امروز با خریدار خونمون قرار داریم ( داشتیم ) فردا با فروشنده خونه ای که میخوایم بخریم. جمعه زنگ زدیم به آقای خریدار، میگیم جناب، حتماْ شنبه میاید سر قرار دیگه؟ میگه بعله ۱۰۰٪ میام حالا شایدم یکشنبه اومدم!!! یعنی اوضاعی داریم ما با این بنده خدا، هیچ رقمه حرف نمیفهمه، میگیم بابا جون، ما قول دادیم، قرار داریم، باید پول رو از تو بگیریم بدیم به فروشنده، آخه یه کم عقلت رو بکار بنداز، میگه آقای مهندس ما که با هم مشکلی نداریم، من که پول رو میدم حالا شاید ۲ روز دیرتر بشه!!! انگار متوجه هیچی نیست، حتی نمیدونه ۱۰۰٪ یعنی چی؟؟؟؟ یعنی ما چشم بازار رو کور کردیم با این خونه فروختنمون!
آدم وقتی گیر یه بد قول میوفته هر چی بد و بیراه از نوع بی ناموسی و با ناموسی که بلده نثار همون نرم تن گور به گور نشده میکنه!
هورررررررررررررررررررررررا، یوههههههههههههههههههههو
ما بلاخره این کارتِ کوفتی رو از حلقوم پستخونه های شهر تهران کشیدیم بیرون!!!! باورتون میشه؟ بعد از ۲ ماه و نیم! کشتن ما رو بس که از این پستخونه شوتمون کردن به اون پستخونه و از اونجا به یکی دیگه، راننده تاکسیهای خط ولیعصر- پل صدر- شهرک غرب دیگه ما رو میشناسن!
تازشم، کارتمون پُرِ پُرِه، آخه تو ان مدت با بیچارگانی آشنا شدیم که کارت خالی تحویلشون داده بودن، یعنی کارت رو سر موقع نسوزونده بودن و دزد نابکار هم همه رو براشون نوش جان کرده بوده! ولی مثل اینکه ما خوش شانس بودیم و کارتمون رو به موقع سوزونده بودن، البته ما وقتی کارت رو گم کردیم هنوز بنزین سهمیه بندی نشده بود...
به عالم و آدم بنزین بدهکاریم ولی حالا که کارتمون رو گرفتیم میخوایم فرار کنیم![]()
![]()
خونمون رو فروختیم و یه جا پیش خرید کردیم، پول خونمون رو کامل نگرفتیم ولی پول بابایی رو که ازش پیش خرید کردیم باید کامل بدیم، تازه اینکه اولشه، تا ۱۴ ماه آینده دهانِ مبارک جفتمون سرویسه، حالا تو این هاگیر واگیر شرکت هم داره این اداها رو از خودش در میاره!
بدینگونه است که انسان نمیتواند لحظه ای آرامش بر خود ببیند! موجودی از نوع نرم تنان در وجود انسان زیست میکند که تنها وظیفه اش وول خوردن و سلب آرامش است!!!!!
التماس دعا!
تو این تعطیلات مقادیر زیادی فیلم دیده شد که یکی بیشتر از همه باب میل قرار گرفت و آن چیزی نبود جز فیلم Amores perros که کارگردانش جناب آقای Alejandro González Iñárritu هستش که فیلمهای ۲۱ گرم و بابل رو هم کارگردانی کرده، از فیلم ۲۱ گرم هم خیلی خوشم اومد ولی بابل رو زیاد دوست نداشتم، نمیدونم، شاید چون اولین فیلمی که تو این سبک دیدم بابل بود و خیلی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم، حالا باید دوباره ببینمش شاید بهتر بشه! از این مدل فیلمها که مغز آدم رو به کار میگیره خیلی خوشم اومده، ۶ نفری فیلم رو دیدیم و هر کدوم برداشت خودمون رو از فیلم داشتیم، حالا قرار شده قرار دیدن فیلم و نقد فیلم بذاریم، فکر کنم خیلی خوب باشه
هنوز تکلیف شرکت و کار ما مشخص نشده، یعنی کسی در موردش حرف جدی نزده!
بلاگرولینگ که مُرد و نیست و نابود شد، حالا نوبت بلاگرد شده؟
اوضاع شرکت بدجوری شَلَم شوربا شده، تقریباْ یک هفته ای میشه که عملاْ کار آنچنانی انجام نمیشه، همه بدجوری تو بلاتکلیفی غرق شدن! آخه دارن دفتر مرکزی شرکت رو جمع میکنن! یه ضرب العجلی هم برای اینکار گذاشتن ( اول مهر ). هنوز هیچ کس رسماْ چیزی نگفته ولی همه دارن در موردش صحبت میکنن، نمیدونم چی میخواد بشه! البته من خیلی ناراحت نیستم ( شما که همگی در جریان غر غرهای مدام من بودین ) شاید این اتفاق باعث بشه که برم دنبال کار مورد علاقه ام ( که البته هنوز پیداش نکردم ) ولی خب چیزی که مسلمه اینه که از کارمندی به این شکل فشرده خیلی بدم میاد! حالا تا ببینیم چی میشه!
دلم برای مردای شرکت میسوزه مخصوصاْ اونایی که تو رده های پائین شغلی هستن، اگه تو این مدت کوتاه کار پیدا نکنن چی میشه؟
خلاصه که چند وقتیه اوضاعی داریم ما!
چند دقیقه پیش آخرین کتاب هری پاتر نازنینم رو تموم کردم، هنوز دارم تو حال و هواش سیر میکنم، خیلی خیلی دوستش داشتم، بعید نیست که این خانم جِی. کِی رولینگ خودش یه جادوگر باشه با این ذهن خلاقش. دستش درد نکنه که بارها و بارها نفسم تو سینه حبس شد و از زمین و زمان جدا شدم، من واقعاْ این حس زیبا رو مدیون این خانم هستم.
آخر هفته خیلی خوبی داشتیم، تو باغی که استخر کوچیکی داشت ولی همون یه وجب استخر باعث شادی یه عالم آدم میشد.
میگما، تا به حال مرداد به این عجیب غریبی رو تجربه نکرده بودم، هوای ابری، بارون و مرداد؟؟؟؟
یکی منو از هاگوارتز بیاره بیرون آخه، از دست رفتم....
قراره برم دنبال امید، میخوایم یه جایی بریم که خیلی مهمه، دیرم شده و عجله دارم، گاز، ترمز، کلاج، دنده! با سرعت نور از یه سمند سبقت میگیرم، تا ازش رد شدم دیدم چراغ، بوق و اشاره که پنچری!!! در حین غر غر کردن با سرعت میزنم کنار و هی فکر میکنم حالا چیکار کنم، دیرمون شده، امید منتظرمه و اینا، میپرم پائین و هی دور ماشین میچرخم و لاستیکها رو چک میکنم ولی حتی دریغ از یه لاستیک کم باد!!!! در اون لحظه هر چی فحش ( از نوع بدترینهاش ) به هر زبونی که بلدم نثار خودش و جد و آبادِ مردم آزارش میکنم، تندی راه میفتم که بهش برسم و دو تا فحش هم نثار قیافه نحسش کنم که آب شده بود رفته بود توی زمین! آخه آدم به همچین موجوداتی چی میتونه بگه؟؟؟؟