تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

تو هفته گذشته فیلم زیاد دیدم ولی فیلمی که خیلی خیلی به دلم نشست فیلم Before Sunset بود که به تمام معنا عاشق و شیفته اش شدم، پیشنهاد میکنم اگه ندیدین ببینین و اگه دیدین بازم ببینین چون فکر کنم از اون دسته فیلمهایی باشه که ارزش چند بار دیدن داشته باشه، البته بگم که فیلم از مکالمه یه دختر و پسر تشکیل شده که در گذشته با هم ملاقاتی داشتن:

 

البته از قرار معلوم این ملاقات در گذشته هم فیلمیه به نام Before Sunrise که من هنوز ندیدم ولی حتماً میبینمش ( طبق معمول همیشه که کارام از ته به سَرَن  ).

این فیلم یه تکه آهنگ داره که دختره خودش با گیتار میزنه و میخونه، اگه بدونین چقدر قشنگ و با احساسه، انصافاً صدای دختره هم خیلی قشنگه...

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:54 | لینک  | 

به ضعف قدرت بدنی خودم واقف بودم ولی نه تا این حد! من در کل، سر جمع یه روز مریض بودم و در حالت " گلاب به روتون " به سر بردم، جمعه دیگه خوب خوب بودم ولی شنبه که رفتم کلاس ورزش همچین به نفس نفس افتادم که خودم حیرت زده شدم، که ای بابا یعنی تا این حد؟؟؟؟ خلاصه که اونروز اصلاْ نتونستم ورزش کنم، تازه من که اصلاْ گذشت زمان رو حس نمیکردم همش چشمم به ساعت بود که کی تموم میشه من برم! دیروز هم از ظهر سردردی گرفتم فرا تصور! و نبض دار! این شد که نرفتم کلاس! ولی الان وجدان درد داره منو میکشه! 

راستی، حواستون باشه که خواستین با همسر جان برید بیرون شناسنامه همراهتون باشه چون از این به فقط به لباس گیر نمیدن بلکه به روابط دختر و پسر هم گیر میدن. تنزل پیدا کردیم به دهه ۶۰ و ۷۰


باز من اومدم پینگ بکنم یه بلایی نازل شد، مثل اینکه من آپ نکنم بلاگستان در امنیت بیشتری به سر میبره! بلاگرد چرا مُرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:39 | لینک  | 

قبل از هر چیز باید بگم که دچار سندرم شنبه هستم و کمی تا قسمتی قاطی!

۴شنبه دوستم، البته اول خانم دوستِ همسر جان بود که تو این سه ساله تبدیل به دوست من شده، یه بچه رستم به دنیا آورد، حالا چرا رستم؟ چون قدش ۵۴ بود و وزنش ۴ کیلو، سفید، تپل، خوشگل و از همه مهمتر سفت! تا دیدمش گفتم یعنی این الان به دنیا اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه که من و امید هم به عنوان گروه عکس و فیلم پا به پای آقای پدر و خانواده، خانم مادر و خانواده و البته شخص شخیصِ سینا خوشگله ( ملقب به رستم جونیور ) بودیم تاااااااااااا ظهر که دیگه رسماْ از بیمارستان انداختنمون بیرون، یه کلیپ خیلی خیلی خوشگل هم با عکسهایی که از دوران قبل از بارداری، بارداری و زایمان داشتیم براشون ساختیم و دادیم بهشون که خیلی کیف کردن، خودمون هم خیلی کیف کردیم البته

ولیییییی دور از جونتون از ۴شنبه شب چنان مریض شدم که همه خوشی های صبح از دل و دماغم درومد! ولی هر جور بود عصر رفتم و دوستای گلم که دلم براشون یه ذره شده بود رو دیدم و سر حال گردیده و عاقبت به خیر شدم، راستی، بقیتون کجا بودین؟ یالله عذر موجه بیارین ببینم وگرنه دفعه دیگه باید با ولیتون بیاین

دیروز صبح هم رفتیم اردک آبی صبحانه زدیم بر بدن، تا حد انفجار البته!!!! اونجا هم من و ملودی جونم که الان یه هفته هست که از بلاد کفر اومده استاد دانشگاهمون رو دیدیم و کلی باهاش حرف زدیم و اونم کلی خوشحال شد که ما براش ارزش قائل شدیم و رفتیم پیشش

نمیدونم چرا نمیتونم هیچکدوم از وبلاگهای بلاگفا ( از جمله وبلاگ خودم ) رو باز کنم همش ارور میده، شماها هم این مشکل رو دارین، چقدر خنگ، خب اگه نتونین وبلاگم رو باز کنین چجوری میتونین جوابم رو بدین؟ ( شرمنده، گفته بودم که دچار سندرم شنبه هستم  )

فرانکلین جونم مرسی که همیشه بهم لطف داری دوستم

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:29 | لینک  | 

 

۵شنبه عروسی دعوت بودیم، کجا؟ کردان!!! لابد فکر کردین با این اوضاع بنزین و با این کارتِ نداشته مون نرفتیم، آره؟ نخیرم رفتیم خوب هم رفتیم ولی ماکزیمم ۷۰ کیلومتر در ساعت و سر پائینیها هم خلاص، که مثلاْ بنزین کمتر مصرف کنیم آخه اصلا و ابدا راه نداشت که از خوشگذرونی و عروسی توی باغ و هوای خوب و عشق و کیفمون بگذریم، خب نمیشد دیگه

از تغییرات هم فعلاْ خبری نیست ولی تا آخر هفته همه چیز مشخص میشه، التماس دعا

یکی منو بشونه سر جام لطفاْ، تو این هاگیر واگیر اوضاع شرکت بدجور دلم مسافرت میخواد، یه مسافرت یکی دو هفته ای به یه جایی که دریا داشته باشه، ساحلش شنی باشه، هواش گرم باشه، مثلاْ سواحل بورا بورا، خیلی خوش خوراکم، نه؟ ... ( فعلاْ در حال قدم رو هستم رو مغز همسرکِ دلبرک )

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:23 | لینک  | 

از قرار معلوم داره اتفاقات اساسی تو شرکتمون میفته که مسلماْ ترکشش به ما هم برخورد میکنه و من الان خیلی نگرانم، دو روزه که این مسئله رو فهمیدم و همش فکرم مشغوله. مثل اینکه سیستم به طور کل میخواد جابجا بشه، این یعنی آدمای جدید، اخلاقیات متفاوت، دیدگاههای دیگه و خلاصه کلی اتفاق! راحت بودیما، داشتیم زندگیمونو میکردیما، مگه میذارن!

رئیس مستقیمم میخواد بره، ۵ ساله دارم باهاش کار میکنم، دیگه اخلاق هم کاملاْ دستمون بود، میدونستم باید چی بگم و چکار کنم، حرفاشو کامل میفهمیدم. نگرانم، نمیدونم کی جاش میاد و اخلاقش چطوریه، با اتوبوسش میاد یا نه؟ کاش حداقل ما هم جزء اتوبوس فعلی بودیم و باهاش میرفتیم! خلاصه که سی پی یوم داره تخت گاز کار میکنه! دعا کنین به خیر بگذره...

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:37 | لینک  | 

از خونه تا کلاس ورزش ۲ دقیقه با ماشین راهه، اینه که از سر کار میرم خونه کارامو میکنم، لباس ورزشم رو میپوشم و میرم کلاس ( آی کیف میده آدم مجبور نباشه اونجا لباسشو عوض کنه ). دیروز عصر یه کم دیر از خونه راه افتادم و عجله ای دیگه کمربندم رو نبستم، گفتم دیگه این ۲ دقیقه چیزی نیست که! میدون رو که رد کردم دیدم پلیسه دست تکون داد، اونم شُلَکی، انقدر هم ماشین بود که اگه میرفتم نمیتونست نمره ام رو بخونه ولی وایستادم، با خودم گفتم بهش میگم که راهم خیلی کوتاه بوده، اونم میفهمه که میتونستم برم و نمینویسه. خودم فهمیدم که چون وایستادم انگار مجبور شد بیاد طرفم، اومد و براش توضیح دادم ولی گوش نکرد و نوشت، وقتی اومد که قبض و گواهینامه رو بهم بده بهش گفتم من اگه میرفتم که تو نمیتونستی جریمه ام کنی گفت: آره ولی چون وایستادی جریمه ات میکنم، میخواستی واینستی!!!!! با خودم گفتم گور بابای هر چی جریمه هستش، از این به بعد اگه حتی پلیس خودشو انداخت جلوی ماشینم، از روش رد میشم و میرم! واقعاْ دیگه هیچی معنی نداره، دیگه واقعاْ معلوم نیست چی خوبه چی بده!


در راستای فوت شدن بلاگ رولینگ مجبور شدم بلاگرد رو فعال کنم در نتیجه لینکهای جدیدم رو دیگه ندارم، اگه کسی رو لینک کرده بودم که الان نیست لطفاْ بهم بگه

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:37 | لینک  | 

بعضی وقتا تو زندگی پیش میاد که آدم احساس احمق بودن میکنه، اتفاقی که دیروز افتاد باعث شد فکر کنم که احمق فرض شدیم، وجود نداریم، اصلاْ حساب نمیشیم! راحت راحت، یهو و بدون هیچگونه اعلام قبلی گفتن از ساعت ۱۲ شب بنزین سهمیه بندی میشه، اونایی هم که هنوز کارت ندارن به جهنم! ماشیناشونو نیارن بیرون و کار و زندگیشونو ول کنن برن از این پست خونه به اونیکی و ساعتها با این و اون چک و چونه بزنن و تو صفهای طویل وایسن! خب اصلاْ به کسی چه؟؟؟؟

دیشب که فهمیدم به قدری عصبی شدم که تا خود صبح جفنگیات دیدم!

بیخود نبود مردم همیشه باکهاشونو پر نگه میداشتن، وقتی میرفتم پمپ بنزین و میدیدم آدما میان ۵ لیتر ۱۰ لیتر بنزین میزنن میگفتم خل شدن ولی الان میفهمم که خل من بودم که فکر میکردم مگه میشه یهو و بدون اعلام قبلی بیان همچین کاری بکنن، حتماْ از قبلش خبرمون میکنن. نمیدونستم که عددی نیستیم که بخوان اصلاْ حرفی بزنن!!!

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:11 | لینک  | 

 

فکر کنم که بعله، شور است، چرا؟ چون مسنجر + یاهومون رو بستن!!!!  به نظرتون کار چشمای من بوده؟

تازشم انواع و اقسام مدل دانلود رو هم بستن. اه اه اه، اینم شد شرکت؟ اینم شد انفورماتیک؟؟؟؟؟

بد فرم خورد و خمیر و خشک شده ام ولی نهضت ادامه دارد و من امروز میرم ثبت نام کلاس ورزش

 

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:29 | لینک  | 

و اینک یک فروند المیرای خشک شده ی ورزشکارِ ورزش دوست ( این قسمتش خالی بندیه ) در خدمت شماست!

دیروز طی یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتم به همراه خواهر شوهر جان کلاس بدنسازی برم، منم که تنبل! رفتم و یک ساعت تمام ورجه ورجه ( شما بخونید ورزش ) کردم، حالا میخواستم کم هم نیارم که آبروی چندین و چند ساله ام نره، در ضمن گرم هم بودم و نمیفهمیدم چه غلطی دارم میکنم، خلاصه که چندیدن و چند سال بود که اینطوری ورزش!!!! نکرده بودم ( آخه هر کاری میکردم حرکاتم شبیه حرکات مربی نمیشد، همش قاطی میکردم، رو حرکات پا تمرکز میکردم دستم یادم میرفت و بالعکس). ساعت کلاس که تموم شد تبدیل به یک جنازه متحرک شده بودم ولی خب، یه خستگی دلپذیر بود. جونم براتون بگه که نصفه شب با چنان پا دردی از خواب بیدار شدم که سابقه نداشت! هی اینور شدم، اونور شدم دیدم نخیییر خوب بشو نیست. بلاخره از این باندهای کشباف بستم و یه کم گرم که شد دردش کم شد و خوابیدم. صبح مگه میتونستم از جام پاشم؟ آی که همه جام درد میکنه. یه ساعت پیش هم که همون پای دیشبی درد گرفت و منم یه قرص انداختم بالا تا الان بهترم مثلاْ!

تازه فهمیدم چقدر قدرت بدنیم کمه، خودم باورم نمیشد! حالا دیگه تصمیم کبرا دارم که این یه روز در میون ۱ ساعت رو برم ورزش که حداقل تو ۴۰ سالگی پوکی استخوان نگیرم بیفتم گوشه خونه!!!

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:42 | لینک  |