elf: ( اِلف ): از دیروز تا حالا افتادم به جون قالب وبلاگ، دلم یه قالب رنگی رنگیِ شاد میخواست با انواع و اقسام رنگهای انرژی زا، اولش همه رنگهایی که تو نظرم بود مثل نارنجی سبر صورتی رو گذاشتم دیدم به به عجب رنگین کمون داهاتی ای شد! از اون موقع تا همین الان درگیر بودم (الان هم هنوز راضی نیستم و دلم میخواد حتماْ یه جاش نارنجی بچپونم)، بهتون هشدار بدم که شاید تا مدتها هر وقت وارد وبلاگ اینجانب شدین با رنگهای جدید روبرو بشین![]()
Zwölf: ( تذووُلف )، ( همه تلاشتون رو بکنین که "تذ" رو با هم بخونین، نزنین باب، من بی تقصیرم ): این شماره به توضیح تلفظ عدد ۱۲ اختصاص داشت![]()
Dreizehn: ( درای تذِن ): همونجور که ونوس جون (راستی شما همون ونوس مخملی هستید؟ آخه آدرس وبلاگ نذاشتید برام) تو کامنتهای پست قبل گفتن اکثر آلمانیها "ر" رو "ق" تلفظ میکنن، البته من خیلی دقت کردم و دیدم هستند کسانی که همچنان "ر" رو "ر" میگن، مثلاْ زن عموهای من "ر" میگفتن ولی دختر عموهام همه "ق" میگفتن. اینجا انتخاب با شماست
Vierzehn: ( فییِرتذِن ): دیدین بلاخره بارون اومد؟ عجب هوایی، عجب بارونی، من کیف کردم
Fünfzehn: ( فونف تذِن ) ( ü رو سعی بازم سعی کنین عین آلمانیا بگین، من شرمندم که وبلاگم صدادار نیست و من نمیتونم آموزشم رو کامل کنم
)
sechzehn: ( زِکزِن ): اگه به نظرتون میاد رنگ وبلاگ چشماتونو میزنه حتماْ بهم بگین، راستش من الان سردرد شدم، نمیدونم به خاطر اینه که چندین ساعته زل زدم به کامپیوتر یا رنگ وبلاگ!
Siebzehn: ( زیبزِن ): یه نرم افزاری نصب کردن رو کامپیوترهامون به نام Timesheets، این برنامه بلای جون منه، یعنی هر روز آخر ساعت ما باید کارهایی که کردیم، تعداد ساعتی که ما روی هر کاری وقت صرف کردیم رو وارد این برنامه کوفتی کنیم که جناب آقای مدیر عامل کار ما رو بررسی کنن، اون اولا من فکر میکردم چرت و پرته و مگه مدیرعامل بیکاره بشیه اینا رو بخونه ( چون مطلب زیاده بقیه اش رو تو شماره بعد بخونین
)
Achtzehn: ( آختذِن ): ( ادامه شماره قبل ) تازگیا خانوم منشی اذعان فرمودن که نخیرااااااا خیلی هم مهمه و هر روز بررسی و بایگانی میشه و اگه کسی کم و زیاد وارد کرده باشه منفی میخوره و از این حرفا، حالاااااااااااااااا خبر خوب اینه که ۲ روزه Timesheets کامپیوتر بنده expire شده و من دارم به جای کار کردن وبلاگ آپ میکنم و قالب عوض میکنم و اینا ....
Neunzehn: ( نُین تذِن ): آفا ندارم، سوژه ندارم، من اعتراف میکنم اینکاره نیستم![]()
Zwanzig: ( تذووان تذیگ ): به خدا تلفظش به این سختی نیست، نوشتنش سخته
روزهای هفته:
شنبه: Samstag ( زامستاگ )
یکشنبه: Sonntag ( زُنتاگ )
دوشنبه: Montag ( مُنتاگ )
سه شنبه: Dienstag ( دینستاگ )
چهارشنبه: Mittwoch ( میت وُخ )
پنجشنبه: Donnerstag ( دُنِرس تاگ )
جمعه: Freitag ( فرَی تاگ )
تمام حروفی که اِعراب ندارن ساکن هستند.
بلاخره تموم شد، صلوات بلند
از اونجائیکه به همت فرانکلین جان ایتالیائیتون قوی شده دلم نیومد آلمانیتون همینطوری ضعیف بمونه این شد که در راستای تقویت زبان آلمانی شما پست امروز ما به این شکل فرهنگی میباشد:
:Eins (اَینس) : احوالاتم بهتره، یعنی تا میام یادش بیفتم عملیات حواس پرت کنی رو انجام میدم و خلاص ولی چهارشنبه همش یاد اون چهارشنبه نحس هفته پیش بودم، ناخودآگاه ساعت به ساعت میگفتم هفته پیش این موقع اینطوری بودم، اونجوری شد، رفتیم اونجا و ... اصلا و ابدا هم عملیات حواس پرت کنون کارساز نبود، شایدم خودم مرض داشتم، نمیدونم
:Zwei (ذووای) : (سعی کنین به جای ذ همزمان ۲ حرف تذ رو با هم بگین) آخر هفته پر از چِلانِشِ ( از چلاندن میاد ) دُر دُری خانوم که همون دُرین خانومِ گرد و قلمبه معروف باشن بود بعلاوه یه دوره دوستانه مبسوط
Drei: (درای) : امروز ناهار دعوت بودم ولی با این اوضاعِ مرخصیِ نداشته، نتونستم برم. خیلی هم دوست داشتم برم چون دختر دائی جان هم بود و میتونستیم کلی با هم بساط غیبت و خاله زنک بازی راه بندازیم که نشد که بشه
Vier: (فییِر) : 6 سال سابقه بیمه تامین اج تماعی دارم که همگان اذعان میکنند که به لعنت خدا نمی ارزه، تو این شرکت امکان تغییر بیمه ام به بیمه آینده س ا ز رو داشتم ولی وقتی زنگ زدم گفتن برای تبدیل اون 6 سال باید بالای 10 میلیون پول بدم خودم و هفت جد آبادم پشیمون شدیم، بیمه تکمیلی هم نمیتونیم بشیم چون شرکت زیر 50 نفره، تعریف S O S رو زیاد شنیدم ولی هنوز در حال تحقیقم
Fünf: (فونف): ( ü رو سعی کنین عین آلمانیا بخونین، شرمنده، نمیتوم بگم چطوری!
) از این سریال حلقه س ب ز خوشم نیومده ولی از پس این فضولیم بر نمیام، مثل این مجله ایران آ ذ ی ن خریدنم میمونه، هر دفعه میگم این آخرین بارمه ولی باز ماه بعد همچین دست و پام شل میشه که باز میخرمش
Seben: (زیبِن): سرم به شدت درد میکنه، دردش هم هی کم و زیاد میشه! تو رو خدا میبینین سر درد هم برام شل کن سفت کن در میاره!
Acht: (آخت): هوا اینهمه ابریه چرا بارون نمیاد؟ چه معنی داره آخه؟؟؟؟
Neun:(نُین): من تا حالا از این مدل پستها ننوشته بودم، از صبح تا حالا طول کشید تا به سرانجام رسید که یهو دیدم نیست و نابود شد مجبور شدم دوباره همشو بنویسم، اونم با این سر درد که حالا انگشت درد هم بهش اضافه شد
Zehn:(ذِن): (سعی کنین به جای ذ همزمان ۲ حرف تذ رو با هم بگین) شما حالا همین 10 تا رو تمرین کنین و خوب یاد بگیرین تا ایشالله دفعه دیگه تا 20 بهتون یاد بدم
در ضمن، این پست تقدیم میشه به فرانکلین جان که کپی رایت هم رعایت شده باشه![]()
پ.ن: تلفظ اعداد رو هم براتون نوشتم که موقع امتحان بهانه نیارین که اِل و بِل و جیمبِل!
من واقعاْ اینجا رو دوست دارم، شماها رو دوست دارم، شماهایی که تو غم و شادی کنارم بودین، تو این شرایط دلداریم دادین، خصوصی و عمومی، اس ام اسی و تلفنی
، مرسی از همتون و دوستون دارم زیااااااااااااد![]()
اوضاعم خوبه، به قول امید چیزی نشده که، همه چیز شیفت پیدا کرده به ۳ ماه پیش، همین!
انقدر دکتر عادی با این مسئله برخورد کرد که از تعجب شاخ دراوردم، چنان غش و ضعف کرده رفتم پیش دکتر و گفتم چند روز برام استعلاجی مینویسید؟ همچین نگام کرد گفت اصلاْ نمینوسیم، مگه چته که استعلاجی هم میخوای؟ گفتم دکتر جون کلی خون ازم رفته، گفت خب ایرادی نداره تا حالا بدنت بجاش خون ساخته غصه نخور، خلاصه که همچین نقشه کشیده بودم برای لم دادن جلو تلویزیون و لوس بازی تا آخر هفته که همش نقش بر آب شد به همت آقای دکتر بدجنس!!!
دیدین وقتی بچه ها غذا نمیخورن مامانا بهشون میگن، نخور، نخور تا کوچیک بمونی! این نی نی سِرتِقِ (؟) ما هم انگار غذا نخورده بوده کوچیک مونده بوده!!!
خوشحالم که کارم زیاده و وقت نمیکنم بشینم برای خودم داستان سر هم کنم.
شمال بدی بود، خیلی بد، اونجا رسیده نرسیده نی نی ما تصمیمش رو عوض کرد و دیگه نخواست باشه! نخواست بیاد. تجربه سخت و بدی بود، بدتر از همه این بود که تو شهر غریب و کوچیک بودیم، نمیدونستیم کجا بریم چیکار کنیم؟ تمام مدت با دکترم تو تهران در تماس بودم، از ۷ صبح تا ۱ بعد از ظهر تو جا بودم و تکون نخوردم ولی دیگه بعد از اون مجبور شدم برم بیمارستان و ساعت ۴ بعد از ظهر وقتی که دیگه جون خودم به خطر افتاد ( فشارم ۶ روی ۴ بود ) مجبور شدن تمومش کنن، هنوز معلوم نیست چرا ولی احتمال کم بودن رشدش رو زیاد میدن، فردا عصر البته جوابش رو از آزمایشگاه میگیرم. تلخترین چهارشنبه عمرم رو گذروندم.
به تو:
مرسی عزیزم که اینهمه کنارم بودی، مرسی که اینهمه درکم میکنی، مرسی که ناراحتیتو نشونم ندادی، مرسی که یواش اومدی و خودتو سالم و سلامت بهم رسوندی تا مثل همیشه مراقبم باشی.
زندگی همینه دیگه، بالا پائین زیاد داره!
ای ایهالناس به داد من برسین، من امروز اصلاْ حال کار کردن ندارم، اصلاْ حال هیچ کاری ندارم، دلم میخواد برم خونه بخوابم ( البته خوابم نمیاد ولی ولو شدنم جلو تلویزیون میاد خفن )، خوبیش اینه که رئیس نداریم
بدیش اینه که تازه اومدم تو این شرکت و مرخصی ندارم، تازشم میخوام ۴شنبه رو مرخصی بگیرم، بعدترشم آخر این ماه برای مراسم نی نی بینون باید یه روز مرخصی بگیرم، شما بگین من اینهمه مرخصی رو از کجا بیارم؟ کاش مرخصیِ فروشی هم داشتیم!
دیشب بعد از مدتها شوهرک دلبرک رو رسوندم فرودگاه که بره ماموریت، تو راه برگشت یادم افتاد که اولین باره که ۲ نفری امید رو رسوندیم، یهو دلم یه جوری شد ( اه اه چه لوس و ننرم، نه؟ خودم میدونم )
اگه خدا بخواد از ۲شنبه تشریف میبریم شمال تاااااااااااااااااااا جمعه، از حالا دارم بال بال میزنم، تا حالا هیچوقت به خاطر شمال رفتن این مدلی نشده بودم، شاید به خاطر اینه که خیلی وقته نرفتم، تازشم دُرین قلمبه که معرف حضورتون هست، اونم میاد شمال که من تمام مدت بغلش کنم بچلونمش!
خانمهای باردار یا بچه دار جواب بدن لطفاْ:
شما تو این سن بارداری احساستون نسبت به کودک درونتون چطوری بوده؟ ولله من هی تو کتابا میخونم که باهاش حرف بزنین ولی من همش خندم میگیره، آخه چی بهش بگم؟ دوسش دارما ولی خب حرفم نمیاد باهاش. بیچاره انقدر بی آزار و مظلومه که واقعاْ بعضی وقتا حضورش رو فراموش میکنم، همش دوست دارم زودتر وقت دکترم بشه برم ببینم حالش خوبه که اصلاْ کاری به کارم نداره، آخه همون سوزش معده هم از بین رفته و دیگه هیچ فرقی با قبل از بارداری ندارم!
شما چقدر تحت تاثیر تبلیغات هستید؟ زیاد؟ کم؟ اصلاْ بهش فکر نکردید؟
تا حالا به این قضیه بصورت جدی فکر نکرده بودم، البته میدونستم که مهمه ولی نه تا این حد. تقریباْ میتونم با جرات بگم که ۹۹٪ خریدهام تحت تاثیر تبلیغاته و این اصلاْ خوب نیست!
یه جورایی ترسناکه وقتی فکر میکنی و میبینی حتی وقتی میری لباس بخری به مانکنها نگاه میکنی، اینم یه جور تبلیغه دیگه، وقتی میری سوپ آماده بخری یاد تبلیغاتی که از مگی دیدی میوفتی و مگی میخری، شاید به جرات بتونم بگم که هر مارکی که تبلیغاتش بهتر و خوشگلتر باشه تو اونو میخری، هر چی اسمش آشناتر باشه تمایل بیشتری برای خریدش تو خودت میبینی!
ریمل داشتما، از اون دوقلوها که یه ورش نقره ایه و یه ورش مشکی، نوی نو! تا تو مغازه این مدل جدید تلسکوپ رو دیدم که پنه لوپه کروزِ گور به گور نشده تبلیغش رو میکنه، تو تبلیغ همچین با یه بار کشیدن ریمل به مژه هاش، مژه هاش بلند میشن و کلفت و سیاه که دل آدم میره، خریدمش به حساب اینکه الان میزنم و مژه هام میرسه به سقف آسمون!!! زدم و دیدم اصلاْ خوب نیست فقط مژه هامو دراز و چسبیده به هم میکنه!!! دلم واسه اون ۱۳۰۰۰ تومن بی زبونم سوخت! اینجا بود که به خودم گفتم تا تو باشی هوا ورت نداره با دیدن یه تبلیغ!!!
تبلیغ این شامپوی پنتِن رو دیدین؟ یه مشت مانکن خوشگل که ۱۰۰ ساعت زیر سشوار نشستن و موهاشونو خوشگل کردن رو آوردن که به آدم القا کنن تو هم از این شامپوها بزن که موهات این شکلی بشه!!! ولله ما زدیم داشتیم کچل میشدیم!!!
کانال مورد علاقه من که همانا V O X باشد یه برنامه خیلی خیلی جالب به نام Wissenshunger (دانش گرسنگی) که در مورد همه چیز که به شکم مربوط باشه گزارش میده، مثلاْ یه بار میره کارخونه سوسیس سفید (برنامه دیشبش بود) و چگونگی تهیه این نوع سوسیس رو میگه، یه بار میره قنادی و طرز تهیه یه کیک ۵ طبقه (اینم مال دیشب بود) رو میگه، خلاصه که برنامه خیلی خیلی جالبیه، حالا این وسط یه بار یه گزارش از یه گاوداری نشون داد که یه عالم شاخ رو کله من و بقیه بر و بچز که داشتیم برنامه رو میدیدیم سبز شد، همه این گاوها رو شکمشون در داشتن!!!! یعنی یه چیز گردی بود به قطر حدود ۱۰ سانت که پیچی بود، مثل درِ دبّه که وقتی بازش میکردن میتونستن چیزهایی که اون تو بود رو در بیارن و یا موادی مثل ویتامینها یا کلاْ چیزهایی که به هضم کمک میکنه رو به اون گاو بدبخت اضافه کنن یا حتی از مواد داخل شکمش نمونه برداری کنن! از اونجایی که آلمانی من خیلی خیلی خوبه!!!! و به عنوان مترجم گروه مشغول ترجمه بودم
به نظرم اومد اون در به یکی از قسمتهای معده گاو باز میشه ( خیلی زحمت کشیدم، نه؟؟؟؟ )
باور کنین همه اون گاوها در داشتن!!! و وقتی درشونو باز میکردن اصلاْ دردشون نمیومد! با دیدن این برنامه دیگه باورم شد که دوره آخر زمونه
کلاْ این کانال مورد علاقه من از حدود ساعت ۶ و ۷ دیگه میره تو فاز شکم و غذا و هر چیزی که مربوط به شکم باشه، جدیداْ هم که اسیر این برنامه das perfekte dinner شدم، این Majorca عجب جائیه ها!!!
پ.ن: ممنون از سعید حاتمی عزیز بابت پیشنهاد خوبش
یادمه بچه که بودم خونه یکی از فامیلامون یه حوض بود و من هر وقت میخواستیم بریم خونشون خوشحال بودم که میرم استخر!!! یه مایو ۲ تیکه هم داشتم که با خودم میبردم و میرفتم شنا! دست بر قضا ارتباط ما با اون خونواده کم شد چند وقت پیشا که یه سر رفته بودیم خونشون میدونین چی دیدم؟ اون استخری که من توش شنا میکردم یکی از این حوض کوچیک آبیا که گاهی وقتا هم وسطشون مجسمه قویی آدمی چیزی میذارن بود که الان چون کسی دیگه توش شنا نمیکنه پُرِش کردن و توش گل کاشتن!!!! این استخر رفتن من شهره خاص و عام بوده، هر کی بهم رسید گفت المیرا جون استخرت رو دیدی؟؟؟؟
(یه جورایی در حد آبروریزی، نمیگفتن تو چه سنی من به اون حوض میگفتم استخر و الان که خرس گنده شدم که دیگه نمیگم استخر آخه جلوی همه میگین!!!)
یه زمانی اون حیاط برم کلی بزرگ بود و اون حوض برام استخر! که در واقع کل زمین اون خونه فکر نمیکنم ۱۰۰ متر باشه و اون حوض قطرش ۱ متر!!!!
پ.ن۱: ولله به جان شما حول و حوش ۴ ساله یا کمتر بودم ولی بیشتر نه
بعدش که بزرگتر شدم استخر واقعی میرفتم به خدا، قصر م و ج
پ.ن۲: ایده جون، کامنتهات میاد منتها تو قسمت خصوصی
خوشحالم که خوب و خوشی![]()
