در اونکه من و مامانم اصولاْ از بدو خلقت انسانهای شجاعی بودیم شکی نیست، اصلاْ و ابداْ!
دیروز عصر من و مامانم جایی بودیم واقع در طبقه سوم یک برج که البته حدود ۲۰ نفر دیگه هم بودن وقتی زلزله شد یهو من دیدم بی حجاب اسلامی وسط کوچه وایستادم و مامانم هم دنبالم! البته مامانم مانتوی یه بنده خدایی رو پوشیده بود که ۱۰۰ سایز هم براش بزرگ بود! یعنی هاج و واج به سرعت عملم مونده بودم! تازه از پله ها هم اومده بودیم پائین. کم کم آدمای دیگه هم اومدن بیرون و من همچنان بی حجاب وسط کوچه بودم، شانس آوردم کیفم همراهم بود ( نپرسین چجوری که اصلاْ یادم نمیاد ) بلافاصله امید زنگ زد بهم و وقتی فهمید وسط کوچم از تعجب شاخ دراورد که ۲ ثانیه نیست که زلزه اومده! گفتم ما اینیم دیگه!!!!!
یه مدتی پائین بودیم و دیدیم بابا زشته آخه بین ۲۰ و چند تا آدم فقط من و مامانم تو کوچه ایم، خلاصه که رفتیم بالا ولی تا یه ساعت بعدش که اومدیم خونه من چشم از آویز لوستر صاحبخونه بر نداشتم! الان میتونم بگم لوستر پذیرایی صاحبخونه چند تا آویز بزرگ و چند تا کوچیک داره!!!!
خیلی شجاعم، نه؟
یکی از دلپذیرترین کارهایی که من از بچگی دوست داشتم تو مسافرتها انجام بدم دنبال کردن مسیر از روی نقشه و انتظار رسیدن به شهرهای توی نقشه بوده، بعد از اینهمه سال که ما فقط تا شمال رفته و برگشته بودیم، این مسافرت آخر چنان این احساس منو بیدار کرد که خودم متعجب بودم ( کودک درون من هنوز داره نفس میکشه ) تمام طول راه رو من نقشه به دست بودم ( البته نقشه تو این دست و دوربین تو اونیکی دست!!! ) انقدر برام جالب بود که ببینم شهر پیش رو چیه، بزرگه؟ کوچیکه؟ سبزه؟ کوهستانیه؟ جای دیدنی داره؟ خلاصه که من بلند بلند میخوندم و برای امید توضیح میدادم! و میگفتم چقدر مونده تا شهر بعدی. مسیرمون به این شکل بود:
تهران- ساوه- نوبران- فامنین- کبودر آهنگ- همدان- علیصدر- همدان- قروه- سنندج- مریوان- پاوه- روانسر- کرمانشاه- صحنه- کنگاور- همدان- ساوه- تهران
زیباترین جاده از نظر طبیعت سبز جاده همدان- علیصدر بود و زیباترین از نظر طبیعت کوهستانی جاده مریوان- پاوه- روانسر بود، هر چی بگم کم گفتم از آرامش کوهستان ( حدود ۴ کیلومتر کوهی رو رفتیم بالا که تمامش جاده خاکی بود و وقتی که از اونطرفش اومدیم پائین انقدر به عراق نزدیک شده بودیم که دریاچه ای به نام دریاچه سد دربند خان که نزدیک حلبچه بود رو میدیدیم:
خط موبایل عرق هم رو موبایلامون افتاده بود:
از اینا همه جالبتر این بود که توی اون گرما بالای همین کوه یخچالهای طبیعی بودند به چه بزرگی که اولش باورمون نمیشد که اینا برف و یخ باشن ولی ۲ تا هموطن کرد داشتن از توش یخ بر میداشتن و میریختن تو کلمن که ببرن، یکیشون که دید ما با تعجب فراوان داریم نگاه میکنیم یه تکه گنده برف بهمون داد، اینم شاهدش:
خلاصه که "به حق چیزای ندیده، به حق جاهای نرفته و به حق کارهای نکرده"
دوستی در مورد محل اقامتمون تو مریوان سوال کرده بود، ما تو هتل زریوار بودیم، هتل خوبی بود و تر و تمیز و مشرف به دریاچه:
پ.ن: دوستان عزیز بلاگ اسپاتی: من برای اکثرتون نمیتونم کامنت بذارم. فکر کنم شرکت از روی سرور ف ی ل ت ر کرده ![]()
وقتی پرده اطاق رو زدم کنار و این منظره رو دیدم نفسم بند اومد:
منظره بسیار بسیار زیبایی که از اطاق دیده میشد:
میتونم به جرات بگم زیباترین مناظر رو من تو کردستان دیدم، از دشت و دمن گرفته تا دریاچه و رودخونه و حتی کوهستان. زیبائی کردستان بی نظیره، پیشنهاد میکنم حتماْ حتمآ حداقل یه بار برید.
عکسهایی که گرفتم خیلی زیادن و من نمیتونم توشون انتخاب کنم، مجبورم عکسها رو کوچیک کنم ( واقعیتش اینه که حتی این اندازه عکس هم راضیم نمیکنه چون بزرگش چیز دیگه ایه ) اگه بخوام همه عکسها رو بذارم اینجا نمیشه.
این عکس رو هم خیلی دوست دارم:
کوهستان:
اینجانب پس از طی مسافتی حدود ۱۸۰۰ کیلومتر و گشت و گذار در سه استان همدان، کردستان و کرمانشاه ) اکنون در خدمت شما هستم.
اول این عکس رو ببینین و کیف کنین ( البته این پانوراما یه کم غلط غلوطه ولی فعلاْ نتونستم درستش کنم )

اولین دسته گلی که به آب دادیم این بود که کارت بنزینمون رو تو اولین پمپ بنزینی جا گذاشتیم کجا؟ تو اول جاده آزادگان و کجا فهمیدیم که این دسته گل رو به آب دادیم؟ همدان!!!! به هیچ عنوان جای برگشت نداشتیم. این شد که گفتیم ال الله از کارت دوستمون استفاده میکنیم تا بعد از ۴ روز که برگشتیم ببینیم پیدا میشه یا نه که نشد! اینجانی حقیر هم امروز کلی دوندگی کردم و تو صف وایستادم و از کار و زندگی افتادم تا تونستم برم مدارک رو تحویل پست جان بدم + ۱۰۰۰۰ تومن پول ناقابل تا ۲۰ روز دیگه اگه خدا بخواد کارت المثنی بیاد خدمتمون! اینه که تاخیر در آپ کردن وبلاگ دلیلی جز حواس پرتی بنده و شوهر جان نداشته. فردا به جان خودم گزارش مفصل ارائه میدم
استانهای همدان و کرمانشاهان، منتظر ما باشید که "ما داریم می آییم" ( این تیکه آخرشو با آهنگ بخونین، آهنگ کربلا کربلا ما داریم می آئیم، مرسی فرانکلین جون بابت راهنمائی
)
امیدوارم خوش بگذره، به ما و به شما
برمیگردم با هوار تا عکس![]()
بلاخره انتظار منم به سر رسید و وقتی یاهو جون تصمیم گرفت به همه سرویس مسنجر+ ای میل رو بده منم شامل شدم و مسنجر دار شدم.
جریان از این قراره که چند ماه پیش یاهو به تعداد کمی از مشترکانش سرویس مسنجر همراه با ای میل رو داد یعنی وقتی وارد میل یاهو میشی همزمان و همونجا امکان چت با دوستانی که تو یاهو مسنجر اَد ( حال ندارم انگلیسی بنویسم ) کردی رو هم داری. از اونجایی که این آقا امید ما خیلی خوش شانسه ( از انتخاب همسرش معلومه، مگه نه؟ کی گفت نه؟؟؟؟؟ ) جزء همون اولین نفرا بود و منم با حسرت میشِستم و چت کردنش رو تو صفحه میلش نگاه میکردم. خلاصه نه تنها میل اصلیش بلکه همه میلهای الکیش هم مسنجر سَرِ خود شدن الا ای میل فلک زده من. پریروز امید گفت برای همه این امکان رو گذاشتن منم با ذوق و شوق رفتم تو میلم دیدم باز برای من نذاشتن تاااااا همین الان
از اونجایی که شرکت ما مسنجر ها رو بسته از الان به بعد میتونم شرکت رو دور بزنم و با دوستانم چت بنمایم. البته بعید نیست که انفورماتیک عزیز شرکت یه راهی هم واسه بستن این یکی پیدا کنه
خدایا، خداوندگارا، تو را شکر میگویم که همچین عزیز دلی را آفریدی تا با تناولش موجی از شعف و شادی درون من به جریان افتد، تو را شکر میگویم که این میوه دل انگیز به کشورم راه یافت و انگیزه ای بس بزرگ برای تابستان من فراهم کرد!
خدایا، خداوندگارا یکدونه درخت پر بار از این میوه مشعوف کننده دم در خونه ما، نه، تو خود خونه ما همینجوری، جهت شادی این بنده حقیرت بپروران.... یا اینکه مرا در جایی که بلّا اینا هستن فرود بیاور که منم با بلّا اینا درختای پر از انبه که از زور سنگینی میشکنن رو ببینم و ندیده از دنیا نرم... آآآآآآآآمین
دوستدارت، منگو دوست بزرگ
پ.ن: باور میکنین تمام زمستون رو در آرزوی انبه گذروندم؟
راستش من باید همینجا اعتراف کنم که تمام آرزوهای من در تمام زندگیم لحظه ای بودن، اینه که اصلاْ نمیشه بهشون گفت آرزو!!! شاید یه چیزی یا یه کاری رو خیلی دوست داشتم ولی هفته دیگه همون موقع فراموشش کردم!
آرزوهای کلی ای مثل آرزوی سلامتی برای خونواده و عزیزان که خب خیلی بدیهی هستش و مطمئناْ همه آدما این آرزو رو دارن و منم دارم!
منتها انواع و اقسام آرزوهایی که تا الان داشتم:
-
کشف قرصی آمپولی چیزی که بدون زحمت تمامی موارد درسی که تا چند ساعت دیگه امتحانش رو داشتم رو بچپونه تو مغزم ( هیچوقت یادم نمیره، امتحان زمین شناسی داشتیم و یه دوستی داشتم که خیلی بچه درسخون بود، قبل از امتحان آرزو کردم هر چی در مورد زمین شناسی تو مغز اونه بریزه تو مغز من! که البته نشد، اون شد ۲۰ من شدم ۱۰ )
-
آخ وقتی کلاس آلمانی میرفتم آرزو داشتم عین معلم آلمانیم بتونم آلمانی حرف بزنم، آخخخخخ، نشد که بشه
-
آهان۱، یه آرزوی بزرگی که دارم اینه که کمتر بازیگوشی کنم و بتونم کمی تمرکز روی کاری که انجام میدم داشته باشم
-
آهان۲، این شاید یه جورایی آرزوی امید باشه.... یه کم اخلاقم بهتر بشه، نه اینکه بد باشه ها!!! بهتر باشه که دیگه همه چیز تموم بشم

-
جونم براتون بگه که آرزوی بهترینها رو در هر لحظه برای خودم دارم دیگه، عین همه آدمها