خب، سال ۸۶ هم تموم شد. در مجموع سال خوبی بود. اتفاقات خوب و بد زیاد بود ولی خب انتظار دیگه ای نمیشه داشت، نمیشه که همیشه خوب باشه و یا همیشه بد! درهمه دیگه نمیذارن سوا کنیم ![]()
امروز آخرین روز کاریه که البته همچین خیلی هم روز کاری نیست چون همه از ترس بمب و ترقه و نارنجک میخوان ظهر برن خونه! منم میرم وسایلمونو جمع کنم که اگه شد امشب راه بیفتیم بریم شمال
همین دیگه، برای همه آرزوی سالی خوب، خوش، پر از سلامتی و موفقیت میکنم، امیدوارم تو سال جدید همه به آرزوهاشون برسن
تا بعد از تعطیلیا خدانگهدار![]()
گاهی وقتا لازمه که آدم خودشو به جریان زندگی بسپاره، گاهی وقتا آدم واسه خودش کلی برنامه ریزی میکنه غافل از اینکه زندگی خوابهای دیگه ای واسش دیده. گاهی وقتا فکر میکنم نقش ما چیه؟ اختیار ما چقدره؟
خودمو به جریان زندگی سپردم، احساس خوبیه، تجربه اش کنین
دقت کردین اسفند هم عین ماه رمضون شده که دم افطار از تو هر سوراخ سمبه ای آش و حلیم در میومد واسه فروش! حتی از تو ساختمون نیمه کاره یا مکانیکی ( این دو تا رو خودم دیدم به خدا ) حالا دیروز از دم یه قاب فروشی رد میشدم دیدم هم ماهی قرمز میفروشه و هم گل سنبل و پامچال!!!
باورتون میشه امسال یادم رفت سبزه سبز کنم؟
پ.ن جواب آنژیوی بابا خوب بود خدا رو شکر
خب، نوبت هم که باشه نوبت بازی آهنگاس که شبنم و مریم عزیزم دعوتم کرده بودن:
آهنگای مورد علاقه من:
-
اکثر آهنگای قدیمی ابی مثل آخ یکی بود یکی نبود...، وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن... و خیلیای دیگه
-
بعضی از آهنگای هایده مثل وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد...
-
آهنگ گل گلدون از سیمین غانم
-
آهنگهای شام مهتاب و شیرین از آلبوم گل بی تای داریوش
-
تصنیف "سرمست" و "لولیان" از آلبوم لولیان شهرام ناظری
-
Mark Knopfler: Everybody Pays to Play
-
Paul McCartheny: It never happened before
آهنگایی هم که ازشون بدم میاد خیییییییییییییییییلی زیادن:
در صدر همه آهنگها، آهنگ زیبای جل الخالق هستش که در حد کهیر زدن ازش بدم میاد و تمامی آهنگها و البته خود خوانندگان جدیدی که عین قارچ تو این شبکه هایی که معلوم نیستن کدوم وری هستن سبز شدن!!! عباس قادری
و خیلیای دیگه ....
بازم ضبط ماشینمون رو دزدیدن، ایندفعه آش رو با جاش بردن! یعنی اوندفعه فقط پنلشو بردن ایندفعه اصل و فرعشو با هم! تازه عینک امید رو هم که تازه چند ماه بود خریده بودیم رو هم بردن! فقط تنها شانسی که آوردیم این بود که دزد واردی به پستمون خورده بود چون انقده باتجربه و وارد بود که شیشه رو نشکونه و در رو باز کنه! وگرنه باید کلی هم پول شیشه میدادیم. تازه، دزده کلی هم عینک شناس بوده، عینک اصل و تقلبی رو هم میشناخته!!!
ماشین بدون ضبط که اصلاْ ماشین نمیشه، آدم باید زودی بره یکی دیگه بخره بذاره جاش! عینک هم که دیگه جای خود داره
یعنی وارد ۴ سالگی میشویم![]()
دقیقاْ چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۳ اینجانب تصمیم گرفتم که وارد دنیای وبلاگ نویسی بشم و از این کارم تا الان که به شدت راضیم. دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم. اولین دوست وبلاگی من آوای عزیز بود که دلم براش خیلی تنگ شده و خیلی وقته که دیگه نمینویسه...
اعتراف میکنم که گاهی اوقات اصلاْ و ابداْ حال و حوصله وبلاگ نویسی رو ندارم ولی هیچوقت، حتی یکبار هم به فکر تعطیل کردن وبلاگم نیفتادم، چراشو نمیدونم، شاید چون یه جورایی بهش وابسته ام! (شما بخونید ا عتیاد البته)
اگه این چند وقته خیلی کمرنگ شده دلیلش اینه که به اندازه این ۷ سالی که کار کردم تو این ۲ هفته گذشته اینجا جون کندم! اگه به همت فرانکلین عزیزم نبود (بابت گوگل ریدر) حتی وقت سر زدن به دوستان رو هم پیدا نمیکردم، دستت درد نکنه دوستم
شبنم عزیز هم منو به بازی آهنگها دعوت کرده که هنوز فرصت اینکه بشینم فکر کنم ببینم کدوم آهنگ رو بیشتر دوست دارم رو پیدا نکردم، ببخشید دوستم
شنبه ها تو واحد ما انگار زلزله اومده، همه دارن میدون، همه تو صف پرینتر هستن ( صف مرغ و گوشت نه ها، صف پرینتر!!! ) چرا؟ چون شنبه ها جلسه مدیران ارشده، یعنی چی؟ یعنی همه مدیران شرکت میرن تو سالن جلسات و دونه دونه مسئولین پروژه ها رو صدا میکنن واسه بازجویی! وقت من فلک زده هم ساعت ۱۱ هستش، یعنی چی؟ یعنی از کله سحر تا خود ساعت ۱۱ بید بید میلرزم تا صدام کنن، بعد که صدام کردن از بید بید لرزیدن تبدیل میشم به یه آدم ظاهراْ سفت و محکم که خدای پروژه اشه ولی توم عین سیر و سرکه میجوشه، چرا؟ چون اونا مدیران ارشدن و ممکنه سوالات بسیار بسیار عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی از آدم بپرسن، منم که تجربه همچین جلساتی رو ندارم. هفته پیش مدیر عاملمون گفت خانوم شما چرا اینقدر زود حرفاتو تموم کردی؟ گفتم خب همینقدر بود دیگه، میگه نه، شما باید پیاز داغشو زیاد کنی آخه، گفتم چشم تمرین میکنم بیشترش کنم! این مدیرا یه اخلاقای عجیبی دارن، یهو میبینی همچین با کله میان تو شیکم آدم، که اصلاْ آدم نمیدونه چه بکنه، امید میگه وقتی اومدن تو شیکمت تو هم برو تو شیکمشون وگرنه میزنن داغونت میکنن! منم که نه بلدم پیاز داغشو زیاد کنم و نه بلدم برم تو شیکم مردم، اینه که فعلاْ تا یاد بگیرم باید بید بید بلرزم تا کم کم یاد بگیرم!
مررررررررررررررسی از همتون، از اینکه به یادم بودین، از اینکه واسم آرزوهای خوب خوب کردین، مرسی دوستای عزیزم![]()
