدم خرید؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:37 | لینک  | 

شنیده بودم میگن " عقل که نباشد جان در عذاب است " ولی نشنیده بودم " عقل یکی که نباشد جان یکی دیگه در عذاب است!!! " این دومی کاملاْ در مورد اتفاقی که برای ما افتاد قابل هضمه! قرار بود امید دیروز صبح بره بوشهر و عصری برگرده. پریروز تا ۴ بعداز ظهر هنوز بلیطی به دستش نرسیده بود، ساعت ۴:۳۰ یه بلیط براش آوردن برای همون روز ساعت ۷ عصر! خلاصه با چه بدو بدویی یه سر رفت خونه و یه دوش گرفت و لباس راحت برداشت و رفت فرودگاه، خب برای یه ماموریت یه روزه چیزی لازم نیست آدم ببره ولی برای شب خوابیدن تو هتل بلاخره یه چیزایی لازمه! اول قرار بود دیشب ساعت ۷ پرواز داشته باشه برای تهران ولی پروازشون ok نبود، زنگ زد که پرواز ساعت ۷ جا نداده با پرواز ساعت ۱۰ میام، از فرودگاه زنگ زد که نه، اینیکی هم جا نداد امشب نمیام ولی فردا حتماْ میام! البته هنوز معلوم نیست کِی! اینه که میگم عقل یه بیشعوری نرسیده که برای ماموریتی که اصلاْ مهم نیست آدما رو آلاخون والاخون نکنه، یه بدبخت دیگه ای باید عذاب بکشه!

میگم اذهان مردم چه قشنگ از هسته و تحریم به حجاب و بگیر بگیر منحرف شد، نه؟

برای سلامتی بلاگ رولینگ صلوات!!!!!!!!!!!!!!!

راستی میدونستین سرایداری هم موروثی شده؟ سرایدارمون رفت برادرشو جاش گذاشت! ( ایشون تشریف بردن افغانستان پیش خونوادشون، خیلی گناه دارن این افغانیهای بیچاره  )

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:19 | لینک  | 

دیروز بدجوری دچار سندرمِ شنبه بودم، وااااااااااای مگه میگذشت؟ دچار مشکلات روحی روانی شده بودم، از اکثر آدمای اطرافم متنفر بودم شدید، میخواستم سر به تن هیچکس نباشه! فکر نمیکردم هیچوقت بتونم انقدر تلخ و بد باشم، آدم بعضی وقتا یهو یه رفتارهایی از خودش میبینه که تعجب میکنه، اینه که میگن هیچکس خودش رو کامل نمیشناسه!

امروز هم هنوز خوب خوب نشدم ولی خیلی بهترم!

برای شادی روح بلاگ رولینگ صلوااااااااااااااااات! مُرد رفت پی کارش انگار!

۵شنبه ما که خیلی خوب بود، مال شما چطور؟

یه چیزی بگم؟ منو نمی کُشین؟ سرایدارمون رفت!!!!! به خدا به خاطر شاهکار من نبود ولی نمیدونم به خاطر چی بود 

در هم بودن مغز من از نوشته هام مشخصه، نه؟

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:14 | لینک  |