رئیسم استعفا داد، منم استعفا دادم، اضطراب دارم! امید میگه همیشه اولین بار سخته، خودش تا حالا ۱۰ باری استعفا داده، اینه که براش عین آب خوردن میمونه ولی برای من خیلی کار سختیه، بعد از فارغ التحصیلی مستقیماْ اومدم اینجا و ۶ سال و چند ماهه که همینجام، حالا از اول مهر دیگه اینجا نیستم! به همین راحتی!!!! هم سخته هم راحت! البته کار پیدا کردم و از همون اول مهر میرم سر کار جدید ولی خب همون هم مضطربم میکنه، آدمای جدید، اخلاقهای جدید و از همه بدتر سیستم چند تا میز تو یه سالن که من اصلاْ بهش عادت ندارم! از اونجایی که اصولاْ تغییر رو دوست دارم از تصور این تغییر بزرگ ته دلم قیلی ویلی میره ولی در حین قیلی ویلی رفتن دل آشوبه هم میاد سراغم از نگرانی، خلم دیگه، شک نکنین!
یه مزیت خیلی زیادی که این کار جدید داره اینه که تا خونه مامانم اینا فقط ۳ تا کوچه فاصله داره، به میزان لازم حسودیتون شد؟؟؟؟
نه، زیاد حسودیتون نشه چون ساعت کاریش کمی تا قسمتی زیاده، تازه اضافه کاری هم داره
ولی خب حقوقش یه نموره از اینجا بیشتره![]()
شرمنده اگه کم مینویسم، جدیداْ خیلی فکرم مشغوله
اولاْ که به قول بر و بَچز امروز چهارشنبه خوشگله هستش ( پوپک جون، تو میگفتی چهارشنبه خوشگله، نه؟ )
بعدشم که من رئیس ندارم، حتی اون پروژه تحقیقاتی اضافه بر سازمان که هوار کردن رو سرم و منم هیچ کاریشو هنوز نکردم هم نمیتونه باعث تکدّر احوالات من بشه
بعدترشم اینکه بلاگرد از قاط زدگی مزمن درومده و من دیدم که از کلی از دوستان نازنیم بی خبر بودم چون آدرسها رو نداشتم
بعدترترشم اینکه من قراره دوست جونمو امروز ببینم ( یه قرار زنونه پر از پچ پچ ) پچ پچِ خوردنی نه ها، بیشتر پچ پچ گفتنی
ای کسانی که به زبان آلمانی علاقمندید، من اینجا ( دویچه وله ) رو پیدا کردم و به شدت دارم فونداسیون آلمانی مو فولادین میکنم، از شوخی گذشته خیلی جالبه و من که دارم کلی ازش لذت میبرم، حتی با همین اینترنت هندلی!
این عکسا هم تقدیم به شما که اینهمه مهربونین
( لازم به ذکره که عکسا کار شخص شخیصِ بنده است
. اون ملخ کوچولو رو تو عکس پائینی میبینین؟ )
یادمه نزدیک عروسی خیلی دلشوره و اضطراب داشتم، یکی از بچه های وبلاگستان بهم گفت انقدر حرص نخور تا چشم به هم بذاری سالها از عروسیت گذشته، حالا میبینم واقعاْ هنوز چشم رو هم نذاشتم که ۲ سال گذشت، ۲ سال با هم زیر یه سقف زندگی کردیم، شب و روز با هم بودیم، این دو سال رو خیلی دوست داشتم، بالا و پائین زیاد داشتیم، مثل همه زن و شوهرا ولی خب خدا رو شکر تونستیم از پستی بلندی های زندگی رد شیم، با هم، همیشه و همیشه با هم!
باورتون نمیشه هر وقت به عروسیمون فکر میکنم خاطره اون دسته گل بر باد رفته یادم میاد و خندم میگیره، اون موقع خیلی ناراحت بودم ولی این موضوع یکی از بهترین و خنده دارترین خاطرات روز عروسیمون شده.
عکسهای جدید را در اینجا ببینید ![]()
یه روزی یه جناب دکتری تشریف آورده بودن تو تلویزیون و اتفاقاْ اتفاقاْ بنده داشتم از زور بیکاری تلویزیون میدیدم که دکتر جان فرمودند نیم ساعت قبل و ۲ ساعت بعد از غذا به هیچ وجه من الوجوه چای ( به هر رنگی ) نخورین!!!! وگرنه یه ذره از آهنی که خوردین جذب بدنتون نمیشه و کمبود آهن هم باعث کسلی، سستی، بی حوصلگی و خیلی چیزای دیگه میشه، منم گفتم اِ اِ اِ اِ پس ممکنه مشکل از بهمنی بودنم نباشه و از این چای گور به گور شده باشه که عین معتادا روزی ۲۰ تا لیوان چای میخورم، روزی ۲ تا لیوان هم چای سبز ( مثلاْ اومده بودم بهترش کنم بدتر شد چون دکتره گفت چای سبز خییییییلی بیشتر از چای سیاه آنتی اکسیدان داره ). دکتر جان فرمودند که خیلیا عادت به چای خوردن پیدا کردن، یعنی بیشتر از نظر روانی به نوشیدن چای عادت دارن، منم دیدم هیچ جوره نمیتونم ترک عادت کنم و چای نخورم، شروع کردم به کمرنگ کردن چای بعد کم کم اونو تبدیل کردم به آب جوش خالی ( یعنی به عبارتی خودم سر خودمو گول مالیدم!!!) حالا نیم ساعت قبل و ۲ ساعت بعد از غذا حاجیتون آب جوش مینوشه به جای چای ![]()
جهت خراب کردن بازار کار فرانکلین جونم
:
ای کسانی که عین من بلاگرد و بلاگرولینگ براتون فیلتره، تشریف ببرین اینجا و وبلاگتون رو پینگ بفرمائید.
کسی میدونه چه بلایی سر بلاگرد اومده؟؟؟؟
این جمله به هیچ عنوان در مورد من صادق نیست، از بچگی هم همینطور بودم یهو عاشق کاری میشم و خودمو براش میکشم یهو هم ازش خسته میشم و دلمو میزنه، بچه که بودم یهو اون کار رو ول میکردم ولی الان که بزرگتر شدم یه مدتی لفتش میدم بعد میذارمش کنار، در واقع میفهمم دارم به دوران پایان اون کار نزدیک میشم ولی تا جایی که میتونم با انواع و اقسام روشها خودمو گول میزنم و یه مدتی ادامش میدم ولی مثل روز برام روشنه که بلاخره ولش میکنم! خب این یه روال عادی تو زندگی من بوده اممممممممما جدیدا چند وقتی میشه که یه مرض جدید پیدا کردم! اون داستانهایی که گفتم به همین شکل و روال سر خودش باقیه و من در آخر اون کار رو میذارم کنار ولی هنوز ۲ ماه نشده دوباره دلم تنگ میشه و روز از نو و روزی از نو. باور کنین دیگه خودم از دست خودم هم خندم میگیره و هم شاکی میشم، آخه چرا من نمیتونم عین آدمیزاد یه کاری رو شروع کنم و ادامه بدم؟ تموم کردنش که دیگه یه رویاس! نه، واقعاْ چرا؟ یعنی این خصوصیت بهمنی هاس یا من فقط اینطوریم ( بهمنیا جواب بدین )؟ شما آخه اگه شور و اشتیاق منو در آغاز کار ببینین، عمراْ باورتون بشه که تب تنده! خلاصه که اینجانب فوق تخصص در زمینه پریدن به شاخه های مختلف دارم! اینا همه یه طرف، رجوعم به کارِ ترک شده با همون شور و اشتیاق دیگه چیه که جدیداْ دامنگیرم شده؟ باز بچه بودم انگار عاقلتر بودم، مثلاْ با چه علاقه ای اُرف رو تموم کردم و گیتار خریدم، ۳ ماه نشده گیتارم شد جالباسی ( به قول مامانم ) ولی خب دیگه دلتنگش نشدم و کلاْ بوسیدم گذاشتمش کنار ولی رفتارهای جدیدالکشف فعلی بدجور اسیرم کردن!
دفترخونه شلوغ بود، منتظر بودیم کارامون رو انجام بدن، همینطور بیکار نشسته بودم توجهم به حرفهای مدیر اونجا با همکارش بعد از یک مکالمه تلفنی مشکوک جلب شد، گفت یکی زنگ زده که من هفته پیش اومدم اونجا یه زمینی رو فروختم، الان هم دارم با زنم میام اونجا برای کار دیگه ای، میخوام خواهش کنم جلوی زنم در مورد اون معامله چیزی نگین، اگه هم پرسید شما بگین نه، معامله ای انجام نشده!!!! انقده از آدمایی که قایم موشک بازی دارن بدم میاد، دلم میخواست بمونم و ببینم این شاهزاده چه شکلیه، چقدر بده بین زن و شوهر این حرفا باشه، یعنی چی آخه؟ یارو با خودش فکر نمیکنه که اینا در موردش چی فکر میکنن؟
