تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل

درسته که آدم نباید با دیدن اولین قسمت یه سریال نسبت به کلش نظر بده ولی واقعاْ قسمت اول این سریال ح ل ق ه سبز که دیشب پخش شد چندش آور و مزخرف بود، راستش اصلاْ اصلاْ اصلاْ جذبش نشدم، حالا شاید یه چند قسمتی که بگذره اوضاع بهتر بشه منتها از تبلیغاتش به نظر میرسه که سریال غم انگیزی باشه!

کارم کمی تا قسمتی زیاد شده، البته من اینطوری کار کردن رو بیشتر دوست دارم، دوست دارم اصلاْ متوجه گذشت زمان نشم. البته این پروژه ای که دستمه هنوز بطور کامل شروع نشده ( یعنی قراردادش بسته شده ولی پیش پرداخت گرفته نشده ) ولی خب چون کاریه که برای اولین بار باهاش برخورد داشتم مقدار زیادی مطالعه لازم داشت. یه خوبی دیگه ای که داره اینه که تمام مکاتبات و گزارشات باید به انگلیسی باشه و من تو این یه ماهه یه عالم چیز جدید یاد گرفتم.

ایده جون، خیلی خیلی خوشحالم کردی، خیلی دلم برات تنگ شده برای تو و اون دخملک خوشگل

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 11:22 | لینک  | 

 

من الان یه آدم دو قلبی هستم، یعنی ۲ تا قلب تو وجودم دارم، یکیشون ۷۲ بار و اونیکی ۱۷۰ بار در دقیقه میزنه! احساس جالبیه، خیلی جالبه فرانکلین عزیزم...

 

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 9:50 | لینک  | 

چه میکنه این تکنولوژی، این اسباب بازی ما تشکیل میشد از یه فرمون واقعی که روش دکمه های دنده و یه عالم دیگه دکمه که من نفهمیدم مال چیَن و یه صفحه که زیر پا وصل میشد که گاز و ترمز روش بود، عین یه ماشین واقعی، این دَم و دستگاه به کامپیوتر وصل میشد و یه برنامه و ماشین و جاده و خلاصه مسابقه رانندگی!!!! یعنی به عمرم اینهمه نخندیده بودم، هممون راننده، هممون کلی مطمئن نشستیم پشت دستگاه ولی عین آدمای ماشین ندیده همش خوردیم به در و دیوار، من که حتی نمیتونستم ماشین رو صاف نگه دارم! یه جا دیدم صاف که نمیتونم برم گفتم بذار بزنم به ماشینا ببینم چی میشه، یعنی شما نمیدونین هممون ولو شده بودیم وسط خونه، تازه این مسابقه اش نبود و فقط یه تست رانندگی بود. ولی خیلی خیلی سیستم بامزه ای بود، اگه میرفتی تو خاکی فرمون میلزید، درست عین رانندگی واقعی، و این بود انشای من با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید"

امروز میرم نی نی بینون، هورا، فکر کنم دیگه امروز چیز قابل رویتی وجود داشته باشه!

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:21 | لینک  | 

من واقعاْ ممنونم از همه شما بابت تبریکها و آرزوهای خوبتون، مرسی، مرسی، مرسی هر وقت کامنتها رو میخونم ذوق میکنم باورتون نمیشه که اشک تو چشام جمع میشه، حتماْ تو چشای نی نی هم جمع میشه حالا که فهمیده اینقدر دوسش دارین

خدا رو شکر نی نی خوبیه و فعلاْ اذیتی نداره بجز کمی سنگینی و سوزش معده که اگه اینا هم نبود دیگه خیلی خوش خوشانم میشد!

هفته دیگه باز میرم ببینمش، انگاری ایندفعه میتونم صدای قلبش رو هم بشنوم!

سونوی اول که خیلی بامزه بود، من تقریباْ میدونستم که چیز خاصی دیده نمیشه ولی امید کلاْ هیچی دستگیرش نشد از اون دایره سیاهرنگ تو زمینه طوسی پر رنگ! آخرش که دکتر داشت دم و دستگاهشو جمع میکرد بهش گفت: دکتر جون حالا چیزی هم بود؟؟؟؟ بیچاره در کل هیچی نفهمیده بود، با اینکه دکتر اینهمه دنبال به قول خودش " جوونه " گشت و هی هم توضیح داد ولی خب بچم حسابی ندید بدیده

یک خواب آلویی شدم که بیا و ببین، هیچوقت بعد از کار نمیخوابیدم ولی حالا حتماْ یه ساعتی میخوابم، شب هم که این سریال آخریه رو تو خواب و بیداری میبینم.

یه اتفاق جالب دیگه ای هم افتاده که از عجایب روزگاره، طوری که خودم هاج و واج موندم: من تمایلم رو به چای از دست دادم!!!! شاید روزی یه فنجون، اونم شبها برای همراهی با دیگران بخورم، جون من قدرت نی نی رو دارین؟؟؟؟؟


کار جدید خوبه، دارم کم کم راه میفتم، با همکارا آشناتر شدم، با عدم استقلالم خو گرفتم و در کل اوضاع خیلی بهتر شده.

خدا رو شکر که امروز این آخرین ساندویچی بود که تو خواب و بیداری برای ناهار درست کردم، خدائیش پدرم درومد این یه ماهه، چقدر آدم ساندویچ الویه و کتلت بخوره آخه؟؟؟؟

راستی، من اصلاْ توی بلاگرد نمیتونم لینکی رو اضافه کنم، چرا؟ شماها میتونین؟

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 8:33 | لینک  | 

گفت بگرد، هست، باید باشه، هی گشت و گشت و گشت، چپ و راست رو، پائین و بالا رو تا یهو گفت ایییینا ها، اونوقت به ما بیسوادای ندید بدید یه لوبیای کوچولو نشون داد و گفت این بچتونه!!!! یه لوبیای سحرآمیز کوچولو، خیلی کوچولو در حد ۴-۵ میلیمتر! نیشم تا بناگوشم باز بود، از اولش تا آخرش، قلبم داشت از جا در میومد، از اولش تا آخرش! دلم نمیخواست تموم بشه، دوست داشتم همش ببینمش، همون لوبیای کوچیک سحرآمیز رو!

بله دوستان، ما الان یک پدر و مادر ۶ هفته ای خوشحال و خندان هستیم!!!

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 10:44 | لینک  | 

اوضاع کم کم داره به روال عادی خودش بر میگرده، دارم به اینجا عادت میکنم، کار اینجا رو خیلی دوست دارم، احساس میکنم از اون حالت یکنواختی و راکد بودن درومدم، اینجا کارش خیلی زیادتره و استقلالم خیلی کمتر ولی راضیترم، اونجا خوب بود ولی اینجا بهتره، دلم البته برای اونجا خیلی تنگ شده، برای مریم و مونا بیشتر از همه ولی خب دیگه زندگی یعنی تغییر، اونم برای منی که تغییرات رو دوست دارم، الان با خودم فکر میکنم چرا زودتر اینکار رو نکردم، چرا وقتی میدیدم دارم از یکنواختی میمیرم سعی نکردم تغییری تو اوضاع بدم؟ ولی خب دیگه، حکایت اون ماهیه هست و آب، البته نه اون حکایت تقلبیش ها!

اینترتم همچنان دزدیه، الان که زودتر از همه رسیدم گفتم بیام یه حال و احوال بکنم ولی دیگه همکارا دارن دونه دونه میرسن و منم باید برم.

ماه رقصان  عزیزم، شرمنده که هنوز جواب سوالت رو ندادم، جواب میدم به خدا

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 8:7 | لینک  | 

سلام به همه،

من واقعاْ شرمنده ام که اینهمه وقته ننوشتم، راستش خیلی گرفتار شدم، تا امروز که کامپیوتر نداشتم، تازه اینترنتش هم دزدیه!!!! یعنی با هزار ترس و لرز الان دارم آپ میکنم، آخه دزدیه دیگه، اگه کسی ببینه خیلی بد میشه!

اگه بدونین چقدر دلم واسه اینترنت گردی و وبلاگ خونی تنگ شده ولی خب دیگه باید ساخت، الان هم برم تا آبروریزی نکردم

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 12:38 | لینک  |