تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker

یه جای امن برای درد دل - مرسی

من واقعاْ ممنونم از همه شما بابت تبریکها و آرزوهای خوبتون، مرسی، مرسی، مرسی هر وقت کامنتها رو میخونم ذوق میکنم باورتون نمیشه که اشک تو چشام جمع میشه، حتماْ تو چشای نی نی هم جمع میشه حالا که فهمیده اینقدر دوسش دارین

خدا رو شکر نی نی خوبیه و فعلاْ اذیتی نداره بجز کمی سنگینی و سوزش معده که اگه اینا هم نبود دیگه خیلی خوش خوشانم میشد!

هفته دیگه باز میرم ببینمش، انگاری ایندفعه میتونم صدای قلبش رو هم بشنوم!

سونوی اول که خیلی بامزه بود، من تقریباْ میدونستم که چیز خاصی دیده نمیشه ولی امید کلاْ هیچی دستگیرش نشد از اون دایره سیاهرنگ تو زمینه طوسی پر رنگ! آخرش که دکتر داشت دم و دستگاهشو جمع میکرد بهش گفت: دکتر جون حالا چیزی هم بود؟؟؟؟ بیچاره در کل هیچی نفهمیده بود، با اینکه دکتر اینهمه دنبال به قول خودش " جوونه " گشت و هی هم توضیح داد ولی خب بچم حسابی ندید بدیده

یک خواب آلویی شدم که بیا و ببین، هیچوقت بعد از کار نمیخوابیدم ولی حالا حتماْ یه ساعتی میخوابم، شب هم که این سریال آخریه رو تو خواب و بیداری میبینم.

یه اتفاق جالب دیگه ای هم افتاده که از عجایب روزگاره، طوری که خودم هاج و واج موندم: من تمایلم رو به چای از دست دادم!!!! شاید روزی یه فنجون، اونم شبها برای همراهی با دیگران بخورم، جون من قدرت نی نی رو دارین؟؟؟؟؟


کار جدید خوبه، دارم کم کم راه میفتم، با همکارا آشناتر شدم، با عدم استقلالم خو گرفتم و در کل اوضاع خیلی بهتر شده.

خدا رو شکر که امروز این آخرین ساندویچی بود که تو خواب و بیداری برای ناهار درست کردم، خدائیش پدرم درومد این یه ماهه، چقدر آدم ساندویچ الویه و کتلت بخوره آخه؟؟؟؟

راستی، من اصلاْ توی بلاگرد نمیتونم لینکی رو اضافه کنم، چرا؟ شماها میتونین؟

نوشته شده توسط المیرا در ساعت 8:33 | لینک  |