
کم کم دارم یاد میگیرم که خودم رو تو لحظه ها بشناسم، من آدم قانونمندی نیستم، یعنی احساساتم اصلاْ قابل پیش بینی نیست. من به طور صد در صد نمیتونم بگم از چیزی بدم میاد یا خوشم میاد، در لحظه ممکنه کاری رو دوست داشته باشم در صورتی که دیروزش اصلاْ اون کار رو دوست نداشتم! بارها و بارها بهم ثابت شده که از خرید کردن خوشم نمیاد، چند وقت بود لزوم خرید چند تا چیز کاملاْ احساس میشد ولی من هی میگفتم اینا رو لازم داریم ولی هی هم خریدشون رو پشت گوش مینداختم ولی یهو پریروز چنان ذوق و شوق خرید تو من پیدا شد که حتی از فکرش هم دلم قیلی ویلی میرفت، عصر با مامانم قرار گذاشتم و رفتم خرید، خودم باورم نمیشد، همش با خودم فکر میکردم چِم شده آخه؟ این منم که تو این سرما واسه خرید دارم بال بال میزنم؟ یهو با خودم فکر کردم که خب من اینجوریم، من احساساتم لحظه ایه، حالا که بعد عمری همچین حسی توم بوجود اومده پس بذار لذتشو ببرم عوض اینکه هی دنبال دلیل و مدرک بگردم، البته من لذت بردم و کارت فلک زده رو به خاک سیاه نشوندم!
ولی خیلی خوشحالم بلاخره بعد از سالها درگیری، با خودم به نتیجه رسیدم و صلح حاکم شد، نمیخوام بگم که دیگه دنباله روی احساساتم شدم ولی دیگه هم ناراحت نیستم که چرا انقدر بالا و پائین دارم، چرا زندگیم رو یه خط مستقیم پیش نمیره، دیگه سعی نمیکنم خودم رو وادار به انجام کاری کنم یا غصه بخورم که چرا دلزده شدم، خب من اینم، کسی که دلش خیلی وقتا به خاطر چیزی که شاید برای یکی دیگه اهمیت زیادی نداشته باشه قیلی ویلی میره... آدم باید خودش رو دوست داشته باشه
نمیدونین چه لذتی داره وقتی آدم با خودش به صلح میرسه، انگار بار سنگینی از رو دوش آدم برداشته میشه
انقده ننوشتم تا دوباره برف بیاد، الان از خوشحالی دارم بال در میارم، چرا؟ چون هم داره برف میاد و هم من به اندازه لازم و البته نه کافی تو برف راه رفتم و عکس انداختم، البته چون موقعی که از خونه درومدم هنوز هوا روشن نشده بود عکسهام تاریکن ولی خب داغ داغن:
اینم رد پای من در برف:
خواستم بگم کاپشنم صورتیه
:
تا ساعت ۷ اینقذه برف نشسته بود
:
و این هم عکس مورد علاقه من:
حالا فعلاْ همینا رو داشته باشین تا سنجد با عکسهای جدید بیاد![]()
عکسها رو با کیفیت بهتر اینجا ببینین.
من عاشق برفم، امروز صبح وقتی از پارکینگ درومدم و کوچه رو پر از برف دیدیم عین بچه کوچولوها که ذوق میکنن ذوق کردم و ته دلم قیلی ویلی رفت. سکوت.... برف یعنی زیبایی و سکوت پر از معنا، دلم میخواست میرفتم قدم میزدم ولی حیف که الان سر کارم، البته بازم جای شکرش باقیه که میتونم از پنجره نظاره گر بارشش باشم و دعا کنم همچنان بباره!
باورتون میشه که هیچ چیزی به اندازه دیدن بارش برف بهم انرژی نمیده؟
سال نو مبارک دوستان خارج نشین، امیدوارم سالی پر از سلامتی و شادی و موفقیت داشته باشید.

این bbc خیلی ماهه، اینجا اومده واسه سال نو که مردم مسافرت میرن به چند زبون اروپایی واژه های متداول رو با صوت گذاشته، خیلی با نمکه. این عکس هم لوگوشه
New Year, New You
The last mince pie has been eaten and your credit card is maxed out. Christmas takes a heavy toll, so thank goodness for fresh starts
دقیقاْ از روز جمعه صدای عجیب و نامانوسِ "بیب بیب بیب بیب بیییییب" تو همه جای خونه ما، البته تو اطاق خواب بیشتر و توی حموم تو اطاق خواب خیلی بیشتر شنیده میشه، به نظر شما موضوع چیه؟ آیا کسی (از فضا البته) داره واسه ما پالس میفرسته؟ آیا این پیغامیست از جهان ماورا؟ ولله به خدا ما دیگه رسماْ قاطی کردیم، هر چی میگردیم منبعش رو پیدا نمیکنیم، امید میگه تنها چیزی که ممکنه باشه گرفتگی لوله هاس، میگه ممکنه رسوب تو لوله ها جمع شده و باعث این صداها شده باشه، آخه این صدا بی وقفه میاد، شب و روز! آخه بریم به کی بگیم؟ بگیم یکی داره تو خونمون بوق میزنه؟ نمیخندن بهمون آخه؟ اصلاْ من نمیدونم این خونه چشه؟ صداش بلند نیستا یعنی حتی شاید اگه نگیم کسی نفهمه ولی ما الان دیگه بهش حساس شدیم، طوری شده که وقتی در رو باز میکنیم صدای بوقه اولین چیزیه که متوجهش میشیم! تو روز که سر و صدا زیاده خیلی مشکلی نیست ولی وااااااااااای شبا!!!
من هر چی سعی کردم و جلوی تمایلاتم رو گرفتم نشد که نشد، درنتیجه اینجانب اعتراف میکنم که آلوده سریال l o s t شدم!!!! این سریالها خانمان براندازن، من که آلوده شدم، شما بدانید و آگاه باشید!!!
از کِی زمونه اینطوری با ما مسابقه گذاشته؟ گاهی وقتا فکر میکنم با خودشم مسابقه داره! هنوز ۵شنبه گذشته رو نتونستم هضم کنم که این ۵شنبه اومد، چرا اینطوری شده؟ هنوز تازه تولدم بود که باز دوباره داره تولدم میشه و ۱ سال سنم بیشتر میشه در صورتیکه من هنوز این یه سال رو نفهمیدم، امروز دیگه قاطی کردم وقتی دیدم آخر هفته شده باز! نگرانم و نمیفهمم یعنی که چی! البته شاید همه اینا عوارض نزدیک شدن به عدد جادویی ۳۰ باشه!
همه چی کلاْ دست به دست هم داده که من از دنیای زیبای وبلاگی جدا بشم، الان با هزار و یک جینگولک بازی اومدم تا این آهنگه رو براتون آپلود کنم اینترنت جان میگه اصلا و ابدا دست نزن که جیزه!!! دانلود و آپلود هر گونه ام پی تری ( حال ندارم انگلیسیش کنم ) جیزه بدجور!
این شد که پست پر بار امروز بی بار شد، فعلاْ در حد همین سلام و احوال پرسی قبول کنین تا برم از خونه ای جایی براتون بذارم این آهنگ رو...
خانوم بغل دستی، بیزحمت سرت تو مونیتور خودت باشه، دِهَ.... داشتم فکر میکردم اگه بزنه و این دختره از وبلاگ من رد بشه ببینه من اینهمه در موردش نوشتم چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونین که معدن شانسم آخه!
پ.ن:اینو حتماْ بخونین، قابل توجه شیرین جون:
