
امروز اولین روز ۳۰ سالگی منه، احساس خوبی دارم، احساس جالبیه وقتی فکر میکنی وارد یه دهه جدید از زندگیت شدی...
تصمیمات جدیدی گرفتم، تغییرات بزرگی قراره توی زندگیم بیفته که امیدوارم بتونم طبق برنامه ریزی پیش ببرمشون و از پسشون بر بیام، آخه الان دیگه ۳۰ ساله هستم
. خیلی چیزها رو باید بتونم به خودم ثابت کنم... دارم به این نکته اعتقاد پیدا میکنم که ۳۰ سالگی برای یک زن نقطه عطفه...
الان یک المیرای قرمز سوخته شده کمی تا قسمتی شبیه تُرُب در خدمت شماست!!!
بلاخره بعد از قرنی فرجی شد و من تونستم برم اسکی، ورزشی که واقعاْ دوسش دارم ولی خب حداقل ۳ ساله که ازش دور افتادم! همش دلم شور میزد که بعد از ۴ سال لابد قراره تِپ و تِپ بخورم زمین، با هزار سلام صلوات از سیژ پیاده شدم و اولین پیچ رو که زدم دیدم نه خیلی هم خوب یادمه و اصلاْ اصلاْ هم نخوردم زمین! به این نتیجه رسیدم که اسکی هم عین شنا میمونه، دیدین حتی بعد از مدتهای زیاد شنا نکردن میپرین تو استخر ناخود اگاه شنا میکنین؟ اسکی هم همینطوره!
خیلی خیلی لذت بردم، اونم بعد از اینهمه سال! تا تونستم جبران کردم، طوری که وقتی کفشامو در آوردم حتی نمیتونستم راه برم از خستگی، با اجازتون ساعت ۹ هم خوابیدم تاااااااااااااا خود خود صبح![]()
پ.ن۱: اصلاْ اصلاْ یه موقع به ذهنتون خطور نکنه که اون عکس بالایی منما، عمراْ تا ۱۰۰ سال آینده هم نمیتونم به این قشنگی اسکی کنم!!!
پ.ن۲: با عرض پوزش از تمام snowboard کارانِ عزیز، دلم میخواد دونه دونه snowboard هاتونو بشکونم![]()
بعضی وقتا دلم واسه روزگار بیخیالی که حتی کلمه رژیم هم واسم بیگانه بود تنگ میشه، یاد اون روزایی که با مامان میرفتیم گلستان و یه چیپس گنده مزمز ( از این راه راهیاش ) میگرفتیم چون از این سس های کوچولو هم هنوز مد نشده بود، یه سس خرسی گنده میخریدیم و تو حیاط گلستان میشستیم و همشو تا ته میخوردیم، اون روزا اصلاْ اصلاْ اصلاْ فکر نمیکردیم که کالری چیپس چقده و سس قرمز توش شکر داره یا نه؟ اه که بعضی وقتا حالم از این نوع زندگی بهم میخوره، چیپس و سس میخوری ولی با عذاب وجدان! گاهی وقتا دلم واسه لذتش تنگ میشه، لذتی که الان دیگه نیست، حتی اگه یه چیپس مزمز راه راه گنده رو تنها بخورم! چرا؟ چون قبل از خوردنش هزار تا دلیل و توجیه واسه خودم میارم!
دلم بی خیالی و لذت میخواد!!!
شایدم دچار افسردگی قبل از ۳۰ شدم
این بلاگرد مُرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستان عزیز بلاگفایی، جریان صفحات جداگانه چی چی بید؟
ای کسانی که دوست دارید زبان جدیدی یاد بگیرید، بشتابید....
از انگلیسی و آلمانی و فرانسه گرفته تا اسپانیائی و هندی و ماندارین و ... در رفته، فقط با یک کلیک، مجانی مجانی، بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست:
از ما گفتن، از شما شنیدن یا نشنیدن، مسئله این است.
یه چیزی میخوام براتون تعریف کنم ولی اول باید قول بدین که نخندین، اگر هم خندیدین زیاد نخندین که دچار اضمحلال روحی نشم، خب؟
ترم جدید کلاس زبان شروع شد، اولین جلسه بود و منم دیرم شده بود، با دنده پرواز خودمو رسوندم به کلاس و کلاسم رو پیدا کردم و دیدم ای داد بر من که استاد سر کلاسه، یه ساری گفتم و نشستم پیش یکی از بچه های ترم پیش، خلاصه کلاس شروع شد و طبق معمول معرفی و این حرفا و بعدشم یه بحث داغ در مورد ازدواج و دوست پسر و تجربه و به تمام معنا بحث جالب، حالا منم افتاده بودم رو دنده حرافی و حالا حرف نزن کی حرف بزن!!! یه ۵۰ دقیقه ای گذشت و معلم جان تصمیم گرفت حاضر غایب کنه، هی هر چی ما منتظر شدیم اسم ما رو نخوند که نخوند، گفت شما امروز ثبت نام کردین؟ گفتیم نه بابا آخرای ترم پیش ثبت نام کردیم، این همکلاسی ترم پیش رسید ثبت نامش باهاش بود رفت نشون معلم جون داد، معلم جون هم یه نگاه شیکی با ما کرد و گفت شماها اشتباه اومدین یه ترم بالاتر عزیزان دل! یهو کلاس رفت رو هوا، هر هر هر همه به ما خندیدن! ما هم عین کلاس اولیا دممون رو گذاشتیم رو کولمون و ساری گویان رفتیم سر کلاس خودمون، اونجا هم تا تعریف کردیم که جریان چی بوده باز هر هر هر همه بهمون خندیدن!!!
خب تقصیر من چیه که این خنگا ۲ رو شکل ۳ نوشته بودن؟؟؟؟

کتاب The Thorn Birds رو ۱۶ سالم بود که خوندم و فیلمش رو ۲۰ ساله بودم که دیدم. این چند روزه فرصتی شد که من دوباره بتونم این فیلم رو ببینم ولی ایندفعه کاملاْ فرق داشت، ایندفعه جور دیگه ای بود، انگار شخصیتها، حرفها و رفتارها برام قابل فهم تر شده بود، اونموقع فقط تحت تاثیر "عشق" بودم ولی الان کاملاْ "جاه طلبی" رو درک میکنم، برام خیلی جالب بود که دیدم نگاهم چقدر تو این ۱۰ سال تغییر کرده و البته طرز فکرم...، شاید ۱۰ سال دیگه باز هم نگاهم فرق کنه که البته طبیعیه، بازی جالبی با خودم راه انداختم... هنوز هم این کتاب، کتاب مورد علاقه منه و نمیدونم چرا این کتاب اینقدر روی من تاثیر داره...
پ.ن، الان اینجا دیدم هنرپیشه نقش مگی و لوک اونیل زمانی که این فیلم رو بازی میکردن با هم آشنا شدن و ازدواج کردن و ۳ تا هم بچه دارن
